ولی از حق نگذریم با اینکه خیلی از دست خواهرِ کوچیکم حرص میخورم اما اون قدری که اون به فکر منه، خودم نیستم.
وقتی بعد کلی سر و کله زدن با اعداد به جواب میرسم واقعا یییتیتیجینی میشم.
بیست دقیقه دیگه یه مراسم تو پارک شهرمون شروع میشه و من دوباره نیستم که بخوام برم اونجا.