زمان:
حجم:
5.6M
و من در گوشهای از ذهنم
با حسرت فکر میکنم
آن زمان کی فرا خواهد رسید
که من هم
با همچین اعتماد به نفسی
و استفاده سریع و درست از
کلمات بیگانهای که آشنایند
بتوانم از اعتقادم، فرهنگم
و تاریخ کشورم حرف بزنم؟
ایران چهارفصل یعنی
کل ایران الان زمستونه
من عین پرندگان گرمسیری
مهاجرت کردم اومدم تابستون
گرمهههههه
نقطه صفر مرزی که شلمچست نتش فور جیه
اونوقت اردوگاه ور دل اهواز که مرکز شهره
نت نداره
چه وقت زندگیه آقای قاضی؟
بالاخره رسیدم نزدیکای خونه
بعد سفری که لحظه به لحظش
درس و بود تجربه و اشک و لبخند
چطور میتونم کامل تعریف کنم
از لبخندایی بگم که ذهنمو تسخیر کردن
از شوکهای فرهنگی-ملیتی
از ذوق ابرقدرت بودن کشورم، تو جنوب غرب آسیا
و ان شاء الله به زودی، در کل جهان
از همه نظر نظامی، سیاسی، علمی و...
از نعمتهایی که هیچوقت نمیدونستم دارمشون
و هیچوقت بخاطرشون شاکر نبودم...
از آشنایی با استادی که هم دغدغم بود
و بالاخره یک فکری به حال
دانشجویان بین الملل این کشور کرد
از دوستانی که پیدا کردم
از هند، پاکستان، افغانستان، سوریه و لبنان
از زبان، که تنها مانع ارتباط ما بود و نبود
از چشمای پر ذوقمون موقع حرف زدن
از فاطیما، که کوچکترین و دلبرترین عضو کاروان بود
از یادمانهای راهیانی که به زبان انگلیسی بودن
از افتخاری که برای حمل پرچم فلسطین نسیبمون شد
و شعار دادنهای انگلیسی، برای آزادی غزه...
از زیبایی حجاب لبنانی بگم یا از بیریایی افغانستانی
از کولاکی که موقع بازگشت،
گریبان اتوبوسمون رو گرفت...
از کدومش بگم؟
اصلا فرصتی هست که بگم؟