eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
74 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
400 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه از بدیای ته تغاری بودن گفتم بذارید این بار خوبیشو بگم داشتن خواهر برادرای دهه شصتی و خیلی بزرگتر از خودم، باعث شد با نسل اونا راحت ارتباط بگیرم بر خلاف هم نسلای خودم که دهه شصتیا اغلب پدر و مادرشونن. دیدگاه کاملا متفاوتی به نسل دهه شصت دارن، یجورایی شکاف نسلی خیلی بیشتر تو چشمه انگار. همدیگه رو و دیدگاه های همدیگه رو راحت درک نمی‌کنن. ولی من راحت با اساتید دهه شصتی ارتباط می‌گیرم. قشششششنگ اخلاقیاتشونم شبیه داداشامه😂
مفتخرم اعلام کنم که امروز رسما تصمیمم رو برای گرایش ارشد گرفتم. دانشگاه؟ قطعا علامه همچنان گزینه اوله😇 رشته؟ اون فعلا پیش من بمونه😉 ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
الان دیدم یه جا نوشته: (بدن، سالگرد خاطرات رو یادش می‌مونه.) چه دلیل جالبی برای اینکه چند ساله از ۳۱ اردیبهشت متنفرم...
آدمیزادم موجود عجیبیه ها فکر کن چند هزااااار سال بدون آلارم و یادآور تاریخ و تکنولوژی زندگی کرده، اما چند ده ساله بدون کوچکترین تکنولوژی نمیتونه زندگی کنه... همه این یادآورا تو بدنش بوده عین یه موبایل که حتی خاموشم بشه، باز یه باتری یدکی داخلش هست که ساعت موبایل رو تنظیم نگه میداره...
این روزا خیلی به دانشگاه فکر می‌کنم به چهارسالی که گذشت... به میزانی که سر کلاس نشستم درس یاد گرفتم، زندگی یاد گرفتم به اساتیدی که از نفسشون بهره‌مند شدم بی‌منت از تجربیاتشون برام گفتن به وقتایی که بعد کلاس صبر می‌کردم از اساتید سوال بپرسم به ترمای اول و ناپخته بودنم به ترسو بودنم، به نادانستن‌هام به شدیداً تیز بودن لبه‌های الماسم به تراش خوردن و صیقلی شدنم طی این سالا به تفکرات و جهان‌بینی‌ای که حالا بعد دانشگاه دیگه ندارمشون و خوشحالم که نیستن. به جهان‌بینی تازه‌ای که دارم و ازش خوشحالم. روزی که قبولی دانشگاهمو تو سایت سنجش دیدم، ترسیده بودم. از ورود به جایی که اصلا براش آماده نبودم، ترسیده و هیجان زده بودم. اما با تمام نابلدیام تو دو سه سال اول، با تمام فرصت سوزیام، با تمام تجربه کسب کردنا و گذشت ترم‌ها، الان و امروز از این زهرایی که می‌شناسم، راضیم. دوسش دارم. زحمت کشید تا به اینجا رسید. شخصیتش بزرگ‌تر و پخته‌تر شد. دوست داشتنی‌تر شد. و من بابت بهترین ۴ سال زندگیم و خاطرات خوب و بدش که شخصیتمو ساختن، از خیلی ممنونم.🌻 ✍🏻
آفتابگردونم 🇮🇷
#درس_امروز استاد غلامی... از اون آدمای عجیب روزگار که با متر و معیارهای دنیای فانی قابل اندازه‌گیری
امروز استاد اسلامیان (استاد مدیریت توسعه) از شهید رئیسی و شهید رحمتی خاطره تعریف کردن برامون. یه چیز جالبی از منش پدر خانم شهید رحمتی گفتن که من اگه به چشم خودم استاد غلامی رو ندیده بودم، باورم نمی‌شد... گفتن بعد شهادت، دقیقا دو روز بعد شهادت، پدر خانم شهید می‌ره سر کارش (کار اداری داشته مسئول بوده) و استاد ما هم برای جلسه کاری اونجا بوده ولی چون شهید رحمتی رو می‌شناخته بالاخره براش عجیب بوده که ایشون دامادش شهید شده اما اومده سر کار! خلاصه خواست بهش تسلیت بگه، اما ایشون سر جلسه فقط گزارش گرفتن و خیلی جدی به ادامه کار پرداختن، طوری که اصلا فرصت حتی تسلیت گفتن پیش نیومد... آدما چقدر می‌تونن قوی باشن یعنی؟😭 چطور می‌تونن اینهمه مدیر باشن؟ حتی احساساتشونم مدیریت می‌کنن...
