آزمون رو دادم و بالاخره یه نفس راحت.
با اینکه میدونم خوب ندادم ولی راحت شدم.
هدایت شده از هِزارویكشَب*
«تو را نشد، میروم که خویش را فراموش کنم.»
دیدم ریحونچه اینجاست و حقیقتا من: بمبحقنحقیجقچیثجینتقحیتقححیتقحیحنیحیححقفحفنحقنقحقح. آره. 😭
بماند به یادگار از اولین روزِ تابستون با رزالینِ صورتیم.
- #داستان_من -
هدایت شده از هِزارویكشَب*
با وایولا [مثلا] قهر بودم و وقتی رفتیم اونجا بهم پاستیل داد.
منم خرذوووق شدم:).
صبح با خستگی اومدم از حوزه بیرون، ولی یه نفس راحت کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
بعدش رفتم خونه مادربزرگم زیر باد کولر بدون اضطراب و عذاب وجدان سرم رو گذاشتم رو بالش.