دیدمش!
بالاخره دیدمش
بعد سه سال دوری و دوستی
زینبو میگم! دوست کرمانی من🕊
از قبل سفر، خانواده رو
و حین سفر، همقطارا و مسئولین سفر رو
ساییدم انقدر از دوست کرمانیم گفتم
البته حقم بود
چون ذوق داشتم😌
اولین دیدارمون شد سر مزار حاجی
همونی که ما رو بهم رسوند
دقیق یادم نیست چجوری آشنا شدیم
ولی حس میکنم باب آشناییمونو خودش یجور باز کرد.
وگرنه تو فضای مجازی درندشت
من کجا و زینب کجا؟!
بعد چاق سلامتی و رفع دلتنگی
برام تور گلزار شهدا گذاشت
رفتیم سر مزار شهدای پارسال
و حتی شهدای قدیمیتر
هر کدوم با داستان جذاب خودشون...
از همه دل شکنندهتر
مزار کودکا و دانش آموزای قد و نیم قد بود
و مزار کاپشن صورتی...
ما یدونه شهید کوچولو دادیم
انقدر اکرامش کردیم
کل ایران میشناسنش
ولی تو غزه...
هرروز همسنای کاپشن صورتی شهید میشن
کاش یه روز برای اونا هم مزار قشنگ
و صورتی و گوگولی بذاریم
حداقل حقشون از دنیاست به نظرم😭
آفتابگردونم 🇮🇷
چه شعر قشنگی زدن رو مزارش
الان دقت کردم
دم شاعر خوش ذوقش گرم...
خیلی جنگی بعد مزار
رفتیم خونه حاج قاسم
البته خودش این اسمو دوست نداشت
میگفت نگید «میریم خونه حاج قاسم هیئت، مجلس. من که کسی نیستم. اینجا خونه حضرت زهرا(س) هست.»
این شد که اسم خونشو بیت الزهرا(س) گذاشت.
هر چی هدیه هم بهش میدادن،
میذاشت تو بیت الزهرا
مثل فرش حرم امام حسین(ع) که اون سفیدست، فرش حرم حضرت زینب(س) که اون قرمزست.
اون ضریح هم مال حضرت رقیست :)
وقتی حرم خانومو بازسازی میکردن دادنش به حاج قاسم.
من که خیلی احساس غرور کردم یه ایرانی انقدر جایگاه مهمی داشته برا اون کشورا، که همچین هدایای نفیسی بهش دادن.
کاش ما هم بتونیم انگشت کوچیکه حاجی بشیم تو امر ظهور مولا...