eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
234 ویدیو
5 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
هرچی دل‌بستگی‌ت به این دنیا کمتر، زندگیِ راحت تر.
مثل پرنده ها شدم که نمی‌خوان ابرا رو.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
مثل مُرده های متحرک از صبح تو رخت خواب این‌وَر اون‌وَر می‌رفتم، روحم تقلا می‌کرد برای پا شدن ولی جسمم‌ تسلیمِ تسلیم زیر پتوی گرم و نرم بود و در نهایت روحم هم تسلیم شد. حوالی ساعت دوازده بود که حس کردم نیاز دارم برم گلزار، روز جمعه هم هست خلوتِ خلوت، قشنگ می‌شه بلند بلند هر چی تو اون دلِ وامونده‌ گیر کرده بریزی بیرون. خلاصه که فقط انگیزه‌ی رفتن به گلزار این جسمِ خسته و بی جون رو کشید از تخت بیرون، وقتی رسیدم به بابا گفتم من دارم می‌رم و تند تند تنها خودم‌و کشوندم کنار مزار شهدا، تک تک شون رو نگاه کردم، خوش به حال شون، خوش به حال شون که شده بودند عزیز دردونه‌ی خدا، نشستم کنار یکی‌شون رو زمین، دست کشیدم رو سنگِ سردش‌، نگاه کردم به گل های آغشته به شبنم، ارغوانی، سفید، صورتی.. سرم‌و انداختم پایین دیدم بغضِ پشت گِلو امون‌ نمی‌ده بهم، دیگه گفتیم هیچکی هم نیست دیگه صندوقچه‌ی دلت رو باز کن، خلاصه که ایشون‌م شنید و هیچی نگفت، از اول تا آخر همه رو شنید، قول داد یه دستی برسونه و کمک کنه، می‌دونم سر قول‌ش هست. بلند شدم چادرم‌ رو تکون دادم و وقت رفتن بود، چند قدم رفتم و دوباره نگاه کردم به عکس‌ش، فقط با امید بهش جسمم‌ رو کشیدم سمتِ ماشین و به منظره‌ی بیرون خیره شدم. //