eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
پارسال این روزا فرشته‌ها مشهدو آب و جارو می‌کردن نه تنها مشهد بلکه هر شهری که مهمونا ازش گذر کردن
این روزا که می‌رسه تو صحن دانشگاه صدای ماجرای ززآ تو مغزم پخش می‌شه (رئیسی! رئیسی! به ما ناهار ندادن!)😭
هدایت شده از حیات‌ خلوت
بِسْمِ‌الله گویی سالِ پیش است. این ساعت کلاس روش‌های‌ مطالعه‌ دینی یک را داشتم. گوشه زمین چمن دانشگاه بلند بلند زار زده بودم.‌ صدای گریه‌های من هر کسی که شک داشت یا بی‌خبر بود را به یقین می‌رساند. آقای رئیسی. شب تا صبحش جانم به لبم آمده بود. خون به جگر شده بودیم. اما من روسری مشکی نپوشیدم. من منتظر معجزه صلوات‌ها و دعاهای‌مان بودم. منتظر بودم نهایت سرت را باندپیچی و حالت را نیمه وخیم گزارش دهند. منتظر بودم بگویند اصلا سر پایی درمانت کرده‌اند. شاید چهل دقیقه بعد از پوشیدن روسری سبز، دست به دامن دوستان خوابگاهی‌ام شده بودم برایم روسری مشکی بیاورند. آقای رئیسی. من حالم بد بود. من یکپارچه اشک بودم. اما به من گفتند برو عکس‌های شهید رئیسی را پرینت رنگی کن. چرا کسی مراعات حالم را نکرد. آقای رئیسی من هق هق نفسم را برده بود. به من گفتند برو خرما بخر. قرار است میز بذاریم، عکس بچینیم و خرما پخش کنیم. ساعت از هشت و پنج دقیقه گذشته بود. زنگم زدند. هنوز روسری مشکی دوستم را سر نکرده بودم. عکس‌های شما توی دستم بود. گفتند عطیه ارائه داری. هوش و حواسم را از دست داده بودم. با عجله وارد کلاس شدم. استادمان اخم در هم کرده بود. همکلاسی‌هایم. آنها که چادری نبودند و بودند. آنها که به او رأی داده بودند و نداده بودند. چشم‌های‌شان به اشک نشسته بود. من اما داغان‌تر از این حرف‌ها بودم. خواستم بروم آبی به سر و صورتم بریزم. زهرا دستم را گرفت. _ عطیه. لباستو برعکس پوشیدی. شومیز سبز سدری پر از جای دوخت و نخ بود. نفهمیده بودم. استاد من را صدا زد. باید می‌رفتم برای ارائه. _ اگه حالتون خوب نیست میخواید بعدا ارائه بدید. فلش را توی کامپیوتر زدم. فایل را باز کردم. بسم‌الله گفتم. صدایم لرزید. چهره‌ام در هم بود. چشم‌هایم پف کرده بود. نمی‌توانستم کسی را نگاه کنم. صفحه دوم ارائه بودم. همه چیز کند پیش می‌رفت. صدای صوت عبدالباسط توی راهروهای دانشگاه پیچید. کسی از کلاس بیرون رفت. یک نفر دستمال دیگری از کیفش بیرون کشید‌. استاد روی صندلی نشست و لب گزید. کسی دیگر سر روی میز گذاشت. فاطمه را می‌دیدم که پایش تیک برداشته بود. هنوز داشت اخبار کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد. کلاس روش‌های مطالعه دینی دو دارم. توی ترافیک گیر کرده‌ام. باز هم دیر می‌رسم. این بار روسری مشکی خودم را سر کرده‌ام.‌‌ رادیو نام تو را می‌بَرَد. گزارش سال پیش را مرور می‌کند. مردم دارند برایت دعا می‌کنند. حرم‌ها مجلس توسل گرفته‌اند. اخبار می‌گوید شب شده است. سرد است. مِه است. شرایط سخت است. آنجا چکار می‌کردی مسلمان؟ رادیو دوباره انا للّه می‌گوید. آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی حین خدمت دچار سانحه شد و به شهادت رسید. مجری از کسانی که این گزارش را آماده کردند تشکر می‌کند. آقای رئیسی.. خیلی دیر است برای آرزوی سلامتی؟
🔸امانت دار🔸 غم و غصه ام را بقچه کرده بودم و محکم گوشه های روسری را گره زده بودم که مبادا یکی از غم ها کم بشود. باید همه را می‌بردم پیش امام رضا (ع) و یکی یکی وا می‌کردمشان و گره‌های کور بغض را باز می‌کردم. تکیه داده بودم به در چوبی ورودی شبستان حرم حضرت فاطمه‌ی اُخریٰ(س) و بی‌خبر از همه‌جا اشک می‌ریختم. خادمین امام رضا(ع) آمدند. نگاهم روی سبز خوشرنگ پرچم، خیسِ باران بود. گوشه های بقچه‌ام را باز کرده بودم و دانه دانه شرح می‌دادم که چشمم افتاد به پچ پچ های دو خانم خادم. یکی شان ماجرا را تعریف کرد، دیگری وایی گفت و با چشم های گرد و درشت شده دستش را روی دهان گذاشت. پچ پچ ها زیاد شد. گوشه گوشه ی شبستان دونفر دونفر پچ پچ می‌کردند. نگاهم دهان به دهان می‌چرخید که ماجرا را بفهمم. _بالگرد رئیس جمهور و هیئت همراهشان سقوط کرده و مفقود شده‌... وقت زیادی نداشتم باید تحقیق می‌کردم و رأیم را به امانت دست یکیشان می‌سپردم. دست پاچه بودم و نمی‌دانستم دقیقا از کدامشان تحقیق را شروع کنم. در اولین قدم ذره بین را لمس کردم و دنبال صفحه‌هایشان گشتم. اول صفحه‌ی آقای رئیسی را پیدا کردم. لحظه‌ی مهمی بود برایم. قبل از لمس اسم صفحه‌شان نیت کردم و با خود گفتم اگر امام رضایی باشند و تحقیقم خوب از آب در آمد بهشان رای می‌دهم. اسم صفحه‌شان را لمس کردم. وارد شدم. یکی از پست‌ها را باز کردم و اسم علی‌ابن موسی‌الرضا (ع) را شنیدم. خشکم زده بود، همین اولین پست؟ خارج شدم و دوباره نمای کلی صفحه‌شان را دیدم. نه، هیچ نشانی از امام رضا سر صفحه‌ی پستشان نبود. اما پست را که باز می‌کردی در سخنرانی‌شان از امام رضا می‌گفتند. سفت و سخت‌تر وارسی کردم و بالاخره امانتم را سپردم... پیکرهایشان پیدا شده بود و تصویر کارت خادمی شان در فضای مجازی وایرال می‌شد. قلبم پر از احساس افتخار بود که امانتم را سپرده بودم به خادم الرضایی که شهید شده است. زیر لب گفتم: خدا رحمت تان کند امانتم را همان طور که به شما سپرده بودم بازگرداندید، با نام امام رضا (ع). ✍زهراغلامعلی‌نژاد | رشت ۲۸اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
خوندن نوشته‌های رفقای دست به قلمم رو از دست ندین. من که سعادت گریه کردن ندارم. بغض لعنتی راه عبور و مرور هوا رو ازم گرفته چه برسه به اشک... ولی شما اگه اشکتون جاری شد، اگه دلتون هوایی شد با این متنا، برای نویسنده‌هاشون دعا کنید. دعا کنید در سایه پناه خادم الرضای شهید باشن🕊
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
بچه ها چرا پیدا نمیشه این بالگرد.🥺😭 شب و سرما و بارون... اگر آسیب جدی دیده باشند چی!؟ خدایا به حق امام رضا ع ....
شب و سرما و بارون...
این روزا رو برای بچه‌ها و نوه‌هام تعریف می‌کنم... سال ۱۴۰۳ رو براشون تعریف می‌کنم دونه دونه ماجراهاشو. دونه دونه نقاط غرور آفرین و ترسناکش رو. بعدش به چشمای بهت زده و دهن بازشون، با لبخند خیره می‌شم. درست همون‌طور که اساتیدمون از ماجراهای سال ۷۸ و ۸۸ برامون می‌گن. از فتنه‌هایی که شد اما ایران امام رضا (ع) هنوز محکم ایستاده. همون‌طور که مامانم از تشییع جنازه امام خمینی (ره) تعریف می‌کنه. همون‌طور که از سال ۶۱ و ماجراهاش برام با غم تو صداش گفته... بهشون با یه لبخند تلخ، خیره به عکس شهید رئیسی که قاب دیوار خونمونه، عکس شهید نصرالله که کنارشه و عکس شهید سنوار و هنیئه می‌گم (ما را به سخت جانی خود این گمان نبود مامان جان😭) به چشمای معصوم بچه‌هام خیره میشم و از رئیسی براشون می‌گم. بهشون می‌گم: اونا چراغ راهنمای مسیر من و شما شدن تا راه رسیدن به امام زمانمون رو گم نکنیم. مهم نیست تو چه منصب و مقامی باشیم. ولی شما مثل من نباشید... یه آدم خوب با متر و معیارهای اسلام پیدا کردین، یه مدیر جهادی انقلابی پیدا کردین، سفت بچسبیدش. نذارید احساس تنهایی کنه.😭 باشه مامان؟🌻 ✍🏻
دلم گریه می‌خواد دلم پر حرفی می‌خواد دلم فاطمه رو می‌خواد که پارسال اومد تو اتاق بسیج بغلم کرد و بغضش شکست بغلش کردم و از بهت دراومدم بغض منم شکست و چند دقیقه تو بغل هم زار می‌زدیم از قوی بودن به تنگ اومدم دلم گریه می‌خواد...
هدایت شده از .حاجی بیخیال
پیوند روح و جسم،چه پاک و زلال بود دریایی از امید و جهاد و جمال بود اَسرار حرف او که به صحن عتیق کشید قلبی شکسته درهمه ی این سه سال بود مردِ میان قصه و افسانه ها که نه مردی میان خاک و میان کمال بود کاش با عبا و عینک و عمامه ی گِلی اخبار و سر رسید تمام رجال بود خونش حیات تازه به رنگ صراط داد «مردی که از تمام لحاظ ایده آل بود» کنجی بسی چه دنج چه ارام گرفته ای گرچه صدای درد تو دور از خیال بود «من در بهار هم به هوای تو زنده ام» «اری فراقه اول فصل ام بِطال بود» از این غزل به قلب خودم چنگ میزنم «این ها همه نتیجه ی نان حلال بود» حدیث کریمی
امروز خوب شروع نشد ولی خوب داره تموم می‌شه الحمدلله.
آفتابگردونم 🇮🇷
امروز خوب شروع نشد ولی خوب داره تموم می‌شه الحمدلله.
البته اگه رختی که از اول صبح تو دلم دارن می‌شورن و گلویی که پر بغضه تا همین الان رو، نادیده بگیریم. بالاخره بدن باید یجور نشون بده سالگرد اتفاقات رو یادشه!