🔸یک وعده زیارت🔸
چند روزی بود زمزمهی زیارت در خانهی پدری شنیده میشد و از مادر و باقی دوستان زائر اصرار و از پدر انکار برای همراهی.
شب وسایل مامان جمع شد و ساکش بسته شد برای صبح. ماهم رفتیم خانه که صبح بیایم بدرقه زوار امام رضا جان و مادر را راهی کنیم.
همیشه بدرقه زائرها را دوست دارم. آن ذوق و شوق زوار برای رفتن و همراهانی که با قلبهای بی قرار زیارت، جاماندهاند و اشک ریزان بدرقهشان میکنند.
خانهی مادر که رسیدیم؛ چشمم افتاد به دو تا ساک آماده رو ایوان خانه و بابایی آمادهتر که در حیاط با لبخند قدم میزد.
با خنده گفتم: «این چیه دیگه؟» تعجبم را که دید، با ذوقی وصفناپذير گفت:« آقا من رو دعوت کرده دختر، من کی باشم که بگم نمیام؟!»
گنگ نگاهش کردم که مادرم رو به ما گفت: «تی پر خواب بیده دیشب زای*. صبح بیدم خو ساک دَوَسته آمادهتر از منه. تلفن بوکودیم، بگفتید؛ هنوز جا داریمی.»
«پدرت دیشب خواب دیده. صبح دیدم ساکش رو بسته. از من آماده تر. تلفن زدیم گفتند که هنوز جای خالی داریم»
فکر میکنم من و مامان از بابا بیشتر ذوق داشتیم.
سوار اتوبوس میشدند که یکدفعه پسرم شروع کرد به گریه. اصلاً آرام نمیشد.
هرطور باهاش صحبت میکردم قبول نمیکرد. وسط گریه، بی وقفه میگفت: «من میخوام برم امام رضا، من میخوام برم امام رضا»
برای آرام کردنش گفتم: «جانِ مامان، بابا مرخصی بگیره با بابا میریم دیگه. ما که همیشه میریم مادر. یک ماه نمیشه که از مشهد اومدیما.»
اما گوشش بدهکار حرفهایم نبود که نبود و با جیغ و گریه دنبال اتوبوس کاروان زیارتی میدوید و میگفت: «نه. من میخوام برم امام رضا. میخوام برم امام رضا.»
بی سابقه بود. اصلاً ندیده بودیم محمدحسینم بخواهد اینقدر برای رفتن به مایی بدون ما بیتابی کند.
مامانِ بنده خدایم یک چشمش اشک بود و دل رفتن نداشت و یک چشمش خوشحال از ذوق همراهی پدرم.
ماشین که راه افتاد تو دلم گفتم: «آخيش خداروشکر رفتن.»
رو به محمدحسینم کردم و گفتم: «بیا بریم پارک مامان جان.» بلکه از آن حال و هوا در بیاید و فراموش کند اما گفت: «نه. زنگ بزن بابا مرخصی بگیره بریم مشهد.»
آن زمان شرایط کاری همسرم طوری بود که برای مرخصی میبایست از ماهها قبل برنامهریزی میکرد. اصلاً امکان نداشت در لحظه بتواند مرخصی بگیرد. از همین رو با اطمینان گفتم: «الآن نمیشه که مادر. نمیدونی مگه بابا نمیتونه یدفعه مرخصی بگیره » آن لحظه نمیدانستم اخر چرا اینها را به بچه میگویم. انگاربچه درک میکرد!؟
حدود ربع ساعتی گذشت که مادرم زنگ زد. با صدای گرفته که گریهاش بند نمیآمد. متوجه نمیشدم چه میگوید.
با نگرانی گفتم:«چی شده مادر؟!»
که گفت: «بابات رو پیاده کردن دختر. منم میخواستم پیاده شم بابات نذاشت. الآن هرچی میگم میخوام پیاده شم، خانما نمیذارن.»
دیگر انگار نمیشنیدم چه میگوید. فورا قطع کردم و زنگ زدم به پدرم.
ادامه دارد...
✍حمیده صفرزاده | رشت
۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
در ادامه میخوانیم...
زنگ زدم به پدرم.
جریان از این قرار بود: «یه نفری که انصراف داده بود، از بین راه بهشون اضافه میشه و مسئول کاروان به پدرم میگه شما باید پیاده شی و بابا هم با دلی شکسته پیاده میشه.»
من از شدت غصه و فشاری که از صبح بهم وارد شده بود، طبق معمول برای آروم شدن خودم، زنگ زدم به همسرم.
وقتی جویای رفتن مامان بابا شد، گفتم:«بابا رو که پیاده کردن آقا.»
متعجبتر از من، پرسید:«چی؟ مگه میشه پیاده کنن؟» و سریع خداحافظی و قطع کرد. من دمغ از رفتارش خیره به گوشی با خودم گفتم: «مثلاً زنگ زده بودم صحبت کنم، آروم بشم.»
این وسط محمدحسین هم که اصلاً آرام نمیشد. یک بندگریه میکرد: «میخوام برم امام رضا»
دیگر نمیدانستم چه کار کنم که دوباره تلفن همراهم زنگ خورد. با دیدن اسم همسرم، چشمانم برقی زد. تا گفتم سلام، گفت: «به بابا زنگ بزن ساکش رو باز نکنه. من شمارو میبرم.»
به گوش هایم اعتمادی نداشتم، از آنچه شنیده بودم. بخاطر همین دوباره پرسیدم: «چیمیگی اقا؟! چجوری؟ مرخصی پس چی؟!»
گفت: «میبرم خانم. حله نگران نباش. فقط سریع برید آماده شید من یکساعت دیگه میام حرکت کنیم.»
نمیدانستم گریه کنم؟ خوشحال باشم؟ نمیدانم چطور تا خانه رفتم. چطور ناهار آماده کردم. اصلا خاطرم نیست.
داشتم تند تند مهیای رفتن میشدم که یادم آمد آخر ماه است و موجودی حسابمان خالیه خالی. چند روز تا سر برج مانده بود. در دلم گفتم:« آخه الآن با چی بریم؟ حواسش هست حسابمون خالیه؟ تا مشهد اگه ماشین بین راه خراب بشه چی.»
کشو رو باز کردم وسیله بردارم، دیدم ۳۰۰ هزار تومان پول برادرم تو کشوی میزه.
سریع زنگ زدم بهش. جریان را برایش کوتاه تعریف کردم و گفتم:«میشه از پولت بردارم چند روز دیگه بهت برمیگردونم» که گفت« باشه » و من خوشحال از تهیه پول سفر، سریع تر به باقی کارها رسیدگی کردم.
خلاصه ماهم زائر شدیم و رسیدیم مشهد. زنگ زدم به مادرم که هماهنگ کنم مامان بابا با هم بروند زیارت. باورش نمیشد ما مشهد باشیم.
قرارمان کنار سقاخانه بود. وقتی رسیدیم دیدم تمام زوار هم کاروانی همراه مادرم، منتظر رسیدن ما هستند و گریهکنان فقط میگفتند عاقبت بخیر بشی دختر ما از رشت تا همینجا با مادرت گریه کردیم.مادرت اصلا آرام نمیشد.
هرگز آن خوشحالی و برق چشمان مادرم هنگام دیدن پدرم از یادم نمیرود. وصف شدنی نیست آخر.
از اشکهای پدرم به محض ورود به صحن و دیدن گنبد طلایی که تا آن روز ندیده بودمشان هم نمیگویم.
آن سال آنقدر جمعیت آمده یود و شلوغ بود که برای زیارت باید حتما دمدمای اذان صبح میرفتیم حرم، تا بتوانیم زیارت کنیم. وگرنه اصلاً نمیشد نزدیک ضریح مطهر هم بروی.
خواستم بروم زیارت که مادرم گفت: «داخل خیلی شلوغه. بچه رو داخل نبر مادر، خفه میشه. از همین جا سلام بده.»
گفتم: «نه مامان جان. باید ببرمش ضریح رو از دور هم شده ببینه. این بچه دلش امام رضا میخواست.»
۱۰ دقیقه نشد که سریع آمديم بیرون. مادرم گفت: «دیدی دختر، نگفتم بچه رو نبر. خوب کاری کردی سریع اومدی بیرون.»
با ذوق گفتم: «ما زیارت کردیم مادر. خیلی راحت.» باورش نمیشد. محمدحسین هم با ذوقی وصفناپذیر گفت: «مامان پری امام رضا رو بوس کردما» و مامان تند تند محمدحسین را میبوسید و میگفت: «زیارت قبول مادرجون.»
چند دقیقه بعد طبق قرار همسرم هم امد کنار ما. هنوز از بابا خبری نبود.
ما سالی یکی دوبار میآمدیم زیارت امام رضا(ع). همسرم هیچوقت در شلوغی و ازدحام، عادت نداشت برود و بچسبد به ضریح. همیشه میگفت: «حقالناس به گردنم میافته. ممکنه باعث آزار بقبه زوار بشم.» و همیشه یه گوشه از صحن میایستاد و زیارت میکرد.
وقتی دیدمش با ذوق از جانب محمدحسین گفتم: «بابایی خیلی شلوغ بود نه؟ نشد زیارت کنی؟!. ولی ما زیارت کردیما.» دیدم چشمانش برق میزند. رو به مادرم کرد و گفت: «باورت نمیشه مامان بعد اینهمه سال دستم رسید به ضریح.» گفتم: «چطور؟ شما که نمیرفتی. میگفتی گناهه بیشتر.»
دیدم چشمانش را، که تر شدند. گفت: «من که تو شلوغی جلو نمیرم. طبق معمول یه گوشه روبروی ضریح ایستاده بودم، یه خادم اومد به من گفت: چرا اونجا وایسادی؟! بیا برو زیارت کن دیگه .حتی نذاشت جوابش رو بدم دستمو گرفت. منم همراهش رفتم، من و چسبوند به ضریح. من هم یه دل سیر زیارت کردم خانوم.»
و منی که با حسرت و سیل اشکی که نمیتوانستم جلویش را بگیرم فقط گفتم: «زیارتت قبول آقاجان...»
زیارت آن سال ما کلا همان یک وعده بود. چون مرخصی نداشتیم و باید برمیگشتیم، اما یک وعده زیارتی که همه وعدههای قبل و بعدش به پای آن زیارت نمیرسید.
✍حمیده صفرزاده | رشت
۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸دیدمش، دید مرا🔸
مامان کنار چهارچوب درِ اتاق گفت:
«دایی زنگ زد. قراره بیان شمال».
فقط میتوانستم نگاهش کنم.
قرارمدارهایش را گذاشته بود. فاطمه خانم برایش سفر مشهد جور کرده بود، آن هم رایگان.
قشنگ خورده بود توی ذوقش.
راستش زبانم بند آمده بود. نمیدانستم دقیقا چه چیزی بگویم که دل شکسته اش کمی آرام شود.
در همین فکرها بودم که گفت:
«اسم تو رو میدم. حیفه سفرش رایگانه».
هیچ احساسی نداشتم به جز آنکه میترسیدم پایم را از خانه بیرون بگذارم.
مدام حس میکردم الآن است که اتفاق بدی بیفتد و باز هم مثل هزار بار دیگر شوق و امید شروع یک کار به تباهی کشیده شود.
تمام سلولهای بدنم مخالفت میکردند، اما زبانم باز نشد که بگویم نمیروم.
چند روز بیشتر از بحثم با عمه نسیبه نگذشته بود. بین جملههایی که آن روز در آن مباحثهی عمه و برادرزاده رد و بدل شد، جمله ای در ذهنم با آب طلا حک شده بود.
گفته بودم آخر عمهخانم جان چه طلبیدنی؟! پول دارند که تند تند میروند مشهد دیگر. من هم اگر داشتم میرفتم. این حرفها دیگر چیست؟ طلبیده شدن معنی ندارد.
آن روز هم، چند روزی بیشتر نگذشته بود از جمله ی بلند و طنیندار وسط مهمانی خانوادگی که گفتم: «من دین ندارم آزادهام».
و نگاه فائزه، عروس عمه بزرگه با چشمهای در فکر فرو رفته و نگاه آقای پسرعمه که چیزی نگفتند، اما طنین صدای آرام عمه از چهرههای متعجب آن دو نفر کشاندم سوی خودش که:«دین یعنی آزادی».
جملهی لذت بخشی بود. مثل آنکه پاهایت را در ظهر داغ و تفتیدهای برده باشی درون رودخانهای و ماهیهای کوچک نوازشت کرده باشند.
من که نمیخواستم دین نداشته باشم فقط لج کرده بودم. ناچار و درمانده بودم. همهی التماسهایم را کرده بودم و نشده بود. غرورم شاید له شده بود. انتظار نداشتم از خدا نه بشنوم.
اما مدام و مدام با یک نه گنده رو به رو میشدم.
مامان اسم و مشخصاتم را داد برای بیمهی سفر.
هنوز دودل بودم. خیلی وقت بود گوشه نشین بودم و آنور چهار چوب درِ حیاط، برایم خوف آور بود. با مکث پایم را بلند میکردم و با اکراه میگذاشتم آن طرف دروازهی در.
دوباره ماما کنار چهار چوب درِ اتاق ظاهر شد:
«دایی زنگ زد. انگار مرخصیش جور نشده که بیاد».
ناراحت نگاهش کردم و گفتم: پس خودت برو، من نمیروم. حالا که دیگه مهمون نداری.
_ نه اسم تو رو دادم. با اسم تو جور شده
.....
عمه نسیم و مامان بزرگ هم برای بدرقه آمده بودند یک به یک بغلشان کردم و باهاشان خداحافظی کردم و رفتم داخل اتوبوس.
چشم هایم بغض کرده بودند و از پنجرهها این ور و آن ور را نگاه میکردم که پیدایشان کنم.
تا حالا این قدر احساس وابستگی پاهایم را سست و چشم هایم را اقیانوسی نکرده بود.
هر آن میخواستم پیاده شوم و به این سفر نروم اما انگار چیزی با وجود همهی این تنش ها وادار به صبرم میکرد و زبانم را بند میآورد.
بالاخره اتوبوس حرکت کرد. دیگر غروب شده بود.
نزدیک های قزوین بودیم قرار شد از راه تهران برویم که یک دفعه اتوبوسمان خراب شد.
یک ساعت، دوساعت. زمان همینطور میدوید و اتوبوس میل نداشت حرکت کند. تمام طول راه هندزفری در گوشهایم بود و موزیک گوش میکردم.
موزیک قطع شد و اسم مامان افتاد روی گوشی. بدون آنکه حواسم باشد که هندزفری در گوش هایم است جواب دادم با صدایی آغشته به بغض حرف میزدم و با لحنی آکنده از گله
تند تند گفتم:«مامان به خدا از شانس بد منه که این بنده های خدا هم تو راه موندن. از بس من بدبختم الآن چهار ساعته که موندیم اینجا. اتوبوس درست نمیشه که نمیشه».
یکهو سرم را بلند کردم. همهی مسافر ها با تعجب و بعضیهاشان با چشمهایی که میگفت: «الهی بمیرم. چرا این جوری میگی!» نگاهم میکردند. حواسم را جمع و جور کردم و تازه یادم آمد چون هندزفری به گوشی وصل است دارم بلندتر از معمول حرف میزنم و همه ی مسافر ها حرفهایم را شنیدند.
مدیر کاروانمان آمد ته اتوبوس و از ما پرسید:«به نظرتان برگردیم؟» خانم نعیمی گفت : «نه. آخه میخوایم بریم زیارت. یه کم دیگه صبر کنیم شاید درست شد. حیفه. اگه برای تفریح میرفتیم عیب نداشت برگردیم.
. آخه داریم مي ريم زیارت امام رضا(ع)».
شروع کردیم به صلوات فرستادن و دعا کردن.
همان لحظه بود که اتوبوس سرفهای کرد و روشن شد.
رسیدیم به مشهد و اتوبوسمان جلوی هتل ایستاد. یکی یکی پیاده شدیم. منتظر بودیم اتاق هایمان مشخص شود.
ادامه دارد...
✍زهرا غلامعلی نژاد | رشت
۲٠ اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸دیدمش، دید مرا🔸 مامان کنار چهارچوب درِ اتاق گفت: «دایی زنگ زد. قراره بیان شمال». فقط میتوانستم ن
ادامه.... 👆👆👆
من با دو خانم مسن و یک خانم حدوداً سی و هفت، هشت ساله در یک اتاق بودم.
بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم برویم سمت حرم.
قبل از ورود به حرم، سر بازرسی از کیف فهیمه خانم انواع و اقسام خوراکیها را پیدا کردند. به علاوهی یک چاقو که برای پوست کندن میوهها آورده بود و یک بطری نوشابهی زرد.
ما یک لنگه پا منتظر مانده بودیم.
فهیمه خانم تا قطرهی آخر نوشابهاش را نمیخورد قصد دل کندن نداشت.
بالاخره تمام خوراکیهایش را خورد و چاقوش را تحویل داد و راه افتاد.
دستم را گذاشتم روی فرشهای قرمز آویزان از ورودیها. آرام فرش را کنار زدم و انگار وارد بهشت شده باشم. پایم را دیگر نه با اکراه که با دل، آن سوی ورودی گذاشتم .چند قدم آن طرفتر درست روبهرویم، خانمی با چادر مشکی نظرم را جلب کرد. زیر لب چیزی میخواند.
آنقدرها آداب زیارت را بلد نبودم. به همان سویی که خانم ایستاده بود، ایستادم. حتی دعایی هم بلد نبودم که بخوانم. با دقت به خانم روبهرویم نگاه میکردم. اواخر آدابش بود و دیدم که دستش را آورد بالا و گذاشت درست روی قلبش، سرش را با ارادت پایین آورد و چند قدم عقب آمد و رفت سمت خروجی.
دستم را روی قلبم گذاشتم و ناخودآگاه لبخند زدم و سلام گفتم. قلبم لبالب از آرامش و حسی که نمیدانستم چیست و از کجاست پر شد.
خانمی از کنارم عبور کرد و گفت: خوش آمدید. بلافاصله آقایی خوشآمد گویان عبور کرد. فکرهای مختلفی از ذهنم عبور میکرد و گاهی یکیشان صبر میکرد و بیشتر خودش را به رخ میکشید.
من؟ من خوش آمدم؟
لبخندم پر رنگتر شد. آنی چیزی را درون قلبم احساس کردم. درست نوک قلب که لابهلای کتاب زیست شناخته بودمش و به آن اَپکس میگفتیم. جایگاهش پایین متمایل به سمت چپ بود. میتوانستم بگویم که اپکس است و با چشمی غیر از چشم سرم ببینمش. میتوانستم بدون آنکه از دستهایم استفاده کنم با سر انگشتانم لمسش کنم. واضح و عین به یقین.
از همان جا شروع شد. شبیه به ریشههای درخت اما وارونه و به سمت بالا میپیچید و پیش میرفت. پیش میرفت و سر راهش گرم میکرد. وسطهای قلبم که رسید، دانستم که درست وسط در وسط قلبم است. تمام محوطهی حرم دور سرم میچرخید و میچرخید و من بی توجه به دنیا، تمام حواسم به آن حس گرم بود که حالا رسیده بود به میانهی مسیرش.
تضاد آن حس گرم و یخ زدگی قلبم
جمله شد روی لبهایم: وااای یعنی قلبم این قدر یخ زده بود؟
دوباره افکارم هجوم آوردند.
لابهلای ازدحام افکارم، صدایی واضح میگفت: دیدی گفتی دین ندارم و آزادم، اما اومدی اینجا؟ دیدی پول نداشتی و بدون پول اومدی؟
دنیا میچرخید و قلبم گرم میشد.
گرم میشد و افکار منحوس دور میشدند و طلبیدن معنای خودش را نشانم میداد.
✍زهراغلامعلی نژاد | رشت
۲۱اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
🔸نامی که مرا سرگشته کرده بود🔸
صبح که چشمانم را باز کردم، خسته بودم و افسرده. پسرکم تا دیروقت بیدار بود و حرف میزد. انگار دوست نداشت چشمانش را ببندد. گویی میدانست صبح فردا که چشمانش را باز کند، دیگر مادری کنارش نخواهد بود تا ۳ روز بعد. به سختی خواباندمش و حالا صبح زود به سمت جایی میرفتم که تا آن روز نرفته بودم. پیش کسانی که تا آن روز ندیده بودمشان. در زمانی که تا آن روز سختتر از آن به من نگذشته بود. تنها یک نام مرا اینطور سرگشته کرده بود و به آن نقطه کشانده بود. سید اعظم حسینی.
وقتی ۱۱ سال داشتم هر بار از پشت ویترین چشمانم بند کتاب سرخ و سفیدش میشد، اسمش را زمزمه میکردم. پول خرید کتابش را نداشتم. این را وقتی فهمیدم که پا درون کتاب فروشی گذاشتم و کتاب را دستم گرفتم. در تحریم سفت و سخت پدر و مادرم ناشی از خرید بیش از حد کتاب بودم حتی آنها هم برای خرید یک کتاب دیگر کمکم نمیکردند. وقتی خواستم کتاب را سر جایش برگردانم کتاب فروش گفته بودم:
_دخترم اگه بخوای میتونی کرایهاش کنی.
و "دا" آغاز ورود من به دنیای دفاع مقدس شد. اسم نویسندهاش بزرگ بود. به همین خاطر تمام فامیل را بسیج کرده بودم تا به کارگاهش برسم. با خودم میگفتم نهایتا چه میشود؟ همین روز اول میبینمش و برمیگردم. پول ۳ روز کارگاه هم حلال کسانی که اجازه دادند او را از نزدیک ببینم. اینطوری نه از پسرم دور میشوم و نه مزاحم خانهی این عمه و آن عمه برای ماندن در شهر رشت.
اما وضعیت جور دیگری گذشت. سید اعظم حسینی را دیدم اما کلامش جور دیگری بر دلم نشست. صرفاً نویسندهی کتاب دا، تدریس نمیکرد، بلکه نویسندهای با تجربه روبهرویمان ایستاده بود و تمام تلاشش را گذاشته بود وسط، تا هر چه میتواند بیاموزد. هر بار سوال داشتم و دستم بالا میرفت واژهی استاد تا روی زبانم میآمد و از ترس ناراحت شدنشان صوت نشده قورت داده میشد و به قلبم باز میگشت. عجیب سه روز عجیبی بود. حرف زدن و تدریسشان کاری کرد که مطمئنم تا سالها با غرور به هر کس که خواهم رسید، میگویم:
_سید اعظم حسینی رو میشناسی؟ نویسندهی کتاب دا؟ سه روز سر کلاسش نشستم و عجیب کلاس فوقالعادهای بود.
✍سعیده فتحی | فومن
۲۳اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸پرواز بالگرد🔸
خاطرم هست که تو سفر آخر مدام داشتم به سیدجواد زنگ میزدم. به خیال خودم سید هم تو بالگرد آقای رئیسی بود. همش میگفت در دسترس نیست. زنگ زدم به سیدجلیل
_از داداشت خبری نیست.
_آره دل ما هم شور میزنه.
_اگه یک درصد بهت زنگ زد یه ندا هم به ما بده که آقای رئیسی زندهست یا نه؛
چند دقیقه ای گذشت و سیدجلیل زنگ زد:
_سیدجواد زنگ زده گفته آقای رئیسی زندهست.
من از خوشحالی پریدم هوا اما مطمئن نشدم. بازم سیدجواد رو گرفتم این بار گوشیش گرفت. صدا به شدت قطع و وصل میشد. فهمیدم که نه، سیدجواد تو بالگرد آقای رئیسی نبوده.
_سیدجواد فقط یک کلام بگو آقای رئیسی زندهست یا نه؟ هیچ حرف دیگهای نه، فقط یه آره یا نه بگو و تمام.
_علی هیچی نمیتونم بگم، هیچی مشخص نیست.
اینو که گفت دیگه بند دلمون پاره شد و فهمیدیم که امید زنده بودن فایده ای نداره...
✍علی یعقوبی | رشت
۲۶اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔺حتما همهی ما پر از روایت و خاطره هستیم. همین روایات و خاطرات تاریخ و فرهنگ یک ملت را میسازد و نوع تفکر و علایق یک ملت را به جهانیان میشناساند.
🔹کانال پس از باران منتظر روایتهای کوچک و بزرگ شما از شنیدن خبر شهادت شهید رئیسی هست.
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸امانت دار🔸
غم و غصهام را بقچه کرده بودم و محکم گوشههای روسری را گره زده بودم که مبادا یکی از غمها کم بشود.
باید همه را میبردم پیش امام رضا(ع) و یکی یکی وا میکردمشان و گرههای کور بغض را باز میکردم.
تکیه داده بودم به در چوبی ورودی شبستان حرم حضرت فاطمهی اُخریٰ(س) و بیخبر از همهجا اشک میریختم.
خادمین امام رضا(ع) آمدند. نگاهم روی سبز خوشرنگ پرچم، خیسِ باران بود.
گوشه های بقچهام را باز کرده بودم و دانه دانه شرح میدادم که چشمم افتاد به پچ پچ های دو خانم خادم. یکی شان ماجرا را تعریف کرد، دیگری وایی گفت و با چشم های گرد و درشت شده دستش را روی دهان گذاشت.
پچ پچ ها زیاد شد. گوشه گوشه ی شبستان دونفر دونفر پچ پچ میکردند. نگاهم دهان به دهان میچرخید که ماجرا را بفهمم.
_بالگرد رئیس جمهور و هیئت همراهشان سقوط کرده و مفقود شده...
وقت زیادی نداشتم باید تحقیق میکردم و رأیم را به امانت دست یکیشان میسپردم.
دست پاچه بودم و نمیدانستم دقیقا از کدامشان تحقیق را شروع کنم.
در اولین قدم ذره بین را لمس کردم و دنبال صفحههایشان گشتم.
اول صفحهی آقای رئیسی را پیدا کردم.
لحظهی مهمی بود برایم. قبل از لمس اسم صفحهشان نیت کردم و با خود گفتم اگر امام رضایی باشند و تحقیقم خوب از آب در آمد بهشان رای میدهم.
اسم صفحهشان را لمس کردم. وارد شدم. یکی از پستها را باز کردم و اسم علیابن موسیالرضا (ع) را شنیدم.
خشکم زده بود، همین اولین پست؟
خارج شدم و دوباره نمای کلی صفحهشان را دیدم.
نه، هیچ نشانی از امام رضا سر صفحهی پستشان نبود. اما پست را که باز میکردی در سخنرانیشان از امام رضا میگفتند.
سفت و سختتر وارسی کردم و بالاخره امانتم را سپردم...
پیکرهایشان پیدا شده بود و تصویر کارت خادمی شان در فضای مجازی وایرال میشد. قلبم پر از احساس افتخار بود که امانتم را سپرده بودم به خادم الرضایی که شهید شده است.
زیر لب گفتم: خدا رحمت تان کند امانتم را همان طور که به شما سپرده بودم بازگرداندید، با نام امام رضا (ع).
✍زهرا غلامعلینژاد | رشت
۲۸اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸باید برایش کار کرد🔸
در پویش روضههای خانگی به جهت پاسداشت مقام خادم ملت،
شهید سید ابراهیم رئیسی، مهمان مدرسهای بودیم که شش دانشآموز داشت و یک دانش آموز مهمان. دانشآموزی که از سر ذوق به آنجا آمده بود و حتی عکاسی عکس دست جمعی آخر برنامه را بعهده گرفت.
روضهها برای منازل بود. اما دلم نیامد مکالمهی تلفنی مدیر مدرسه که خودش به تنهایی هم مدیر بود و هم معلم را منتهی به جواب رد کنم.
حتی در مسیر گاهی پشیمان میشدم از اینکه این راه دور و بودن در دل روستا را چرا قبول کردم.
اما بعد از مشاهده فضایی که به همت دانشآموزان ترتیب داده شده بود، حال خوبی پیدا کردم. همه چیز ساده بود، درست مثل زندگی سید ابراهیم.
استان گیلان ، دبستان روستای دشمنکُرده آستانه اشرفیه
✍علی یعقوبی|رشت
۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۴#شهید_جمهور #رئیسی_عزیز 🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📖حلقه دوم کتابخوانی📖
سلام رفقای کتابخون امیدوارم خستگی نمایشگاه کتاب از تنتون در رفته باشه. قراره برای دورهی دوم دور هم جمع بشیم تا کتاب خوب بخونیم. البته برنامههای دیگه و قول و قرارهای دیگه سر جاشه😉
برای این دوره کتاب معروف "در غرب خبری نیست" رو انتخاب کردیم. کتابی درجهی یک از روایت سرباز آلمانی در جنگ جهانی اول. از معروفیت این رمان همین بس که به بیش از پنجاه زبان دنیا ترجمه شده و مشهورترین رُمان ضد جنگ در جهانه.
خلاصه اگه مایلید کنار ما و دور هم این کتاب رو بخونیم، لطفاً به شماره یا آیدی زیر در ایتا و بله پیام بدید:
09966898967
@pas_az_baaraan
محفل روایت پس از باران| ایتا| بله| ویراستی
🔸 میلادی که شاد نبود🔸
در محلهی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید میرفتم
_مامان کار نداری دارم میرم شهرداری.
_حیف شد ای کاش میموندی.
_آره خیلی حیف شد، خداحافظ.
در میدان شهدای ذهاب جشن بود، جشن میلاد امام رضا(ع). از وقتی که عضو نونهالان کانون جوانان رضوی بودم برای خادمی میآمدم ، چند روزی که خادمای امام رضا می آمدند گیلان ما میشدیم خادمایِ خادمای امام رضا(ع).
اون سال یکی از دوستانم را هم با خودم آوردم کانون و آن روز که در شهرداری برنامه شد قرار شد من و دوستم با هم برویم.
وقتی رسید جلوی مسجد به من زنگ زد.
وقتی سوار ماشین شدم بعد از سلام و احوال پرسی حرکت کردیم به سمت شهرداری...
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به خیابان و آدمها نگاه میکردم و در دل با امام رضا حرف میزدم و خاطراتم را از حرمش مرور میکردم...
خوشحال بودم از اینکه قرار دوباره خادمای حرم آقا رو ببینم، تو فضا بودم تو فضایی که برای خودم ساخته بودم، که یکهو صدای مادر دوستم توجهم رو به خودش جلب کرد: _میدونستید رئیس جمهورمون تو جنگل گم شده؟
من حرفی نزدم با خودم گفتم:
_یعنی چی چرا اینطور گفتن؟ آقای رئیسی گم شده؟ حتما منبع خبرشون،منبع خبری مناسب و درستی نیست.
مامان دوستم از آینه به من و دخترشون که عقب ماشین نشسته بودیم نگاه کرد و ادامه داد:
_ آخه مگه میشه یه رئیس جمهور و گم کنن،خنده داره.
ولی برای من گریه دار بود و اصلا هم خنده نداشت دوست داشتم الان از مامان یا بابام بپرسم چی شده و در واقع گیج شده بودم آروم گفتم:
_یعنی چی منظورتون چیه؟
گفتن:
_باور نمیکنی، میگن رئیس جمهور گم شده.
از کلمه گم شده خوشم نمی آمد، دلم میخواست بدانم الان آقای رئیسی کجان و...
وقتی دیدن باور نمیکنم چند تا خبرگزاری را به من نشون دادن. گفتم:
_میشه با تلفنتون تماس بگیرم؟
تلفنشون رو گرفتم و سریع به مامان زنگ زدم:
_الو سلام مامان! مامان...
مامان میان حرفم گفت:
_طهورا خبر داری آقای رئیسی...
و ادامه نداد فهمیدم این خبر راسته گفتم:
_یعنی چی مامان! چطور میشه..
مامان گفت:
_منم تازه شنیدم،طهورا دعا کن سالم باشن، و هر چه زود تر پیدا بشن.
تلفن رو قطع کردم. بغض گلوم رو گرفته بود،
_خدایا اگه تا شب پیدا نشن چی میشه؟ 😔
دوستم گفت:
_دیدی خبر درست بود. من فقط سر تکون دادم مامان دوستم بعد چند دقیقه گفت:
_انشالله که پیدا میشن.
دوباره سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم باران نمنم میبارید با خودم گفتم:
_کاش فقط شایعه باشه .
🔹ادامه دارد...
✍طهورا ناصردوست | رشت
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی