eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
999 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
234 ویدیو
4 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز دبیرِ عربی‌مون با پسرش اومده بود، چهارساله بود فکر کنم و خیلی بغلی بود وای، انداره فندق بود، عاشقِ استایلش شده بودم، کرمی و قهوه ای وااییی‌. [💘]
این مدت روزهای عجیبی رو گذروندم، انگار یه ابرِ سیاهِ بزرگ روی روزهام شکل گرفته بود، نه می‌بارید و نه کنار می‌رفت، انگار یه سنگِ غول پیکر درون گلوم جا خوش کرده بود، حس می‌کنم بالأخره نور تابید به روزهام‌، بالأخره گرمای خورشید رو دارم حس می‌کنم، اون سنگِ غول پیکر هم فکر کنم خودم خُردش کردم، الان راحت تر نفس می‌کشم و حس می‌کنم همه چیز خیلی بهتر از قبله، خیلی‌. و بیشتر از گذشته متوجه شدم زندگی پر از تجربه‌ست و این به ما بستگی داره که از اون تجربه ها درس بگیریم یا ازش گذر کنیم.
هدایت شده از حسینیه مؤمنات :)
801.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ همكار جوانش می‌گوید: بيشتر مواقع وقتی آزمايشی را انجام مي داديم ايشان اين جمله “هذا من فضل ربنا”يا اين آيه “و ما النصر الا من عند الله العزيز الحكيم” را می گفت، يعني سريع ارجاع مي داد به بالا و خدا و حتی مهلت نمی داد يك مقدار شما مغرور شوی!✨ ] - امروز سالگردِ شهادت ایشون و شهید دهقان امیری هست، صلواتی نثارِ روح پاک و پرتلاش شون کنیم تا دستمونو بگیرند:)
آدم هایی که برای آینده و زندگی‌شون تلاش می‌کنن و هدف دارن>>>
پنجشنبه ها و کلاس عربی‌. 🦢 "
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
پیشِ عموجون.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
خوشحالیِ این روزهامون‌ فقط بخاطر اومدنِ نوه‌ی جدید و دخترکِ دردونه‌ی داییمه، بالأخره مِهرا خانوم ته‌
آروم خوابیده بود، با همون تشکِ کوچولو‌ش گذاشتنش‌ تو بغلم، چشم هاش بسته بود و هر چند ثانیه یک‌بار یه تکون ریز می‌خورد و چشم‌هاش رو یکم باز می‌کرد، بوی نینی و وانیل می‌داد، انگشت‌م‌ رو بردم سمت دستش، آروم با انگشتای‌ کوچولوش گرفتش، خیلی وقت بود اینجوری آروم نبودم، تقریبا چند ثانیه بی‌حرکت لبخند رو لب هام بود و فقط داشتم نگاهش می‌کردم، حسی که داشتم توصیف نشدنی بود، بچه های زیادی رو بغل کردم ولی این فسقلی بدجوری تو قلبم جا خوش کرد.