دیدم ریحونچه اینجاست و حقیقتا من: بمبحقنحقیجقچیثجینتقحیتقححیتقحیحنیحیححقفحفنحقنقحقح. آره. 😭
بماند به یادگار از اولین روزِ تابستون با رزالینِ صورتیم.
- #داستان_من -
هدایت شده از هِزارویكشَب*
با وایولا [مثلا] قهر بودم و وقتی رفتیم اونجا بهم پاستیل داد.
منم خرذوووق شدم:).
صبح با خستگی اومدم از حوزه بیرون، ولی یه نفس راحت کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
بعدش رفتم خونه مادربزرگم زیر باد کولر بدون اضطراب و عذاب وجدان سرم رو گذاشتم رو بالش.
یهو پیام دریافت کردم از رزالین که گفت امروز میتونی بیای پارک یا نه.
انقدر لبخندی شدم که اصلا. :)))))))))))))))
با کلی ذوق و شوق رفتم فروشگاه خوراکی خریدم و رفتم پیشش.
ما حتی میتونیم درباره چرت ترین چیز ها و جزئیاتشون ساعت ها حرف بزنیم و بعد با یه لبخندِ ملیح به داشتن چیزی به عنوان مغز توی سرمون شک کنیم.