eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 گزارش تصویری و روایت روز سوم کارگاه در محضر خانم سیده اعظم حسینی نویسنده کتاب«دا» آخرین ساعات کارگاه وقت گره زدن بین قلوب بود. روز معلم بهانه‌اش را جور کرد. به همت اهالی کلاس، پای‌ سیب‌های خانگی برای پذیرایی تهیه شد و تابلوی میرزاکوچک جنگلی هدیه شد تا برود توی اتاق استاد دلسوزی که سه روز تمام همتش را گذاشت برای ما🌿 محفل روایت پس از باران| ایتا| بله| ویراستی 📌حوزه هنری انقلاب اسلامی گیلان 🆔 @artguilanews 🌐 artguilan.ir 🛒bazarmaj.com
پس از باران | روایت‌ گیلان
🔶قولِ مردانه🔶 "هر کس که قرار بود برگردد، برگشته بود و هر کس هم که قرار بود خبرش را بیاورند، خبرش آمده بود. من بودم، دو چشم رو به جاده و دو گوش پر از حرف و حدیث. می‌گفتند: «اگر تا حالا نیامده شک نکن کارش تمام‌ است.» پنج روز بعد، بالاخره سر وکله‌ی محمد پیدا شد. اگر بخواهم براساس لغتنامه‌ی دلم بگویم، شاید درست‌ترش این باشد که یک بار دیگر، خدا محمد را به من و پدر و مادرش بخشید. اما آنقدر ریش و موی سر و صورتش زیاد و شلوغ بود، که دخترمان پدرش را گردن نمی‌گرفت و در جواب «بیا بغلِ بابا»ی محمد، ابروهاش را گره می‌داد و با لب‌های غنچه و لحنی پس‌زننده می‌گفت: «بوروو، تُ بابای من نیشتی.» من ولی بابت این محمد سر و مُر گنده‌ای که از کربلای‌۵ صحیح و سلامت برگشته بود، شاکر دو عالم بودم. دلم می‌خواست به شکرانه‌ی این بازگشت و تولد دوباره‌‌اش، کاسیوی محبوبش را که موقع پرت شدن از موتور، شیشه‌هایش ترک خورده بود، برایش نو کنم. یک روز دوتایی رفتیم که ساعت بخریم. تمام ساعت فروشی‌های لنگرود و لاهیجان را گشتیم و ساعت‌های مختلف را وارسی کردیم؛ اما موقع انتخاب، هرکس با انگشت به یک مدل اشاره می‌کرد و هیچ‌کس از انتخابش پس نمی‌رفت. من متناسب با قد و هیکل و دست‌های بلند محمد، ساعت‌های پت و پهن را نشان می‌دادم؛ اما او روی ساعت‌های ظریف با قاب‌های کوچک انگشت می‌گذاشت‌. آخرش هم فروشنده می‌گفت: «برید به توافق برسید بعد.» این آخرین ساعت فروشی بود. دیگر پاهایم از آن‌ همه گشتن خسته شده بود. باز هم من با انگشت، یک کاسیوی بزرگ را نشان دادم و محمد به ساعت ظریف کناری‌اش اشاره کرد. غیظم گرفت و گفتم: «ما اومدیم برای تو ساعت بخریم. اما تو چرا مسخره‌اش رو در آوردی؟» بدون اینکه بهش بربخورد جواب داد: «خب! مگه من چیز دیگه‌ای گفتم؟!» - نه ولی ... - ببین نساء! می‌خوام یه ساعت بخرم که وقتی شهید شدم، بعدش تو دستت کنی. اونایی که تو نشون میدی برای مچِ‌ ظریف تو، یغوره. ولی اینایی که من می‌پسندم بهتره. من کی روی حرف‌های پر مغزش حرف زده بودم که این بار دومش باشد. بالاخره من عقب نشینی کردم و همان ساعت ظریف را خریدیم. ساعت را که دور مچش انداخت، گفتم: «مبارکه.» برای اینکه حرفش را محکم کند و اینطور نباشد که فکر کنم حالا یک چیزی گفته، با خنده ادامه داد: «یوسف مثل دُمم همراهمه. یعنی اگه برای من اتفاقی بیوفته، اون اولین نفره که باخبر میشه. پس اگه خبری شد، تو فقط منتظر یوسف باش.» بعد از عملیات والفجر۱۰، کاملاً جدی و رسمی خبر شهادت محمد را آوردند. خانه پر شده بود از دود اسپند، صدای قرآن و دسته دسته میهمان. من ولی چشمم به راه بود. «پس قول و قرارمون چی‌ شد؟ تو که دروغ نمی‌گفتی محمد.» چند روز بعد، خواهر محمد آمد توی اتاق و آماده باش داد: «زن داداش، همکارای محمد اومدن.» از جا پریدم و همانطور که از پنجره رو به حیاط سرک می‌کشیدم، پرسیدم: «کو؟کجا هستن؟ کدومشون؟!» یکی گفت: «پیک محمد، یوسف هم هست.» چادر سر کردم و دویدم توی حیاط. حین رسیدن به در صدای سلام علیک هیچ کس برایم مفهوم نبود. دیدم یوسف سر به زیر،کنار لته‌های باز درِ حیاط ایستاده. گفتم: «سلام آقا یوسف...» همانطور که اشکهایش تند‌ و تند می‌چکید پشت کفشش، بدون اینکه سرش را بالا بگیرد، کاسیوی آویزان روی انگشت اشاره‌اش را طرفم گرفت..." این روایت را خانم نساء هاشمیان، همسر شهید محمد اصغریخواه، در انتهای کارگاه آموزشی مصاحبه سیده اعظم حسینی تعریف کرد. در فرصت استراحت بین دو کلاس، رفتیم اتاق نهضت روایت که گوشه‌ی دنج ما روایتی‌هاست. طبق معمول گپ و گفت‌های زنانه گل کرد. وقتی خانم هاشمیان هم به ما ملحق شد، یکی از دوستانمان پرسید: «راستی حاج خانم، اون ساعت الان کجاست؟» خانم هاشمیان از پشت قاب عینک با نگاهی پر امید و گشوده جواب داد: «اون ساعت رو به دامادم هدیه دادم.» آه از نهاد دوستمان بلند شد و با حسرتی عمیق گفت: «وای! نههههههه. چطور دلتون اومد؟!» خانم هاشمیان با لبخندی رضایتمند پاسخش را تکمیل کرد: «اشکالی نداره. عوضش شیشه‌ی عطر محمد پیش منه.» و من از ذهنم گذشت: " سخن عشق کجا، حوصله‌ عقل کجا توشه‌ای در خور تاب کمر مور بیار" ✍ حمیده عاشورنیا| رشت ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 محفل روایت پس از باران| ایتا| بله| ویراستی 📌حوزه هنری انقلاب اسلامی گیلان 🆔 @artguilanews 🌐 artguilan.ir 🛒bazarmaj.com
🔸وااای عالی بود🔸 آهی کشیدم. آخر نه کتابش را خوانده بودم، نه نویسنده‌اش را می‌شناختم، و قرار بود سه روز پای درس کارگاهی بنشینم که علی رغم اکثریت شرکت کنندگان هیچ پیش‌زمینه ای نداشتم، اما می بایست شرکت می کردم. به هر دری زدم تا یکی دو روز باقی‌ مانده بخشی از کتاب مورد نظر‌ را بخوانم و لااقل بقول خودم تهی وارد کارگاه نشوم، نشد که نشد. وقتی‌ رسیدم چند دقیقه‌ای‌ از‌ شروع کارگاه می‌گذشت. در انتهایی‌ترین قسمت سالن، یک صندلی خالی مانده بود که سریع نشستم و خوشحال از این که از زیر بار معرفی هم در رفتم، دفترم را باز کردم. کارگاه اول تا عصر ادامه داشت. «وای عااالی بود...» این را پایان اولین روز کارگاه وقتی در مسیر جشن روز دختر بودیم، با یکی از بچه های کارگاه به هم می‌گفتیم. شب هم در محفلی صمیمی‌تر و دوستانه‌تر، میزبان مدرّس متین و دوست داشتنی کارگاه خانم سیده اعظم حسینی بودیم و چه خوش گذشت به من از این نزدیکی و این چند دقیقه صحبت و آشنایی. روز دوم، نزدیکترین صندلی به مدرس و تابلو را برای نشستن انتخاب کردم. دیگر شاگرد تنبل آخر کلاس نبودم. تند و تند نت برمی‌داشتم تا چیزی از قلم نیفتد. به‌قولی از تک تک مکث‌ها و نفس کشیدن ها هم نوشتم. و روز سوم کارگاه هم خلاصه‌ شد در مرور جلسات قبل و نکات تکمیلی و سورپرایز و قدردانی از استاد گرامی به مناسبت روز معلم. من تازه پیدایشان کرده بودم. ول کن ماجرا که نبودم . بعداز کارگاه سری به مزار سایه و خانه ميرزا زدیم و کمی‌بازار‌گردی همراه دوستانِ جان و من از لحظه لحظه هم‌صحبتی با استاتید به دنبال نکته‌ای خاطره‌ای، جرقه‌ای، چیزی‌ بودم و آخر شب هم با پایی که زُق زُق می‌کرد و قلبی که ذوق نشست خصوصی فردا را داشت، از دوستان جان دل کندم و راهی منزل شدم. «الحمدلله رب العالمین.» جمله ای بود که به‌محضی که وارد خانه شدم، ناخودآگاه بلند گفتم. پسرم گفت: چون خونه تمیزه، الحمدلله میگی مامان؟ لبخند به لب، قدردان نگاهی به همسرم کردم. خوب دلیل حال خوب و الحمدلله گفتنم را می‌دانست. ✍حمیده صفرزاده | رشت ۱۶اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸وقتی کتابم را نوشتم🔸 چند سال پیش کلاس نویسندگی شرکت کرده بودم. یکی از مسئولین آن دوره آموزشی، کتابی نوشته بود. پدرمان در آمد در آن کلاس، از بس گفت وقتی داشتم کتابم را می‌نوشتم. وقتی کتابم را نوشتم. وقتی فلان، وقتی بهمان. روز آخر کتاب را که آورد، بیست صفحه بیشتر نبود.🥵 البته من با صفحاتش کار ندارم. خب آن بیست صفحه هم تجربه‌اش بود و زحمت کشید و در اختیار ما قرار داد. هرچند مغزمان تیلیت شد با فخرفروشی هایش که من نویسنده‌ام و شما نیستی😂 تهران که زندگی می‌کردیم، آرزویم بود خانم حسینی نویسنده کتاب دا را از نزدیک ببینم و تو دلم می‌گفتم کاشکی یکبار در کلاس‌هایش می‌توانستم شرکت کنم. با خودم فکر می‌کردم حتما در هر جمله‌اش می‌گوید: وقتی کتاب دا را می‌نوشتم. وقتی مصاحبه گرفتم. وقتی فلان... ولی می‌گفتم ارزشش را دارد. حتی اگر مغزم تیلیت شود، کوه تجربه‌ست. مخصوصاً اینکه شنیده بودم سیده اعظم حسینی وقتی می‌نویسد «از مسجد خرمشهر تا میدان اصلی شهر سیصد متر هست»، حتما آن سیصد متر را پای پیاده رفته و درک کرده. به زحمت دوستان حوزه هنری گیلان، سر کلاس درس خانوم حسینی که آرزو داشتم در تهران ببینمش، در گیلان نشستم. پدرمان درآمد تا یک‌بار مستقیم از کتابش مثال بزند. حتی وقتی جملهٔ تقریظ رهبری در کتابش را گفتم، خودش را به‌ نشنیدن زد و ادامه نداد. البته من فهمیدم که شنید😐 دروغ چرا لجم در می‌آمد که خیلی مستقیم از کتاب‌هایش حرفی نمی‌زد و با احتیاط صحبت می‌کرد و چقدر معذب بود. انگار از نام آثارش فرار می‌کرد، نکند ریا شود. کلاس که تمام شد شروع کردم به جمع کردن فنجان‌ها و غرغر که: خانوم سرمست بعد نگی من کار نکردم. ببین دارم فنجان‌ها را جمع می‌کنم. الآن روی میزها را هم دستمال میکشم. گفته باشم. سرم را بلند کردم دیدم خانوم حسینی بی سروصدا فنجان‌های سمت دیگر میز را جمع کرده. دوباره لجم درآمد: ای بابااااااا ول کن دگر خواهر. یعنی ما نویسنده شدیم، هی باید فنجان بشوریم؟ من می‌خواهم ژست نویسنده به خودم بگیرم و هی بگویم وقت ندارم.🙊 با خودم گفتم ای بابا نویسنده شدن، آن هم نویسندهٔ کتابی مثل دا، خیلی سخت شد که. حتماً باید مثل این خانوم تمام منیت خود را کنار بگذارم. ول کن دگر خواهر خودمان جمع می‌کنیم مثلا مهمانی... ✍ام‌کلثوم فتحی | رشت ۱۸اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸یک وعده زیارت🔸 چند روزی بود زمزمه‌ی زیارت در خانه‌ی پدری شنیده می‌شد و از مادر و باقی دوستان زائر اصرار و از پدر انکار برای همراهی. شب وسایل مامان جمع شد و ساکش بسته شد برای صبح. ماهم رفتیم خانه که صبح بیایم بدرقه زوار امام رضا جان و مادر را راهی کنیم. همیشه بدرقه زائرها را دوست دارم. آن ذوق و شوق زوار برای رفتن و همراهانی که با قلب‌های بی قرار زیارت، جامانده‌اند و اشک ریزان بدرقه‌شان ‌می‌کنند. خانهی مادر که رسیدیم؛ چشمم افتاد به دو تا ساک آماده رو ایوان‌ خانه و بابایی آماده‌تر که در حیاط با لبخند قدم