eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
آفتابگردونم 🇮🇷
جواب ابلهان #خاموشی است به روایت بازگشت برنامه‌های قطعی برق بعد از سه سال :))))
حیف که توییتر ندارم اینو توییت کنم ولی از طرفی هم واقعا خوشحالم که تو ماتریکس زندگی نمی‌کنم ماتریکس اینستا، واتساپ، توییتر و دوستان
عصبانیم... یکی از استادا اومده گروه بندیمون کرده و من دقیقا با همون پسره چلغوزه افتادم که تا حالا چند بار بحثمون شده... یعنی کارد بزنی خونم درنمیاد دعا کنید پاش به پام گیر نکنه وگرنه بعید نیست بزنم بکشمش...
یعنی لااااااامصب با هرررررررر پسر دیگه ای می‌انداخت هیییییییچ مشکلی نداشتم هییییییییچی ۷ تا پسر داریم بعد دقیقا با این افتادیم...
فقط دارم نفس عمیق می‌کشم الان
آفتابگردونم 🇮🇷
عصبانیم... یکی از استادا اومده گروه بندیمون کرده و من دقیقا با همون پسره چلغوزه افتادم که تا حالا چن
از یکی از بچه ها شنیدم رفته پیش استاد التماس و زاری که استاد راه نداره گروهمونو عوض کنیم؟ من با یکی از همگروهیام قبل اومدن به دانشگاه دعوام شده! منو میگه😂😂 خوشحالم که اون زهر چشم هنوز یادت هست پسرکه پررو😒
حالا درسته من هی می‌خواستم تو کلاس بعد اعلام این گروه بندی بگم که «استاد تو گروه ما همین که خون راه نیفته، من اعلام برد می‌کنم. ارائه و کار گروهی و بقیش پیشکش» که البته خودداری کرده و نگفتم در آخر ولی حداقل انقدرم بچه بازی در نیاوردم برم التماس کنم برای تغییر گروه🥸
تا خونه نفس عمیق کشان اومدم ولی هنوز یادش میفتم سردرد می‌گیرم این یعنی هنوز ظرفیت روحیم انقدرا بزرگ نشده که یه همچین آدم یه لا قبایی می‌تونه ذهنمو بهم بریزه...
آقای بابا رضا یه ساله نیومدم پیشت بیا و یه لطفی در حقم کن یه عقلی به این پسره بده 🤲🏻 این چند وقت آدم باشه هر چی گفتم بگه چشم گنده بازی در نیاره برا من ادب و احترام هم سرش بشه یه پولیم به من بده 🤲🏻 یا خانواده رو جمع کنم بیایم مشهد یا تنهایی یه کاروان پیدا کنم برم نجف...
امروز رو با این جمله تموم می‌کنم و عجیبه که هر بار مرور کردنش آرامش تزریق می‌کنه به رگ‌هام «یقینا کله خیر🌱✨»
اتفاقات امروز رو از قصد نوشتم تو کانال همون لحظه که می‌نوشتم همون لحظه که عصبانی بودم خون جلو چشمام بود چار ستون بدنم از خشم می‌لرزید و از حرص فقط خنده هیستریک می‌کردم و کم مونده بود به زمین و زمان فحش بدم دقیقا می‌خواستم به هدف نهایی این اتفاق رقم خورده، اهمیت ندم. باهاش مبارزه کنم. حتی اگه زورم نمی‌رسه. مثل آهنی که تو کوره جلز ولز می‌کنه ولی چاره‌ای جز داغ شدن و تحمل ضربات نداره.
اون لحظه که استاد گفت خودم صفر تا صد گروه بندیاتونو می‌کنم و از قصد کسایی رو با هم میندازم که با هم راحت نیستن، فکرشو کرده بودم. می‌خواستم به فکرم اهمیت ندم. انکارش کنم. وقتی استاد گفت «تو سازمان ها خیلی اوقات هم تیمی هاتون رو خودتون انتخاب نمی‌کنید و مجبورید حتی با کسی کار کنید که باهاش خوب نیستید» ذهنم رفت سمتش. گفتم خدایا هر کی هست فقط این نباشه من به معنای واقعی کلمه، با همه بچه های کلاس کنار میام جز این... اونم باز من سعی می‌کنم کنار بیام، خودش نچسب بازی در میاره... 🕶