این بغض لعنتی به گلوم چنگ می‌زنه ولی نمی‌شکنه درست مثل پارسال...
پارسال این روزا فرشته‌ها مشهدو آب و جارو می‌کردن نه تنها مشهد بلکه هر شهری که مهمونا ازش گذر کردن
این روزا که می‌رسه تو صحن دانشگاه صدای ماجرای ززآ تو مغزم پخش می‌شه (رئیسی! رئیسی! به ما ناهار ندادن!)😭
هدایت شده از حیات‌ خلوت
بِسْمِ‌الله گویی سالِ پیش است. این ساعت کلاس روش‌های‌ مطالعه‌ دینی یک را داشتم. گوشه زمین چمن دانشگاه بلند بلند زار زده بودم.‌ صدای گریه‌های من هر کسی که شک داشت یا بی‌خبر بود را به یقین می‌رساند. آقای رئیسی. شب تا صبحش جانم به لبم آمده بود. خون به جگر شده بودیم. اما من روسری مشکی نپوشیدم. من منتظر معجزه صلوات‌ها و دعاهای‌مان بودم. منتظر بودم نهایت سرت را باندپیچی و حالت را نیمه وخیم گزارش دهند. منتظر بودم بگویند اصلا سر پایی درمانت کرده‌اند. شاید چهل دقیقه بعد از پوشیدن روسری سبز، دست به دامن دوستان خوابگاهی‌ام شده بودم برایم روسری مشکی بیاورند. آقای رئیسی. من حالم بد بود. من یکپارچه اشک بودم. اما به من گفتند برو عکس‌های شهید رئیسی را پرینت رنگی کن. چرا کسی مراعات حالم را نکرد. آقای رئیسی من هق هق نفسم را برده بود. به من گفتند برو خرما بخر. قرار است میز بذاریم، عکس بچینیم و خرما پخش کنیم. ساعت از هشت و پنج دقیقه گذشته بود. زنگم زدند. هنوز روسری مشکی دوستم را سر نکرده بودم. عکس‌های شما توی دستم بود. گفتند عطیه ارائه داری. هوش و حواسم را از دست داده بودم. با عجله وارد کلاس شدم. استادمان اخم در هم کرده بود. همکلاسی‌هایم. آنها که چادری نبودند و بودند. آنها که به او رأی داده بودند و نداده بودند. چشم‌های‌شان به اشک نشسته بود. من اما داغان‌تر از این حرف‌ها بودم. خواستم بروم آبی به سر و صورتم بریزم. زهرا دستم را گرفت. _ عطیه. لباستو برعکس پوشیدی. شومیز سبز سدری پر از جای دوخت و نخ بود. نفهمیده بودم. استاد من را صدا زد. باید می‌رفتم برای ارائه. _ اگه حالتون خوب نیست میخواید بعدا ارائه بدید. فلش را توی کامپیوتر زدم. فایل را باز کردم. بسم‌الله گفتم. صدایم لرزید. چهره‌ام در هم بود. چشم‌هایم پف کرده بود. نمی‌توانستم کسی را نگاه کنم. صفحه دوم ارائه بودم. همه چیز کند پیش می‌رفت. صدای صوت عبدالباسط توی راهروهای دانشگاه پیچید. کسی از کلاس بیرون رفت. یک نفر دستمال دیگری از کیفش بیرون کشید‌. استاد روی صندلی نشست و لب گزید. کسی دیگر سر روی میز گذاشت. فاطمه را می‌دیدم که پایش تیک برداشته بود. هنوز داشت اخبار کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد. کلاس روش‌های مطالعه دینی دو دارم. توی ترافیک گیر کرده‌ام. باز هم دیر می‌رسم. این بار روسری مشکی خودم را سر کرده‌ام.‌‌ رادیو نام تو را می‌بَرَد. گزارش سال پیش را مرور می‌کند. مردم دارند برایت دعا می‌کنند. حرم‌ها مجلس توسل گرفته‌اند. اخبار می‌گوید شب شده است. سرد است. مِه است. شرایط سخت است. آنجا چکار می‌کردی مسلمان؟ رادیو دوباره انا للّه می‌گوید. آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی حین خدمت دچار سانحه شد و به شهادت رسید. مجری از کسانی که این گزارش را آماده کردند تشکر می‌کند. آقای رئیسی.. خیلی دیر است برای آرزوی سلامتی؟
🔸امانت دار🔸 غم و غصه ام را بقچه کرده بودم و محکم گوشه های روسری را گره زده بودم که مبادا یکی از غم ها کم بشود. باید همه را می‌بردم پیش امام رضا (ع) و یکی یکی وا می‌کردمشان و گره‌های کور بغض را باز می‌کردم. تکیه داده بودم به در چوبی ورودی شبستان حرم حضرت فاطمه‌ی اُخریٰ(س) و بی‌خبر از همه‌جا اشک می‌ریختم. خادمین امام رضا(ع) آمدند. نگاهم روی سبز خوشرنگ پرچم، خیسِ باران بود. گوشه های بقچه‌ام را باز کرده بودم و دانه دانه شرح می‌دادم که چشمم افتاد به پچ پچ های دو خانم خادم. یکی شان ماجرا را تعریف کرد، دیگری وایی گفت و با چشم های گرد و درشت شده دستش را روی دهان گذاشت. پچ پچ ها زیاد شد. گوشه گوشه ی شبستان دونفر دونفر پچ پچ می‌کردند. نگاهم دهان به دهان می‌چرخید که ماجرا را بفهمم. _بالگرد رئیس جمهور و هیئت همراهشان سقوط کرده و مفقود شده‌... وقت زیادی نداشتم باید تحقیق می‌کردم و رأیم را به امانت دست یکیشان می‌سپردم. دست پاچه بودم و نمی‌دانستم دقیقا از کدامشان تحقیق را شروع کنم. در اولین قدم ذره بین را لمس کردم و دنبال صفحه‌هایشان گشتم. اول صفحه‌ی آقای رئیسی را پیدا کردم. لحظه‌ی مهمی بود برایم. قبل از لمس اسم صفحه‌شان نیت کردم و با خود گفتم اگر امام رضایی باشند و تحقیقم خوب از آب در آمد بهشان رای می‌دهم. اسم صفحه‌شان را لمس کردم. وارد شدم. یکی از پست‌ها را باز کردم و اسم علی‌ابن موسی‌الرضا (ع) را شنیدم. خشکم زده بود، همین اولین پست؟ خارج شدم و دوباره نمای کلی صفحه‌شان را دیدم. نه، هیچ نشانی از امام رضا سر صفحه‌ی پستشان نبود. اما پست را که باز می‌کردی در سخنرانی‌شان از امام رضا می‌گفتند. سفت و سخت‌تر وارسی کردم و بالاخره امانتم را سپردم... پیکرهایشان پیدا شده بود و تصویر کارت خادمی شان در فضای مجازی وایرال می‌شد. قلبم پر از احساس افتخار بود که امانتم را سپرده بودم به خادم الرضایی که شهید شده است. زیر لب گفتم: خدا رحمت تان کند امانتم را همان طور که به شما سپرده بودم بازگرداندید، با نام امام رضا (ع). ✍زهراغلامعلی‌نژاد | رشت ۲۸اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی