کاش میتونستم بعضی لحظه ها رو دوباره زندگی کنم، بدوئم برگردم به بعضی خاطرات سرعتش رو کمِ کم کنم و فقط بشینم نگاه کنم.
مثلا اون شب که رندوم دیدمت و کنارم ایستاده بودی و نمیدونستم قراره تا دو سال بعدش تو ذهنم موندگار شی.
نمیدونم. تو یه حالتِ عجیبیم، دلم میخواد بنویسم و همه چی رو بریزم رو کاغذ ولی انگار نمیتونم، انگار ذهن و دستهام همراهی نمیکنن.
خسته شدم انقدر تو همه چیز دنبال جزئیات بودم، یکی نیست بگه بس کن انقدر تو همه چیز دنبال معنا نباش. انقدر ذره بین نذار رو هر چیز کوچیکی.
داشتم فکر میکردم هیچوقت دوست ندارم از این محله بریم.
چون قطعا دلم برای همه چیزش تنگ میشه.
برای سر و صدای فوتبال بازی کردنِ بچه ها یا مثلا همسایه پایینیمون که هربار یهویی برامون غذا درست میکنه میفرسته و یا وقتایی که باهم میریم کارگاه مامان و حرف میزنیم و میخندیم یا وقتایی که با بچه ها میریم تو محله دور میزنیم، وقتایی که پیرمرد همسایه اسپیکر میذاره دم در و روی صندلی سفید پلاستیکی میشینه و پیش بچه ها آهنگ گوش میده، درختای نارنج کنار خیابون، دراما های این کوچه و خیلی چیزای دیگه.
بَروووبَچ فردا نماز جمعه یادتون نرههه. حضور حداکثری خیلی مهمه. قرارِ ما فردا ساعت یازده نماز جمعه.☝️🏻
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بَروووبَچ فردا نماز جمعه یادتون نرههه. حضور حداکثری خیلی مهمه. قرارِ ما فردا ساعت یازده نماز جمعه
جمعیت زیادی اومده بودند.. خدایاشکرت.
هدایت شده از اَخترپنجم؛
ولی دختر عاشق شکنندس، آسیب میبینه و آخرش فقط روح و روانش خدشه دار میشه.
من ترجیح میدم یکی عاشقم بشه، برداره منو با خودش ببره تا اینکه بخوام عاشق بشم.