eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷شیرزنان ایرانی به روایت تصویر: در پرباران‌ترین شهر ایران، انزلی پس از باران | روایت‌های گیلان🌱 ایتا‌ و بله: @pas_az_baran سروش: @pas_az_baraan
پس از باران | روایت‌ گیلان
🇮🇷شیرزنان ایرانی به روایت تصویر: در پرباران‌ترین شهر ایران، انزلی پس از باران | روایت‌های گیلان🌱
سلام 🌱 اگر کسی این خانم رو می‌شناسه یا راه ارتباطی باهاش داره، ممنون می‌شیم به ما خبر بده و یک پیام به @pas_az_baaraan بفرسته. ممنون از همراهی‌تون 🙏 @pas_az_baran
💠 آویشن‌هایی که عاقبت‌بخیر شدند پدر شوهرم سالهاست که روزهای جمعه با دوستانشان برنامه کوهنوردی دارند. یک عصر جمعه که من هم منزل ایشان بودم، وقتی خسته از کوهنوردی برگشتند، مقداری آویشن به من دادند و من باید آن‌ها را تمیز میکردم، از میان خار و چوب این گیاه، برگ‌های نازک آویشن را جدا میکردم. کاری نسبتا سخت اما برایم چون اولین تجربه بود شیرین بود. به رشت آمدیم و شب‌ها توفیق شرکت در تجمع مسکن مهر را داشتیم، پائیز آرام آرام خودنمایی میکرد و هوا رو به سردی می‌رفت، بعضی شب‌ها هم بارش بارانی زیبا حال و هوای این اجتماع پرشور را عوض میکرد. پسرم با دوستانش هر شب بساط چای راه می‌انداختند تا از مردم پذیرایی کنند و حالا با سرد شدن هوا و شیوع سرماخوردگی تصمیم به دم کردن دمنوش گرفته بودند. پسرم از من در این زمینه راهنمایی خواست و من شیشه‌ای پر از آویشن‌هایی که از شیراز آورده بودم را همراه با نحوه‌ی استفاده از آن به او دادم. شبی که در هوای نسبتاً سرد و بارانی طبق روال هر شب در میدان جمع شدیم، وقتی یک استکان آویشن خوردم لحظاتی به فکر فرو رفتم، با خودم گفتم بعضی چیزها و بعضی آدم‌ها چقدر زیبا عاقبت بخیر میشوند. مثل همین برگ‌های معطر آویشن که از کوه‌های اطراف شیراز آمده‌اند تا سهمی در تجمعات شبانه و خدمت به مردم مبعوث داشته باشند. ✍🏻 راضیه جمال زاده | رشت ۱۷ مهر ۱۴۰۵ 📥 ارسال روایت‌ها: (از طریق پیام‌رسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان🌱 ایتا‌ و بله: @pas_az_baran سروش: @pas_az_baraan
📚 کارگاه «گیلان در گذر زمان» | پنجمین ایستگاه روایت همراهان گرامی کارگاه «گیلان در گذر زمان»، از شما دعوت می‌کنیم در پنجمین جلسه از این کارگاه، با روایت آقای محمد پرحلم، بار دیگر در کنار هم باشیم و پای روایت‌هایی از تاریخ و هویت گیلان بنشینیم. علاقه‌مندانی که مایل‌اند در این جلسه همراه ما باشند، می‌توانند برای ثبت‌نام، به شناسه‌ی زیر پیام دهند: 🆔 @pas_az_baaraan 📅 پنجشنبه ۲۳ مهرماه ⏰ ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲ 📍 حوزه هنری گیلان منتظر دیدار و همراهی شما هستیم. 🌱 @pas_az_baran
پس از باران | روایت‌ گیلان
💠 برای سومین بار بنا داشتم این بار که به دیدنت می‌آیم، همانند دیدار‌های قبلی در کنجی یا کناری بنشینم. چشم بدوزم به روشنای صورت همچون ماهت، خوب تماشایت کنم و آرام آرام در دل خود قندهایم را حل کنم. دلم می‌خواست این بار هم مثل دیدار‌های پیشین، آن‌جا که غم روضه اوج می گیرد یا مداح به قصد سوزاندن جگر با آه و گداز فراوان می خواند؛ ناله‌ام را پشت سر گریه‌هایم به فریاد مبدل کنم. زیر سقف امنی که تو در آن حضور داری با صدای بلند گریه کنم و اشک بریزم. آمدم. به سوی تو آمدم، اما... این دیدار شباهتی به دو دیدار قبلی ندارد. تنها وجه شباهت، اشتیاقیست که در دلم نهفته است و آهیست که از نهادم بر می‌خیزد در پی دوست. پیش از این‌ها که به دیدارت می‌آمدم را خوب به یاد داری؟ نه یک بار نه دوبار بلکه چندین بار ما را وارسی می کردند تا مبادا کسی جز دل تنگش و دو چشم پر نیازش چیز دیگری همراه خود آورده باشد. برای اینکه نفس به نفس نزدیک‌تر به کنارت آیم کیلومتر‌ها راه را در دل تاریکی شب می‌پیمودم تا صبح اولین نفر صف عاشقانت باشم. آخر رقیبانم یکی و دو نفر نبودند. بر سر معشوقی که من به تازگی با چشم دل شناخته بودمش دعوی بسیار بود. می دانید؛ سیده فاطمه اهل خواهش و تمنا بردن نزد کسی نبود اما... آن روز را به یاد دارید؟ برای اینکه دو سه قدم نزدیک‌تر به شما باشم چگونه با چشم‌های گریانم به آن خانم التماس می‌کردم؟ تا بگذارد کمی بیشتر شما را تماشا کنم؟ به یاد داری من را در آن کنار؟ در همان حوالی که می دانستم عطر نفس هایت به خوبی جاریست. همان‌جا که برای خوب دیدنت بر روی سرپنجه‌هایم می‌ایستادم و مثل کودکی که قد بلندی می‌کند تا میوه شیرینی را دزدکی از روی شاخه‌های درخت بچیند، تلاش می‌کردم؛ تا بتوانم اندکی از سیاهی رنگ عبای تو را سرمه چشمان بارانی‌ام کنم. اما این بار... این بار چرا دیدارمان شبیه آن روزها نیست؟ بگو مرا تفتیش کنند. مطمئن شوند که فقط دلم را به همراه آورده‌ام و دو استکان چای تلخ چشمانم را. بگو هر چه غیر از این‌ها دارم را از من بستانند و اذن دیدار تو را به من ببخشند. بگو آن خانم کناری‌ام به جای اینکه مرا هول بدهد، بر من فخر بفروشد که جلوتر از من به تو رسیده. بگو تا من التماسش کنم برای بهتر تماشا کردنت. آقا... چرا در این دیدار هر چه بر روی سر پنجه هایم می‌ایستم تو را نمیبینم؟ مگر نه اینکه تو قد بلندی داری و من دخترکی قد متوسطم؟ مگر نه اینکه باید برای دیدنت چون کودکان قد بلندی کنم؟ پس چرا همه این مردم که این جا هستند در سکوتی غم آور به نقطه‌ای بر زمین خیره شده اند؟ آقا تو بر روی زمین چه می کنی؟ چرا در مردمک چشمان این مردم شوق دیدار تو موج نمی‌زند؟ مگر امید ندارند به این که پرده‌ای کنار می‌رود و تو از پس آن برون خواهی آمد؟ چرا نوای حیدر حیدرشان گوش فلک را کر نمی‌کند؟ به خدا که این همه سکوت اندوه بار جایز نیست‌. آقا... من رسیدم به صف اول، به پارچه‌های مشکی که دور و برت را احاطه کرده‌اند. این بار خانواده‌ات را هم همراه آورده‌ای تا ببینیمشان؟ آقا من رسیدم به صف اول، دیگر کسی میان من و تو نایستاده. ببین که باز هم جز دلم و دو استکان چای تلخ چشمانم چیز دیگری با خود ندارم. آقا، این غم که در این جا جاریست مرا تا قعر اقیانوس‌ها می برد. خفه‌ام می‌کند و باز برم می‌گرداند. هرچه می‌کنم نمی‌توانم بلند بلند گریه کنم. نفسم بند آمده. دیگر به سر پنجه شدن احتیاجی نیست. آقای بلند قامت من تو بر روی زمین چه می‌کنی؟ ✍🏻 سیده فاطمه موسوی پاکدهی‌ مشهد مقدس، رواق دارالذکر ۱۹ مهر ۱۴۰۵ 📥 ارسال روایت‌ها: (از طریق پیام‌رسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان🌱 @pas_az_baran
پس از باران | روایت‌ گیلان
