خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
به دریا میزنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر..
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
روزِ بیستوهفتم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
روزِ بیستوهشتم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
دير شد آمدنت روحِ من از جانم رفت
مثل يك شاخهى خشكم كه به آب افتاده..
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
روزِ بیستوهشتم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
روزِ بیستونهم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
این دو سه روز عجیب بود، یکم حواسم پرت میشد و تا تنها میشدم دوباره بغض میکردم، دوباره قلبم سنگین میشد ولی خب دوتا بخشِ این روزها رو خیلی دوست داشتم، اول اونجایی که دوتایی زیر نور ماه دوچرخهسواری کردیم و دوم اونجایی که با مامان کنار ساحل و توی آب دریا راه رفتیم.