یه پسربچهی کوچولو بود شب های محرم تو مسجد میدیدمش، بغلی، موهای بور، چشمای رنگیِ درشت، شیطون و از اون هایی که یه جا بند نمیشه؛ این رو میشد از اون بخیهی روی پیشونیش فهمید، اسمش محمدعلی بود، انقدر این بچه به دلم نشسته بود که قشنگ هر شب بعد روضه و سینهزنی دنبالش بودم:))))).
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یه پسربچهی کوچولو بود شب های محرم تو مسجد میدیدمش، بغلی، موهای بور، چشمای رنگیِ درشت، شیطون و از
اومده بودم ازش عکس بگیرم دو دقیقه نمیایستاد این فسقل، نگاش کنید آخه.