💠 خانم سادات برای پرچم‌گردانی مسکن مهر به جمع دوستان پیوستم تا یک شب زیبای دیگر را در دفتر انقلاب رقم بزنیم. ماشینی در آن سمت خیابان نظرم را جلب کرد. خانم جوانی ماشینش را در گوشه‌ای طوری پارک کرد که مزاحمتی برای تجمع‌کنندگان نداشته باشد. انگار که دیرش شده باشد، سریع از ماشین پیاده شد، چند پرچم از صندوق عقب ماشین برداشت، یکی را به پسر بچه‌اش داد و او را راهی جمع آقایان کرد، بزرگترین پرچم هم که چوب بسیار بلندی داشت و به نظر سنگین می‌آمد، خودش برداشت و یکی از درهای ماشین را باز گذاشت، کمک کرد تا مادر پیرش را طوری بنشاند که رو به جمعیت باشد. پرچم قرمز رنگی با نوشته‌ی «یالثارات الخامنه‌ای» هم به دست مادر داد، چند کلمه‌ای هم با مادر صحبت کرد و سریع خودش را به جمع خانم‌هایی که در بلوار ایستاده بودند و پرچم‌گردانی می‌کردند رساند. در طول مراسم چشم از این مادربزرگ برنمی‌داشتم، دوست داشتم با او وارد صحبت شوم اما چون به لهجه‌ی گیلکی تسلط نداشتم و می‌دانستم گیلک‌های سن بالاتر لهجه‌ی غلیظ‌تری دارند، با خود میگفتم چیزی از حرف‌هایش متوجه نمی‌شوم. مراسم رو به پایان بود اما دل من هنوز پیش این پیرزن مانده بود. دل به دریا زدم و به سمتش رفتم اول اجازه خواستم تا چند تا عکس بگیرم. با روی خوش استقبال کرد. وقتی مهربانی پیرزن را دیدم، گفتم:« مادر جان، اجازه دارم چند تا سوال ازتون بپرسم؟ برای ثبت روایت میخواستم.» با مهربانی و لبخند رضایتش را اعلام کرد و با هم وارد گفت‌و‌گویی صمیمانه شدیم. همیشه پیرزن‌ها را خیلی دوست داشتم، بودن کنارشان و هم صحبتی با آنها حال دلم را خوب میکرد. از لنگرود آمده بود، برای درمان و انجام فیزیوتراپی در رشت، مهمان منزل دخترش بود. دهه‌ی هفتم عمرش رو به پایان بود و در محل او را خانم سادات صدا میکردند. می‌گفت تازه فیزیوتراپی‌ام تمام شده بود، دخترم داشت مرا به منزلش می‌برد که به تجمع شما رسیدم. دلم تنگِ رفتن به تجمع بود، حالم مساعد نبود اما از دخترم خواستم همین گوشه کنار‌ها بماند تا من کمی پرچم تکان بدهم. دلیل رفتن به فیزیوتراپی را از خانم سادات مهربان جویا شدم که شروع به صحبت کرد، انگار دلش خیلی گرفته بود و منتظر گوش شنوایی برای درد دل. فارسی را خیلی روان حرف میزد و خیالم راحت شد که میتوانم حرف‌هایش را متوجه شوم. تعداد شب‌هایی که در تجمعات شرکت کرده است را پرسیدم، با افتخار از حضور مستمرش در ۴ ماه اول گفت، از شبی که از شدت درد دست‌هایش توان گرفتن پرچم را نداشته و پرچم از دستش میفتد و تا چند وقت نمی‌تواند پرچم را تکان دهد. می‌گفت شب سختی بود، دوستانم به من می‌گفتند اینقدر پرچم تکان نده درد دستت برمیگردد، اما نمی‌توانستم پرچمم را زمین بگذارم، اینقد هر شب پرچم را تکان دادم تا بالاخره بیماری که از قبل داشتم برگشت و توانم را کم کرد. پس از یک دوره درمانی باید فیزیوتراپی میکرد تا بهتر شود. از دلتنگی‌اش می‌گفت که چقدر دلتنگ این شب‌ها شده است، گاهی بغض میکرد و گاهی در چشمان زیبایش که رنگ خاصی داشت اشک جمع میشد. خیلی خوشحال بود که امشب توانسته پرچم را در دست بگیرد، برای همین اصلا حاضر نبود پرچم را زمین بگذارد انگار به آرزویش رسیده بود. دوباره بغض کرد و از رهبر شهید‌مان گفت، از شدت علاقه‌ای که به ایشان داشته و غمی که بعد از شنیدن خبر شهادتشان بر قلبش نشسته است. دخترش او را به مشهد برای زیارت امام رضا(ع) و زیارت آقای شهید برده بود. می‌گفت بی تاب ِ رسیدن به قبر آقا بودم، خادم امام رضا مرا به آنجا برد و من آنقدر آنجا گریه کردم و رجز خواندم که بیهوش شدم. مرا به بیمارستان منتقل کردند و کمی حالم بهتر شد. گرچه شهادت را بهترین سرنوشت برای رهبرش می‌دانست اما غباری از دلتنگی همه‌ی وجودش را فرا گرفته بود، اشک مجالش نمی‌داد و آرزویش عاقبت‌بخیری و شهادت بود. دلم نمی‌خواست صحبتمان تمام شود اما باید رعایت حالش را میکردم. آرامش خاصی در وجودش موج میزد، صورتش را بوسیدم و تقاضا کردم دعایم کند و خداحافظی کردم. کمی از ماشین فاصله گرفتم که صدایم کرد، برگشتم و پیرزن را پشت سرم دیدم، از جایش بلند شده بود و به سمت من آمده بود. گفتم:« جانم مادر کاری داشتین؟» لبخند زیبایی روی لبش نشست و گفت:« میخواستم بدونم خوب حرف زدم؟ میتونی از من بنویسی؟» گفتم:« مادر جان شما خیلی قشنگ صحبت کردین دعا کنین من بتونم خوب بنویسم.» ✍🏻 راضیه جمال زاده | رشت ۲۰ مهر ۱۴۰۵ 📥 ارسال روایت‌ها: (از طریق پیام‌رسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان🌱 ایتا‌ و بله: @pas_az_baran سروش: @pas_az_baraan
سلام و وقت بخیر 🌱 همراهان گرامی کارگاه «گیلان در گذر زمان»، پنجمین جلسه از این کارگاه، پنجشنبه ۲۳ مهرماه، از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲ برگزار می‌شود. 📍 محل برگزاری: حوزه هنری گیلان، طبقه دوم، سالن جلسات منتظر دیدار و همراهی شما هستیم. 🌿 @pas_az_baran
💠 دخترک انقلابی دسته‌روی هر شب محله‌ی ما از قسمت‌های مختلف است، هر شب از یک کوچه یا خیابانی عبور می‌کنیم، پرچم در دست شعار میدهیم و در دو صف نسبتا طولانی منظم می‌مانیم تا به مقصد برسیم و در آنجا تجمع کنیم. آن شب مانند دیگر شب‌ها از مسجد صاحب الزمان حرکت کردیم و پس از عبور از خیابان ایثار شرقی به سمت کوچه‌ی مهر ۳۳ حرکت کردیم. هر شب چشمانم دنبال سوژه‌ای میچرخد تا روایتش کنم. سهم دیشبم این دختر بچه بود که با شنیدن صدای ورود دسته‌ی ما به کوچه‌ی آن‌ها خودش را به بالکن منزلشان رساند. پرچم ایران در دست داشت و همزمان با ما تکانش میداد و نظر خیلی‌ها را جلب کرده بود. صف را ترک کردم، به گوشه‌ای رفتم و با گوشی عکسی ازین دخترک مبعوث شده گرفتم، تا ثبت کنم قصه‌ای دیگر از پرچم سه رنگ مقدس کشورمان و شور و شعوری که در جان و قلب مردم سرزمینم میبینم. ✍🏻 راضیه جمال زاده | رشت ۲۲ مهر ۱۴۰۵ 📥 ارسال روایت‌ها: (از طریق پیام‌رسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان🌱 ایتا‌ و بله: @pas_az_baran سروش: @pas_az_baraan
39.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌾 گیلان در گذر زمان پنج جلسه با هم به دل تاریخ گیلان سفر کردیم، زمان کوتاه بود و هنوز کلی حرف نگفته و روایت نشنیده باقی مونده. اما چیزی که این سفر رو برای ما دلگرم‌کننده‌تر کرد، دیدن شما بود؛ همراهانی که با اشتیاق پای روایت تاریخ گیلان نشستید و ما رو برای ادامه‌ی این مسیر مصمم‌تر کردید. 🌱 این سلسله جلسات با همکاری کتابخانه شهید رئیسی برگزار شد و قصه‌ی گیلان هنوز ادامه داره، ما هم مشتاقیم که باز هم کنار شما روایتش کنیم. اگه شما هم دوست دارید در برنامه‌های بعدی همراهمون باشید، عضویت در کانال «پس از باران» رو از دست ندید.🍃 @pas_az_baran