می‌زد. با خنده گفتم: «این چیه دیگه؟» تعجبم را که دید، با ذوقی وصف‌ناپذير گفت:« آقا من رو دعوت کرده دختر، من کی باشم که بگم نمیام؟!» گنگ نگاهش کردم که مادرم رو به ما گفت: «تی پر خواب بیده دیشب زای*. صبح بیدم خو ساک دَوَسته آماده‌تر از منه. تلفن بوکودیم، بگفتید؛ هنوز جا داریمی.» «پدرت دیشب خواب دیده. صبح دیدم ساکش رو بسته. از من آماده تر. تلفن زدیم گفتند که هنوز جای خالی داریم» فکر می‌کنم من و مامان از بابا بیشتر ذوق داشتیم. سوار اتوبوس ‌می‌شدند که یک‌دفعه پسرم شروع کرد به گریه. اصلاً آرام نمی‌شد. هرطور باهاش صحبت می‌کردم قبول نمی‌کرد. وسط گریه، بی وقفه می‌گفت: «من می‌خوام برم امام رضا، من‌ می‌خوام برم امام رضا» برای آرام کردنش گفتم: «جانِ مامان، بابا مرخصی بگیره با بابا می‌ریم دیگه. ما که همیشه می‌ریم مادر. یک ماه نمی‌شه که از مشهد اومدیما.» اما گوشش بدهکار حرف‌هایم نبود که نبود و با جیغ و گریه دنبال اتوبوس کاروان زیارتی می‌دوید و می‌گفت: «نه. من می‌خوام برم امام رضا. می‌خوام برم امام رضا.» بی سابقه بود. اصلاً ندیده بودیم محمدحسینم بخواهد این‌قدر برای رفتن به مایی بدون ما بی‌تابی کند. مامانِ بنده خدایم یک چشمش اشک بود و دل رفتن نداشت و یک چشمش خوشحال از ذوق همراهی پدرم. ماشین که راه افتاد تو دلم گفتم: «آخيش خداروشکر رفتن.» رو به محمدحسینم کردم و گفتم: «بیا بریم پارک‌ مامان جان.» بلکه از آن حال و هوا در بیاید و فراموش کند اما گفت: «نه. زنگ بزن بابا مرخصی بگیره بریم مشهد.» آن زمان شرایط کاری همسرم طوری بود که برای مرخصی می‌بایست از ماه‌ها قبل برنامه‌ریزی می‌کرد. اصلاً امکان نداشت در لحظه بتواند مرخصی بگیرد‌‌. از همین رو با اطمینان گفتم: «الآن نمیشه که مادر. نمیدونی مگه بابا نمیتونه یدفعه مرخصی بگیره » آن لحظه نمی‌دانستم اخر چرا این‌ها را به بچه می‌گویم. انگار‌بچه درک می‌کرد!؟ حدود ربع ساعتی گذشت که مادرم زنگ زد. با صدای گرفته که گریه‌اش بند نمی‌آمد. متوجه نمی‌شدم چه می‌گوید. با نگرانی گفتم:«چی شده مادر؟!» که گفت: «بابات رو پیاده کردن دختر. منم می‌خواستم پیاده شم بابات نذاشت. الآن هرچی‌ میگم می‌خوام پیاده شم، خانما نمی‌ذارن.» دیگر انگار نمی‌شنیدم چه می‌گوید. فورا قطع کردم و زنگ زدم به پدرم. ادامه دارد... ✍حمیده صفرزاده | رشت ۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
در ادامه می‌خوانیم... زنگ زدم به پدرم. جریان از این قرار‌ بود: «یه نفری که انصراف داده بود، از بین راه بهشون اضافه می‌شه و مسئول کاروان به پدرم می‌گه شما باید پیاده شی و بابا هم با دلی شکسته پیاده می‌شه.» من از شدت غصه و فشاری که از صبح بهم وارد شده بود، طبق معمول برای آروم شدن خودم، زنگ زدم به همسرم. وقتی جویای رفتن مامان بابا شد، گفتم:«بابا رو که پیاده کردن آقا.» متعجب‌تر از من، پرسید:«چی؟ مگه می‌شه پیاده کنن؟» و سریع خداحافظی و قطع کرد. من دمغ از رفتارش خیره به گوشی با خودم گفتم: «مثلاً زنگ زده بودم صحبت کنم، آروم بشم.» این وسط محمدحسین هم که اصلاً آرام نمی‌شد. یک بندگریه می‌کرد: «می‌خوام برم امام رضا‌» دیگر نمی‌دانستم چه کار کنم که دوباره تلفن همراهم زنگ‌ خورد. با دیدن اسم‌ همسرم، چشمانم برقی زد‌. تا گفتم سلام، گفت: «به بابا زنگ بزن ساکش رو باز نکنه. من شمارو می‌برم.» به گوش هایم اعتمادی نداشتم، از آنچه شنیده بودم. بخاطر همین دوباره پرسیدم: «چی‌میگی اقا؟! چجوری؟ مرخصی‌ پس‌ چی؟!» گفت: «می‌برم خانم. حله نگران نباش. فقط سریع برید آماده شید من یک‌ساعت دیگه میام حرکت کنیم.» نمی‌دانستم گریه ‌کنم؟ خوشحال باشم؟ نمیدانم چطور تا خانه رفتم. چطور ناهار آماده کردم. اصلا خاطرم نیست. داشتم تند تند مهیا‌ی رفتن می‌شدم که یادم آمد آخر ماه است و موجودی حسابمان خالیه خالی. چند روز تا سر برج مانده بود. در دلم گفتم:« آخه الآن با چی بریم؟ حواسش هست حسابمون خالیه؟ تا مشهد اگه ماشین بین راه خراب بشه چی.» کشو رو باز کردم وسیله بردارم، دیدم ۳۰۰ هزار‌ تومان پول برادرم تو کشوی میزه. سریع زنگ زدم بهش. جریان را برایش کوتاه تعریف کردم و گفتم:«می‌شه از پولت بردارم چند روز دیگه بهت برمی‌گردونم» که گفت« باشه » و من خوشحال از تهیه پول سفر، سریع تر به باقی کارها رسیدگی کردم. خلاصه ماهم زائر شدیم و رسیدیم مشهد. زنگ زدم به مادرم که هماهنگ کنم مامان بابا با هم بروند زیارت. باورش نمی‌شد ما مشهد باشیم. قرارمان کنار سقاخانه بود. وقتی رسیدیم دیدم تمام زوار هم کاروانی همراه مادرم، منتظر رسیدن ما هستند و گریه‌کنان فقط می‌گفتند عاقبت بخیر بشی دختر ما از رشت تا همین‌جا با مادرت گریه کردیم.مادرت اصلا آرام نمی‌شد‌. هرگز آن خوشحالی و برق چشمان مادرم هنگام دیدن پدرم از یادم نمی‌رود. وصف شدنی نیست آخر. از اشک‌های پدرم به محض ورود به صحن و دیدن گنبد طلایی که تا آن روز ندیده بودمشان هم نمی‌گویم. آن‌‌ سال آنقدر جمعیت آمده یود و شلوغ بود که برای زیارت باید حتما دم‌دمای اذان صبح می‌رفتیم حرم، تا بتوانیم زیارت کنیم. وگرنه اصلاً نمی‌شد نزدیک ضریح مطهر هم بروی. خواستم بروم زیارت که مادرم گفت: «داخل خیلی شلوغه. بچه رو داخل نبر‌ مادر، خفه می‌شه. از همین جا سلام بده.» گفتم: «نه مامان جان. باید ببرمش ضریح رو از دور هم شده ببینه. این بچه دلش امام رضا می‌خواست.» ۱۰ دقیقه‌ نشد که سریع آمديم بیرون. مادرم گفت: «دیدی دختر، نگفتم بچه رو نبر. خوب کاری کردی سریع اومدی بیرون.» با ذوق گفتم: «ما زیارت کردیم مادر. خیلی راحت.» باورش نمی‌شد. محمدحسین هم با ذوقی وصف‌ناپذیر گفت: «مامان پری امام رضا رو بوس کردما» و مامان تند تند محمدحسین را‌ می‌بوسید و می‌گفت: «زیارت قبول مادرجون.» چند دقیقه بعد طبق قرار همسرم هم امد کنار ما. هنوز از بابا خبری نبود. ما سالی یکی دوبار می‌آمدیم زیارت امام رضا(ع). همسرم هیچ‌وقت در شلوغی و ازدحام، عادت نداشت برود و بچسبد به ضریح. همیشه می‌گفت: «حق‌الناس به گردنم می‌افته. ممکنه باعث آزار بقبه زوار بشم.» و همیشه یه گوشه از صحن می‌ایستاد و زیارت می‌کرد. وقتی دیدمش با ذوق از جانب محمدحسین گفتم: «بابایی خیلی شلوغ بود نه؟ نشد زیارت کنی؟!. ولی ما زیارت کردیما.» دیدم چشمانش برق می‌زند. رو به مادرم کرد و گفت: «باورت نمیشه مامان بعد این‌همه سال دستم رسید به ضریح.» گفتم: «چطور؟ شما که نمی‌رفتی. می‌گفتی گناهه بیشتر.» دیدم چشمانش را، که تر شدند. گفت: «من که تو شلوغی جلو نمی‌رم. طبق معمول یه گوشه روبروی ضریح ایستاده بودم، یه خادم اومد به من گفت: چرا اونجا وایسادی؟! بیا برو زیارت کن دیگه .حتی نذاشت جوابش رو بدم دستمو گرفت. منم همراهش رفتم، من و چسبوند به ضریح. من هم یه دل سیر زیارت کردم خانوم.» و منی که با حسرت و سیل اشکی که نمی‌توانستم جلویش را بگیرم فقط گفتم‌: «زیارتت قبول آقاجان...» زیارت آن سال ما کلا همان یک وعده بود. چون مرخصی نداشتیم و باید برمی‌گشتیم، اما یک وعده زیارتی که همه وعده‌های قبل و بعدش به پای آن زیارت نمی‌رسید. ✍حمیده صفرزاده | رشت ۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸دیدمش، دید مرا🔸 مامان کنار چهارچوب درِ اتاق گفت: «دایی زنگ زد. قراره بیان شمال». فقط می‌توانستم نگاهش کنم. قرارمدارهایش را گذاشته بود. فاطمه خانم برایش سفر مشهد جور کرده بود، آن هم رایگان. قشنگ خورده بود توی ذوقش. راستش زبانم بند آمده بود. نمی‌دانستم دقیقا چه چیزی بگویم که دل شکسته اش کمی آرام شود. در همین فکرها بودم که گفت: «اسم تو رو می‌دم. حیفه سفرش رایگانه». هیچ احساسی نداشتم به جز آنکه می‌ترسیدم پایم را از خانه بیرون بگذارم. مدام حس می‌کردم الآن است که اتفاق بدی بیفتد و باز هم مثل هزار بار دیگر شوق و امید شروع یک کار به تباهی کشیده شود. تمام سلول‌های بدنم مخالفت می‌کردند، اما زبانم باز نشد که بگویم نمی‌روم. چند روز بیشتر از بحثم با عمه نسیبه نگذشته بود. بین جمله‌هایی که آن روز در آن مباحثه‌ی عمه و برادرزاده رد و بدل شد، جمله ای در ذهنم با آب طلا حک شده بود. گفته بودم آخر عمه‌خانم جان چه طلبیدنی؟! پول دارند که تند تند می‌روند مشهد دیگر. من هم اگر داشتم می‌رفتم. این حرف‌ها دیگر چیست؟ طلبیده شدن معنی ندارد. آن روز هم، چند روزی بیشتر نگذشته بود از جمله ی بلند و طنین‌دار وسط مهمانی خانوادگی که گفتم: «من دین ندارم آزاده‌ام». و نگاه فائزه، عروس عمه بزرگه با چشم‌های در فکر فرو رفته و نگاه آقای پسرعمه که چیزی نگفتند، اما طنین صدای آرام عمه از چهره‌های متعجب آن دو نفر کشاندم سوی خودش که:«دین یعنی آزادی». جمله‌ی لذت بخشی بود. مثل آنکه پاهایت را در ظهر داغ و تفتیده‌ای برده باشی درون رودخانه‌ای و ماهی‌های کوچک نوازشت کرده باشند. من که نمی‌خواستم دین نداشته باشم فقط لج کرده بودم. ناچار و درمانده بودم. همه‌ی التماس‌هایم را کرده بودم و نشده بود. غرورم شاید له شده بود. انتظار نداشتم از خدا نه بشنوم. اما مدام و مدام با یک نه گنده رو به رو می‌شدم. مامان اسم و مشخصاتم را داد برای بیمه‌ی سفر. هنوز دودل بودم. خیلی وقت بود گوشه نشین بودم و آن‌ور چهار چوب درِ حیاط، برایم خوف آور بود. با مکث پایم را بلند می‌کردم و با اکراه می‌گذاشتم آن طرف دروازه‌ی در. دوباره ماما کنار چهار چوب درِ اتاق ظاهر شد: «دایی زنگ زد. انگار مرخصیش جور نشده که بیاد». ناراحت نگاهش کردم و گفتم: پس خودت برو، من نمی‌روم. حالا که دیگه مهمون نداری. _ نه اسم تو رو دادم. با اسم تو جور شده ..... عمه نسیم و مامان بزرگ هم برای بدرقه آمده بودند یک به یک بغلشان کردم و باهاشان خداحافظی کردم و رفتم داخل اتوبوس. چشم هایم بغض کرده بودند و از پنجره‌ها این ور و آن ور را نگاه می‌کردم که پیدایشان کنم. تا حالا این قدر احساس وابستگی پاهایم را سست و چشم هایم را اقیانوسی نکرده بود. هر آن می‌خواستم پیاده شوم و به این سفر نروم اما انگار چیزی با وجود همه‌ی این تنش ها وادار به صبرم می‌کرد و زبانم را بند می‌آورد. بالاخره اتوبوس حرکت کرد. دیگر غروب شده بود. نزدیک های قزوین بودیم قرار شد از راه تهران برویم که یک دفعه اتوبوسمان خراب شد. یک ساعت، دوساعت. زمان