هدایت شده از معشوقهٔ آفتابگردان
بارالها! مهم نیست زندگی چطور بگذره، ما خیلی چاکر و مخلص و این حرفهاییم. ماچ بهت.
یه "الهی به رقیه" این سمتی برام فوت میکنید؟ ممنونتونم مثل همیشه..🤍
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
_
بیشتر از هر چیزی نیاز دارم به نشستن کنار مزارت و حرف زدن باهات، میدونم هیچی نمیگی و فقط میشنوی میدونم با وجود شرمندگیهام بازم کمکم میکنی فقط کاش بطلبی داداش سجاد، کاش.
خوشحالیِ این روزهامون فقط بخاطر اومدنِ نوهی جدید و دخترکِ دردونهی داییمه، بالأخره مِهرا خانوم تهتغاریه و عزیزِ ما. دیشب وقتی رفتم بیمارستان هنوز دو ساعت به عمل مونده بود، داییم رو دیدم و باهاش دست دادم، ذوقِ تو چشماش رو از چندصد متری میتونستی تشخیص بدی، به قول خودش این بچه "نوری بود تو تاریکیِ محض" بیصبرانه منتظرم تا سرماخوردگی بهم امان بده و برم خانومکوچولو رو بغلش کنم و بوی نینی رو نفس بکشم.
هفدهمِ آبان ماه هزار و چهارصد و چهار.
[ مِهرا کوچولو عزیزِ دلِ من. ]
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
دلگـیرم از همه الّا خودِ حسـین .. .
ای کاش منم توی اتوبوسی بودم که مقصدش الان هویزهست.:) اگه رفتید من رو یادتون نره بچهها🤍