استاد عربیمون تو ۹۰ دقیقه از کلاس ۹۵ دقیقهش رو داشت روی شیرین بودن عربی تاکید میکرد، میترسم تا آخر سال انقدر بگه حالم بهم بخوره.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
میخوام این چالش رو برم، با کتابِ "نیمۀ تاریکِ وجود" 🪄
آقا کتابش رو میخوام عوض کنم(😭)، خیلی وقت بود که میخواستم کتاب استاد عشق رو بگیرم و بالأخره موفق شدم و طبیعتا طاقت ندارم بذارمش رو میز خاک بخوره و هر روز با حسرت نگاهش کنم پس: این رو شروع میکنم. ( ذوق و احساس رضایت در چهره )
خواستم یادآوری کنم ۲۶ روز مونده به پایانِ تابستون پس دست بجنبون و پاشو یه تکونی به خودت بده( میتونی از این فهرستِ خوشگل کمک بگیری )، و اگه مثل من هنوز هیچ کاری نکردی همین الان یه تیکه کاغذ بگیر و برنامهی فردا رو بنویس تا ذهنت هم آروم بگیره و بعد زودتر بخواب تا صبح سحرخیز باشی.
هدایت شده از ضمـــــــیر
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقت کاری نکنید یکی بره اینجوری بشینه شکایتتون رو بکنه ها...
@zamiirr
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یه وقت کاری نکنید یکی بره اینجوری بشینه شکایتتون رو بکنه ها... @zamiirr
یه درد دل اینجوری تو بینالحرمین این دنیا بهم بدهکاره.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
مامانم گفت تو مسابقه سوم شدم.
داداشم پرسید کی اول شد؟
:)))))))))))))))))))))
Happy Revengeeeee day!
»kargadan_khaste«
@farsitweets
حالم حالِ مسعود تو "عملیات مهندسی" که خودش پاسداره و عاشق دختری شد که عضو مجاهدین خلقه.
یه پسربچهی کوچولو بود شب های محرم تو مسجد میدیدمش، بغلی، موهای بور، چشمای رنگیِ درشت، شیطون و از اون هایی که یه جا بند نمیشه؛ این رو میشد از اون بخیهی روی پیشونیش فهمید، اسمش محمدعلی بود، انقدر این بچه به دلم نشسته بود که قشنگ هر شب بعد روضه و سینهزنی دنبالش بودم:))))).
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یه پسربچهی کوچولو بود شب های محرم تو مسجد میدیدمش، بغلی، موهای بور، چشمای رنگیِ درشت، شیطون و از
اومده بودم ازش عکس بگیرم دو دقیقه نمیایستاد این فسقل، نگاش کنید آخه.