همین‌طور می‌دوید و اتوبوس میل نداشت حرکت کند. تمام طول راه هندزفری در گوش‌هایم بود و موزیک گوش می‌کردم. موزیک قطع شد و اسم مامان افتاد روی گوشی. بدون آنکه حواسم باشد که هندزفری در گوش هایم است جواب دادم با صدایی آغشته به بغض حرف می‌زدم و با لحنی آکنده از گله تند تند گفتم:«مامان به خدا از شانس بد منه که این بنده های خدا هم تو راه موندن. از بس من بدبختم الآن چهار ساعته که موندیم اینجا. اتوبوس درست نمیشه که نمیشه». یکهو سرم را بلند کردم. همه‌ی مسافر ها با تعجب و بعضی‌هاشان با چشم‌هایی که می‌گفت: «الهی بمیرم. چرا این جوری میگی!» نگاهم می‌کردند. حواسم را جمع و جور کردم و تازه یادم آمد چون هندزفری به گوشی وصل است دارم بلندتر از معمول حرف میزنم و همه ی مسافر ها حرف‌هایم را شنیدند. مدیر کاروانمان آمد ته اتوبوس و از ما پرسید:«به نظرتان برگردیم؟» خانم نعیمی گفت : «نه. آخه می‌خوایم بریم زیارت. یه کم دیگه صبر کنیم شاید درست شد. حیفه. اگه برای تفریح می‌رفتیم عیب نداشت برگردیم. . آخه داریم مي ريم زیارت امام رضا(ع)». شروع کردیم به صلوات فرستادن و دعا کردن. همان لحظه بود که اتوبوس سرفه‌ای کرد و روشن شد. رسیدیم به مشهد و اتوبوسمان جلوی هتل ایستاد. یکی یکی پیاده شدیم. منتظر بودیم اتاق هایمان مشخص شود. ادامه دارد... ✍زهرا غلامعلی نژاد | رشت ۲٠ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت‌ گیلان
🔸دیدمش، دید مرا🔸 مامان کنار چهارچوب درِ اتاق گفت: «دایی زنگ زد. قراره بیان شمال». فقط می‌توانستم ن
ادامه.... 👆👆👆 من با دو خانم مسن و یک خانم حدوداً سی و هفت، هشت ساله در یک اتاق بودم. بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم برویم سمت حرم. قبل از ورود به حرم، سر بازرسی از کیف فهیمه خانم انواع و اقسام خوراکی‌ها را پیدا کردند. به علاوه‌ی یک چاقو که برای پوست کندن میوه‌ها آورده بود و یک بطری نوشابه‌ی زرد. ما یک لنگه پا منتظر مانده بودیم. فهیمه خانم تا قطره‌ی آخر نوشابه‌اش را نمی‌خورد قصد دل کندن نداشت. بالاخره تمام خوراکی‌هایش را خورد و چاقوش را تحویل داد و راه افتاد. دستم را گذاشتم روی فرش‌های قرمز آویزان از ورودی‌ها. آرام فرش را کنار زدم و انگار وارد بهشت شده باشم. پایم را دیگر نه با اکراه که با دل، آن سوی ورودی گذاشتم .چند قدم آن طرف‌تر درست روبه‌رویم، خانمی با چادر مشکی نظرم را جلب کرد. زیر لب چیزی می‌خواند. آنقدرها آداب زیارت را بلد نبودم. به همان سویی که خانم ایستاده بود، ایستادم. حتی دعایی هم بلد نبودم که بخوانم. با دقت به خانم روبه‌رویم نگاه می‌کردم. اواخر آدابش بود و دیدم که دستش را آورد بالا و گذاشت درست روی قلبش، سرش را با ارادت پایین آورد و چند قدم عقب آمد و رفت سمت خروجی. دستم را روی قلبم گذاشتم و ناخودآگاه لبخند زدم و سلام گفتم. قلبم لبالب از آرامش و حسی که نمی‌دانستم چیست و از کجاست پر شد. خانمی از کنارم عبور کرد و گفت: خوش آمدید. بلافاصله آقایی خوشآمد گویان عبور کرد. فکرهای مختلفی از ذهنم عبور می‌کرد و گاهی یکیشان صبر می‌کرد و بیشتر خودش را به رخ می‌کشید. من؟ من خوش آمدم؟ لبخندم پر رنگ‌تر شد. آنی چیزی را درون قلبم احساس کردم. درست نوک قلب که لابه‌لای کتاب زیست شناخته بودمش و به آن اَپکس می‌گفتیم. جایگاهش پایین متمایل به سمت چپ بود. می‌توانستم بگویم که اپکس است و با چشمی غیر از چشم سرم ببینمش. می‌توانستم بدون آنکه از دست‌هایم استفاده کنم با سر انگشتانم لمسش کنم. واضح و عین به یقین. از همان جا شروع شد. شبیه به ریشه‌های درخت اما وارونه و به سمت بالا می‌پیچید و پیش می‌رفت. پیش می‌رفت و سر راهش گرم می‌کرد. وسط‌های قلبم که رسید، دانستم که درست وسط در وسط قلبم است. تمام محوطه‌ی حرم دور سرم می‌چرخید و می‌چرخید و من بی توجه به دنیا، تمام حواسم به آن حس گرم بود که حالا رسیده بود به میانه‌ی مسیرش. تضاد آن حس گرم و یخ زدگی قلبم جمله شد روی لب‌هایم: وااای یعنی قلبم این قدر یخ زده بود؟ دوباره افکارم هجوم آوردند. لابه‌لای ازدحام افکارم، صدایی واضح می‌گفت: دیدی گفتی دین ندارم و آزادم، اما اومدی اینجا؟ دیدی پول نداشتی و بدون پول اومدی؟ دنیا می‌چرخید و قلبم گرم می‌شد. گرم می‌شد و افکار منحوس دور می‌شدند و طلبیدن معنای خودش را نشانم می‌داد. ✍زهراغلامعلی نژاد | رشت ۲۱اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت‌ گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
🔸نامی که مرا سرگشته کرده بود🔸 صبح که چشمانم را باز کردم، خسته بودم و افسرده. پسرکم تا دیروقت بیدار بود و حرف می‌زد. انگار دوست نداشت چشمانش را ببندد. گویی می‌دانست صبح فردا که چشمانش را باز کند، دیگر مادری کنارش نخواهد بود تا ۳ روز بعد. به سختی خواباندمش و حالا صبح زود به سمت جایی می‌رفتم که تا آن روز نرفته بودم. پیش کسانی که تا آن روز ندیده بودمشان. در زمانی که تا آن روز سخت‌تر از آن به من نگذشته بود. تنها یک نام مرا اینطور سرگشته کرده بود و به آن نقطه کشانده بود. سید اعظم حسینی. وقتی ۱۱ سال داشتم هر بار از پشت ویترین چشمانم بند کتاب سرخ و سفیدش می‌شد، اسمش را زمزمه می‌کردم. پول خرید کتابش را نداشتم. این را وقتی فهمیدم که پا درون کتاب فروشی گذاشتم و کتاب را دستم گرفتم. در تحریم سفت و سخت پدر و مادرم ناشی از خرید بیش از حد کتاب بودم حتی آنها هم برای خرید یک کتاب دیگر کمکم نمی‌کردند. وقتی خواستم کتاب را سر جایش برگردانم کتاب فروش گفته بودم: _دخترم اگه بخوای میتونی کرایه‌اش کنی. و "دا" آغاز ورود من به دنیای دفاع مقدس شد. اسم نویسنده‌اش بزرگ بود. به همین خاطر تمام فامیل را بسیج کرده بودم تا به کارگاهش برسم. با خودم می‌گفتم نهایتا چه می‌شود؟ همین روز اول می‌بینمش و برمیگردم. پول ۳ روز کارگاه هم حلال کسانی که اجازه دادند او را از نزدیک ببینم. اینطوری نه از پسرم دور می‌شوم و نه مزاحم خانه‌ی این عمه و آن عمه برای ماندن در شهر رشت. اما وضعیت جور دیگری گذشت. سید اعظم حسینی را دیدم اما کلامش جور دیگری بر دلم نشست. صرفاً نویسنده‌ی کتاب دا، تدریس نمی‌کرد، بلکه نویسنده‌ای با تجربه روبه‌رویمان ایستاده بود و تمام تلاشش را گذاشته بود وسط، تا هر چه می‌تواند بیاموزد. هر بار سوال داشتم و دستم بالا می‌رفت واژه‌ی استاد تا روی زبانم می‌آمد و از ترس ناراحت شدنشان صوت نشده قورت داده می‌شد و به قلبم باز می‌گشت. عجیب سه روز عجیبی بود. حرف زدن و تدریسشان کاری کرد که مطمئنم تا سالها با غرور به هر کس که خواهم رسید، می‌گویم: _سید اعظم حسینی رو میشناسی؟ نویسنده‌ی کتاب دا؟ سه روز سر کلاسش نشستم و عجیب کلاس فوق‌العاده‌ای بود. ✍سعیده فتحی | فومن ۲۳اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی