عکسِ چسبیده به یخچالِ خونهی مامان بزرگ رو میبینم، عکسِ بچگیهامه تو بغلِ باباحاجی، حدودا نزدیکِ یه سالمه، انگار باباحاجی روی صندلی توی مسجد نشسته منم لم دادم تو بغلش، از همون بغل ها که خیالت تختِ تخته که کسی دستش بهت نمیرسه، باباحاجی هم نمیذاره آب تو دلت تکون بخوره، پشتِ باباحاجی یه نوشته پارچه ای زده و روش نوشته: " شانزدهمین یادواره ۵۰ شهیدِ فلان محله"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
عکسِ چسبیده به یخچالِ خونهی مامان بزرگ رو میبینم، عکسِ بچگیهامه تو بغلِ باباحاجی، حدودا نزدیکِ ی
دلتنگی عینِ یه سنگ چسبید پشتِ گلوم، امشب یه حالیه، جای خالیشون مثلِ یه حفره روی قلبم حس میشه، حفره ای که پُر نمیشه فقط هر از چندگاهی جای خالیش تیر میکشه.
کاش یکم بیشتر میموندی. کاش.
ای کاش میشد عینِ اصحابِ کهف برم تو یه غار سیصد سال بخوابم بعد بیام بیرون.
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
بچههاجون، برای کاروانِ صمود دعا کنیم همگی : )
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز هجدهم چله زیارت عاشورا"
"روز نوزدهم چله زیارت عاشورا"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز نوزدهم چله زیارت عاشورا"
خیلی دیر گذاشتم شرمنده.
کاپوچینوم یخ کرد، ولی این دفعه تو فکرِ تو سرد نشد، پس دَه امتیاز برای خودم.