پس از باران | روایت گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
🔸نامی که مرا سرگشته کرده بود🔸
صبح که چشمانم را باز کردم، خسته بودم و افسرده. پسرکم تا دیروقت بیدار بود و حرف میزد. انگار دوست نداشت چشمانش را ببندد. گویی میدانست صبح فردا که چشمانش را باز کند، دیگر مادری کنارش نخواهد بود تا ۳ روز بعد. به سختی خواباندمش و حالا صبح زود به سمت جایی میرفتم که تا آن روز نرفته بودم. پیش کسانی که تا آن روز ندیده بودمشان. در زمانی که تا آن روز سختتر از آن به من نگذشته بود. تنها یک نام مرا اینطور سرگشته کرده بود و به آن نقطه کشانده بود. سید اعظم حسینی.
وقتی ۱۱ سال داشتم هر بار از پشت ویترین چشمانم بند کتاب سرخ و سفیدش میشد، اسمش را زمزمه میکردم. پول خرید کتابش را نداشتم. این را وقتی فهمیدم که پا درون کتاب فروشی گذاشتم و کتاب را دستم گرفتم. در تحریم سفت و سخت پدر و مادرم ناشی از خرید بیش از حد کتاب بودم حتی آنها هم برای خرید یک کتاب دیگر کمکم نمیکردند. وقتی خواستم کتاب را سر جایش برگردانم کتاب فروش گفته بودم:
_دخترم اگه بخوای میتونی کرایهاش کنی.
و "دا" آغاز ورود من به دنیای دفاع مقدس شد. اسم نویسندهاش بزرگ بود. به همین خاطر تمام فامیل را بسیج کرده بودم تا به کارگاهش برسم. با خودم میگفتم نهایتا چه میشود؟ همین روز اول میبینمش و برمیگردم. پول ۳ روز کارگاه هم حلال کسانی که اجازه دادند او را از نزدیک ببینم. اینطوری نه از پسرم دور میشوم و نه مزاحم خانهی این عمه و آن عمه برای ماندن در شهر رشت.
اما وضعیت جور دیگری گذشت. سید اعظم حسینی را دیدم اما کلامش جور دیگری بر دلم نشست. صرفاً نویسندهی کتاب دا، تدریس نمیکرد، بلکه نویسندهای با تجربه روبهرویمان ایستاده بود و تمام تلاشش را گذاشته بود وسط، تا هر چه میتواند بیاموزد. هر بار سوال داشتم و دستم بالا میرفت واژهی استاد تا روی زبانم میآمد و از ترس ناراحت شدنشان صوت نشده قورت داده میشد و به قلبم باز میگشت. عجیب سه روز عجیبی بود. حرف زدن و تدریسشان کاری کرد که مطمئنم تا سالها با غرور به هر کس که خواهم رسید، میگویم:
_سید اعظم حسینی رو میشناسی؟ نویسندهی کتاب دا؟ سه روز سر کلاسش نشستم و عجیب کلاس فوقالعادهای بود.
✍سعیده فتحی | فومن
۲۳اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸پرواز بالگرد🔸
خاطرم هست که تو سفر آخر مدام داشتم به سیدجواد زنگ میزدم. به خیال خودم سید هم تو بالگرد آقای رئیسی بود. همش میگفت در دسترس نیست. زنگ زدم به سیدجلیل
_از داداشت خبری نیست.
_آره دل ما هم شور میزنه.
_اگه یک درصد بهت زنگ زد یه ندا هم به ما بده که آقای رئیسی زندهست یا نه؛
چند دقیقه ای گذشت و سیدجلیل زنگ زد:
_سیدجواد زنگ زده گفته آقای رئیسی زندهست.
من از خوشحالی پریدم هوا اما مطمئن نشدم. بازم سیدجواد رو گرفتم این بار گوشیش گرفت. صدا به شدت قطع و وصل میشد. فهمیدم که نه، سیدجواد تو بالگرد آقای رئیسی نبوده.
_سیدجواد فقط یک کلام بگو آقای رئیسی زندهست یا نه؟ هیچ حرف دیگهای نه، فقط یه آره یا نه بگو و تمام.
_علی هیچی نمیتونم بگم، هیچی مشخص نیست.
اینو که گفت دیگه بند دلمون پاره شد و فهمیدیم که امید زنده بودن فایده ای نداره...
✍علی یعقوبی | رشت
۲۶اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔺حتما همهی ما پر از روایت و خاطره هستیم. همین روایات و خاطرات تاریخ و فرهنگ یک ملت را میسازد و نوع تفکر و علایق یک ملت را به جهانیان میشناساند.
🔹کانال پس از باران منتظر روایتهای کوچک و بزرگ شما از شنیدن خبر شهادت شهید رئیسی هست.
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸امانت دار🔸
غم و غصهام را بقچه کرده بودم و محکم گوشههای روسری را گره زده بودم که مبادا یکی از غمها کم بشود.
باید همه را میبردم پیش امام رضا(ع) و یکی یکی وا میکردمشان و گرههای کور بغض را باز میکردم.
تکیه داده بودم به در چوبی ورودی شبستان حرم حضرت فاطمهی اُخریٰ(س) و بیخبر از همهجا اشک میریختم.
خادمین امام رضا(ع) آمدند. نگاهم روی سبز خوشرنگ پرچم، خیسِ باران بود.
گوشه های بقچهام را باز کرده بودم و دانه دانه شرح میدادم که چشمم افتاد به پچ پچ های دو خانم خادم. یکی شان ماجرا را تعریف کرد، دیگری وایی گفت و با چشم های گرد و درشت شده دستش را روی دهان گذاشت.
پچ پچ ها زیاد شد. گوشه گوشه ی شبستان دونفر دونفر پچ پچ میکردند. نگاهم دهان به دهان میچرخید که ماجرا را بفهمم.
_بالگرد رئیس جمهور و هیئت همراهشان سقوط کرده و مفقود شده...
وقت زیادی نداشتم باید تحقیق میکردم و رأیم را به امانت دست یکیشان میسپردم.
دست پاچه بودم و نمیدانستم دقیقا از کدامشان تحقیق را شروع کنم.
در اولین قدم ذره بین را لمس کردم و دنبال صفحههایشان گشتم.
اول صفحهی آقای رئیسی را پیدا کردم.
لحظهی مهمی بود برایم. قبل از لمس اسم صفحهشان نیت کردم و با خود گفتم اگر امام رضایی باشند و تحقیقم خوب از آب در آمد بهشان رای میدهم.
اسم صفحهشان را لمس کردم. وارد شدم. یکی از پستها را باز کردم و اسم علیابن موسیالرضا (ع) را شنیدم.
خشکم زده بود، همین اولین پست؟
خارج شدم و دوباره نمای کلی صفحهشان را دیدم.
نه، هیچ نشانی از امام رضا سر صفحهی پستشان نبود. اما پست را که باز میکردی در سخنرانیشان از امام رضا میگفتند.
سفت و سختتر وارسی کردم و بالاخره امانتم را سپردم...
پیکرهایشان پیدا شده بود و تصویر کارت خادمی شان در فضای مجازی وایرال میشد. قلبم پر از احساس افتخار بود که امانتم را سپرده بودم به خادم الرضایی که شهید شده است.
زیر لب گفتم: خدا رحمت تان کند امانتم را همان طور که به شما سپرده بودم بازگرداندید، با نام امام رضا (ع).
✍زهرا غلامعلینژاد | رشت
۲۸اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸باید برایش کار کرد🔸
در پویش روضههای خانگی به جهت پاسداشت مقام خادم ملت،
شهید سید ابراهیم رئیسی، مهمان مدرسهای بودیم که شش دانشآموز داشت و یک دانش آموز مهمان. دانشآموزی که از سر ذوق به آنجا آمده بود و حتی عکاسی عکس دست جمعی آخر برنامه را بعهده گرفت.
روضهها برای منازل بود. اما دلم نیامد مکالمهی تلفنی مدیر مدرسه که خودش به تنهایی هم مدیر بود و هم معلم را منتهی به جواب رد کنم.
حتی در مسیر گاهی پشیمان میشدم از اینکه این راه دور و بودن در دل روستا را چرا قبول کردم.
اما بعد از مشاهده فضایی که به همت دانشآموزان ترتیب داده شده بود، حال خوبی پیدا کردم. همه چیز ساده بود، درست مثل زندگی سید ابراهیم.
استان گیلان ، دبستان روستای دشمنکُرده آستانه اشرفیه
✍علی یعقوبی|رشت
۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۴#شهید_جمهور #رئیسی_عزیز 🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📖حلقه دوم کتابخوانی📖
سلام رفقای کتابخون امیدوارم خستگی نمایشگاه کتاب از تنتون در رفته باشه. قراره برای دورهی دوم دور هم جمع بشیم تا کتاب خوب بخونیم. البته برنامههای دیگه و قول و قرارهای دیگه سر جاشه😉
برای این دوره کتاب معروف "در غرب خبری نیست" رو انتخاب کردیم. کتابی درجهی یک از روایت سرباز آلمانی در جنگ جهانی اول. از معروفیت این رمان همین بس که به بیش از پنجاه زبان دنیا ترجمه شده و مشهورترین رُمان ضد جنگ در جهانه.
خلاصه اگه مایلید کنار ما و دور هم این کتاب رو بخونیم، لطفاً به شماره یا آیدی زیر در ایتا و بله پیام بدید:
09966898967
@pas_az_baaraan
محفل روایت پس از باران| ایتا| بله| ویراستی
🔸 میلادی که شاد نبود🔸
در محلهی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید میرفتم
_مامان کار نداری دارم میرم شهرداری.
_حیف شد ای کاش میموندی.
_آره خیلی حیف شد، خداحافظ.
در میدان شهدای ذهاب جشن بود، جشن میلاد امام رضا(ع). از وقتی که عضو نونهالان کانون جوانان رضوی بودم برای خادمی میآمدم ، چند روزی که خادمای امام رضا می آمدند گیلان ما میشدیم خادمایِ خادمای امام رضا(ع).
اون سال یکی از دوستانم را هم با خودم آوردم کانون و آن روز که در شهرداری برنامه شد قرار شد من و دوستم با هم برویم.
وقتی رسید جلوی مسجد به من زنگ زد.
وقتی سوار ماشین شدم بعد از سلام و احوال پرسی حرکت کردیم به سمت شهرداری...
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به خیابان و آدمها نگاه میکردم و در دل با امام رضا حرف میزدم و خاطراتم را از حرمش مرور میکردم...
خوشحال بودم از اینکه قرار دوباره خادمای حرم آقا رو ببینم، تو فضا بودم تو فضایی که برای خودم ساخته بودم، که یکهو صدای مادر دوستم توجهم رو به خودش جلب کرد: _میدونستید رئیس جمهورمون تو جنگل گم شده؟
من حرفی نزدم با خودم گفتم:
_یعنی چی چرا اینطور گفتن؟ آقای رئیسی گم شده؟ حتما منبع خبرشون،منبع خبری مناسب و درستی نیست.
مامان دوستم از آینه به من و دخترشون که عقب ماشین نشسته بودیم نگاه کرد و ادامه داد:
_ آخه مگه میشه یه رئیس جمهور و گم کنن،خنده داره.
ولی برای من گریه دار بود و اصلا هم خنده نداشت دوست داشتم الان از مامان یا بابام بپرسم چی شده و در واقع گیج شده بودم آروم گفتم:
_یعنی چی منظورتون چیه؟
گفتن:
_باور نمیکنی، میگن رئیس جمهور گم شده.
از کلمه گم شده خوشم نمی آمد، دلم میخواست بدانم الان آقای رئیسی کجان و...
وقتی دیدن باور نمیکنم چند تا خبرگزاری را به من نشون دادن. گفتم:
_میشه با تلفنتون تماس بگیرم؟
تلفنشون رو گرفتم و سریع به مامان زنگ زدم:
_الو سلام مامان! مامان...
مامان میان حرفم گفت:
_طهورا خبر داری آقای رئیسی...
و ادامه نداد فهمیدم این خبر راسته گفتم:
_یعنی چی مامان! چطور میشه..
مامان گفت:
_منم تازه شنیدم،طهورا دعا کن سالم باشن، و هر چه زود تر پیدا بشن.
تلفن رو قطع کردم. بغض گلوم رو گرفته بود،
_خدایا اگه تا شب پیدا نشن چی میشه؟ 😔
دوستم گفت:
_دیدی خبر درست بود. من فقط سر تکون دادم مامان دوستم بعد چند دقیقه گفت:
_انشالله که پیدا میشن.
دوباره سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم باران نمنم میبارید با خودم گفتم:
_کاش فقط شایعه باشه .
🔹ادامه دارد...
✍طهورا ناصردوست | رشت
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸یکسال پس از پرواز🔸
بعضیها آمدند یک جا نشستند و آبادی ها را به فنا دادند
و بعضی هم برای آبادکردن خرابیها
چقدر دویدند، شما بعضی دوم بودی
که تکاپویت برایم شعر ابتهاج بود
" گر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید خوبی را مَبر"
آغوش خدا بر تو خوش باد
سیدِ حرفخور، دونده و اهل مدارا....🖤
امضاء: کسی که از انتخابت پشیمان نبود
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۳۰ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸 میلادی که شاد نبود🔸 در محلهی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید میرفتم
ادامه... 👆👆👆
وقتی پیاده شدیم دلم میخواست هرچه سریعتر به میدان شهرداری برسم و از بچه های خادم بپرسم که خبر دارن از این موضوع یا نه. قدمهایم رو تند کردم دوستم میگفت:«آروم تر برو»
بهانه آوردم که دیر شده و الان همه سر جای خودشان ایستادن
مجبور شد با من تند حرکت کنه وقتی رسیدم چهرههای غمگین اجازه نداد سوالی بپرسم از دوستم جدامون کردند. چوب پر و کارت خادمیام را گرفتم و رفتم سر مسئولیتم.
خیلی ناراحت بودم، آخه امام رضا چرا اینجوری شد. 😭
بعد از اینکه برنامه شروع شد، اعلام کردند که:«چنین اتفاقی افتاده لطفا دعا کنید همه شون سالم باشن!»
بغض گلوم اجازه نمیداد با کسی هم صحبت بشم میدونستم فقط کافیه یه کلمه حرف بزنم و گریهام در بیاید به همین دلیل یه یا امام رضا زیر لب گفتم و اشکهای مبحوس در گلوم آروم آروم باریدن گرفتند.
با هر یا امام رضایی که مجری میگفت نالهی همه در میآمد
در ظاهر جشن میلاد بود ولی واقعا جشن نبود همه از درون دردی داشتن که جرات باورش را نداشتند.
انگار آسمان با ما همراه شد باران یاری کرد و بساط برنامه قبل از ساعتش به پایان رسید وقتی همهی مردم پراکنده شدند خادما را جلوی سِن جمع کردند و آقای مژدهی مدیر کانون جوانان رضوی صحبت کردن با هر کلمهاشون قلب هممون از جا کنده میشد صدای گریهی خادما اوج گرفت، وقتی آقای مژدهی گفتن:«تا عرق هاتون خشک نشده مزدتون رو از آقا بگیرید...» گفتم:«یا امام رضا آقای رئیسی رو سالم برگردون»
ولی حتی دعای من باعث نشد توفیق شهادت رو از آقای رئیسی بگیرم و بیشتر در کنارمون باشن...
✍طهورا ناصردوست | رشت
۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸لباس صورتی🔸
دقیق به خاطر دارم، از مدرسه برگشتم، لباسهایم را عوض کردم و یک لباس صورتی از داخل کشو برداشتم و پوشیدم.
لباسی که هیچ وقت دیگر نپوشیدم!
آشپزخانه را مرتب کردم و به زهرا گفتم :دخترم! من یک ساعت میخوابم، بیدار که شدم باهم درس میخونیم.
و با خاطری آرام خوابیدم.
یک ساعت بعد که بیدار شدم، زهرا شبکهی امید تماشا میکرد، خیلی بیتفاوت از جلوی تلویزیون رد شدم و رفتم طرف آشپزخانه و چای دم کردم، یک چای داغ با عطر گلاب و هل برای خودم ریختم.
چایی که هیچ وقت خورده نشد!
کنار زهرا نشستم، و به صفحه ی تلویزیون نگاه کردم.
زیر نویس قرمز شبکه امید توجهام را جلب کرد، با خواندن اولین کلماتش به تمام مویرگ های چشمم فشار وارد شد، انگار رگهایی از قلبم با این زیر نویس در ارتباط بود؛
(بالگرد حامل رئیس جمهور و تیم همراهشان دچار نقص فنی شده و....)
اشک دیگه اجازه نداد، جمله را کامل بخونم،
اشک ها روی بلوز صورتی لکه های غم را به جای میگذاشت.
یادم نیست کی گریهام تموم شد، حتی همین الان هم...
تسبیحم را برداشتم و تا صبح از روی مبل جلوی تلویزیون تکون نخوردم .
دلم میخواست از اهالی روستای ورزقان باشم!
ساعت دیگه برای من هیچ مفهومی نداشت، فقط میخواستم در همان ساعات انتظار بمانم.
کل شب، به لباس صورتیام نگاه میکردم و التماس میکردم :میشه تنم بمونی؟
ساعت 5:21 صبح
تنها چیزهایی که یادمه،
شبکه خبر،
جنگل های مه گرفته،
صدایی میگفت :
حاج آقا! هارداسان؟
در عمیق ترین نقطهی قلبم غم فرو نشست ، به سمت کمدم رفتم، لباس مشکی روی صورت گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم....
ساعت 7:00 صبح
آخرين بارون اردیبهشت ماه میومد، توان رانندگی نداشتم، کنار اتوبان ایستادم و فلاشرهای ماشین را زدم...
زهرا گفت :مامان! چون آقای رئیسی شهید شده بارون میاد؟
بعدها در همین نقطهی اتوبان که ایستاده بودم و همین لباس مشکی تنم بود ،
زهرا بهم گفت: مامان! من فکر میکنم سید حسن نصر الله شهید شده.
با بغض گفتم: «چرا اینجوری میگی دخترم؟
گفت: «چون اون روز که آقای رئیسی شهید شدند هم بارون میومد مثل امروز....
✍ریحانه | گیلان
۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خبر باورنکردنی🔸
این موقع ک موج سرماخوردگی میاد،
ما هم رفته بودیم مطب دکتر.
پارسال همین روز...
توی حیاط مطب دکتر بودیم ...
شوهرم گفت:
_هلیکوپتر رئیس جمهور مفقود شده.
_هنوز اعلام نشده ...
من از صبح درگیر بودم با بچهها ...
ذهنم اصلا نرفت سمت شهادت و اینا
گفتم مگه میشه؟؟؟
_حتما پیدا میشه ...
خیلی جدی گفت:
_گفت اگه
_سقوط کرده باشه ...
_حتما شهید شدن دیگه تمومه ...
خیلی جدی ...میگفت:
_اخه مگه رئیس جمهور با هلیکوپتر میره مرز آذربایجان ...
من فقط میشنیدم ...
ساده بودم
باور نکردم
توی سالن خوابیدیم شب.
تا صبح پیگیر تیوی بودم.
هعی میخوابیدم هوشیار.
گوشم به شبکه خبر.
یه خبری بیاد.
شاد بشیم بخوابیم ...
اما ...
دم صبح ...
خبر باورنکردنی من
همچنان باورنکردنی موند ...برام
ولی چه خوبگفت شاعرش
تو
ب آرزوت رسیدی
تو
امام رضا "ع" رو دیدی ...
و من
تو روز تولد امام رضا "ع"
گریه کردم ...
.
.
.
✍سین خ | رشت
۳۱اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی