۱۷ سالم بود. چند وقتی بود حفظ و روخوانی قرآن تدریس میکردم. تو یکی از کلاسام، دوتا شاگرد داشتم همسن و همکلاسی مدرسه. زبر و زرنگ بودن. فکر کنم اون موقع کلاس ۴ یا ۵ بودن.
یه روز تکلیفشونو حفظ نکرده بودن، از دستشون عصبانی شدم. عصبانیتم به داد زدن نبود. یه لحن جدی و ناراحت همراه یه نگاه جدیتر و راسخ کافی بود تا حساب کار دستشون بیاد و تو ده تا سوراخ موش خودشونو قایم کنن.
گفتم (چی فکر کردین تکلیفتونو حفظ نکرده اومدین سر کلاس! همین الان ده دقیقه وقت میدم برید یه گوشه حفظ کنید بیاید!)
دقیقا ده دقیقه زمان گرفتم. با خودم میگفتم: حالا اگه یکم کمتر هم حفظ کردن باهاشون راه میام. بعید میدونم تو ده دقیقه بتونن حفظ کنن.
ده دقیقه گذشت... اومدن.
شیرین زبونیاشون شروع شده بود.
با یه حالت ترس و لرز توامان با ذوق و لبخند یکیشون گفت: (خانم ما با مهسا یه تصمیمی گرفتیم.)
گفتم لابد ترفندشونه که خشم من کاسته بشه سخت نگیرم. جدی گفتم: (چه تصمیمی؟)
گفت: (ما دیگه نمیخوایم بهتون بگیم خانم آفتابگردون) {جای آفتابگردون فامیلیم رو متصور بشید}
داشتم از درون دمغ میشدم...
ولی به روم نیاوردم. یعنی انقدر تند رفته بودم؟ دیگه منو به معلمی قبول نداشتن؟ یعنی دیگه کلاس نمیومدن؟ حالت چهرم سوالی شد. یه تای ابروم بالا رفت. پرسیدم: (چطور شده مگه؟)
ریز ریز میخندیدن. مهسا گفت: (بعله دیگه بهتون نمیگیم «خانم».)
پشت بندش زهرا با ذوق گفت: (میخوایم از این به بعد صداتون کنیم «استاد آفتابگردون»!)
باورم نشد یه لحظه... من کجا استاد بودن کجا... اسمش برام سنگین اومد. فکر کردم مسئولیت زیادی داره. از طرفی نشون میداد منو خیلی دست بالا و بزرگ گرفتن.
ولی نخواستم ذوقشونو کور کنم. گفتم: (باشه. هر چی دوست دارید صدا کنید. ولی باعث نمیشه از خیر تنبیه و تکلیفتون بگذرما!)
گفتن: اشکال نداره. ما که کامل حفظ کردیم.)
جدی کامل حفظ کرده بودن تکلیفشونو! باورم نمیشد ولی باز به روی خودم نیاوردم.
{کلا در نگه داشتن حالت چهره پوکر فیس استعداد ذاتی دارم}
گفتم: (کاری که برا ده دقیقه بود یه هفته تمام انجام ندادین... نبینم دیگه بدون انجام تکلیف بیاید سر کلاس!)
گفتن: (چشم استااااااااد!)
#یاد_باد آن روزگاران...
بعضی وقتا بیهوا
خاطرات روزهای دور
میان پیدات میکنن
یه لبخند تلخ شیرین
میکارن روی لبت
کاش میشد بعضی
لحظات رو باز هم
زندگی کرد...
آفتابگردونم 🇮🇷
من بالاخره فهمیدم از بچهها از چه سنی به بعد خوشم میاد😍😍 چهار سالگی. دقیقا از چهار سالگی به بعد بچه
محمدجواد ۴ سال و ۴ ماهه
با تمام شیرین زبونیاش
و فهمیدناش
و استدلال کردناش
و سوال کردناش
و حتی جیغ زدنا و رو اعصاب بودناش
برای منی که از بچهها کلا خوشم نمیاد
دوست داشتنیترین بچه دنیاست...
دلم میخواد بهترین چیزای دنیا رو یادش بدم
اما از یه جا به بعد یادم میفته
که من فقط عمشم نه مامانش
و قدرت تأثیرگذاری به شدت کمتری دارم
حالا من بیشتر از هر زمان معتقدم
مامان بودن و تربیت کردن
مهمترین و تاریخیترین کار تو دنیاست
و خانما چقدر خوششانسن
که خدا برای این کار مهم در نظرشون گرفته.
حیف که بعضی خانما، خودشون لیاقت این مهمترین کار خلقت رو از خودشون میگیرن.
پ.ن: کاش میشد بدون ازدواج، یه بچه ۴ ساله از وجود خودت داشته باشی...
#عمه_جون_عزیزم
اولین جشن تولد عمرم که تولد من نبود، اما به جرات میتونم ادعا کنم تو برنامه ریزی و اجرا و ذوقش، اندازه صاحب مجلس دست داشتم.
همه چیز کار دست خودمون جوونا بود.
و چقدر قشنگ و دلبر بود همه چیز.
خونه و وسایل نوش که ذوق استفاده ازشون رو بیشتر میکرد.
تم سفید صورتی ملیحی که بادکنکها و کیک داشتن...
ماکارونیای که خیلی حرفهای و دقیقه نودی بار گذاشت و من ذوق میکردم از نگاه کردن به بزرگ شدن آبجی کوچولوم، به خانم خونه بودنش که عجیب بهش میومد.
اولین شیک شکلاتی که تو عمرم به کمکش درست کردم و عجیب خوشمزه بود.
کوکی هایی که پخته بود و محشر بود!
فیلم عروسیش که تمام جاهایی که خانواده عروس و داماد بودن رو زدیم جلو تا برسه به دوستای عروس🗿😂
امروز هر لحظش زندگی و شادی بود
هر حرفی که میزدیم و میترکیدیم از خنده، مصداق بارز شادی روح بود که اسلام میگه وقتی خواهر دینیتو میبینی بهش دست پیدا میکنی.
یه مهمونی کوچیک و صمیمی دخترونه تو خونهای که صاحبش یه دختر همسن خودته و هیچ مادری در هیچ ذرهای از کار دست نداره، خیلی دلنشین بود.
امروز را تا ابد به یاد بسپار!
روزی که یادم آورد توقعی که از یه مهمونی صمیمی و دلباز دارم، دقیقا چیه✨
#یاد_باد ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
آفتابگردونم 🇮🇷
#درس_امروز چرا به کسی که عقل داره میگیم عاقل؟ قدیما پای اسب ها رو با یه چیزی به نام «عقال» میبستن
#درس_امروز
آخرین درسی که در آخرین جلسه فارسی عمومی از استادم گرفتم درباره الفبای فارسی بود.
در اصل، الفبای فارسی الان ما، از الفبای عربی گرفته شده و قبلش ما جور دیگری مینوشتیم.
بعد حمله اعراب به ایران، تلاش برای تغییر زبان و فرهنگ ایرانیا شروع شد. جای مسلمون کردن ایرانیا، در تلاش برای عربی کردن ایرانیا بودن... همون کاری که انگلیس با ترکیه و الجزایر و هند و... بقیه کشورهایی که مستعمره خودش کرد، انجام داد. تغییر الفبای نوشتاری اونها تا بیشتر نفوذ داشته باشه روشون.
(بماند که این شیوه نادرست توسط خلفا مخصوصا دومی به کار گرفته شد و پیامبر و ائمه رضایت نداشتن از این کار)
رفته رفته ما تغییراتی در الفبای عربی ایجاد میکنیم و حتی حروفی بهش اضافه میکنیم که در گفتار ما کاربرد داشتن (گ چ پ ژ) یا شکل نوشتار بعضی کلمات در فارسی نسبت به عربی تغییر میکنه و اینگونه میشه که ادبیات فارسی امروزه ما شکل میگیره😁.
آفتابگردونم 🇮🇷
#درس_امروز آخرین درسی که در آخرین جلسه فارسی عمومی از استادم گرفتم درباره الفبای فارسی بود. در اصل،
در ظاهر به نظر خیلی کار بدی میاد...
اما عمیق که نگاه کنی، خیلی خوش به حال ما شده.
بدون زحمت خاصی برای یادگیری یه زبان جدید، از بچگی میتونیم قرآن بخونیم، دعا بخونیم، خیلی کلماتمون با عربی یکسان شده و راحت معنیشون رو درک میکنیم.
بعضیا این رو خیلی بد میدونن اما حقیقتا یه نعمته.
فرض کن یه فرانسوی که یه عمر فرانسوی نوشته و خونده، مسلمون بشه. علاوه بر همه تغییرات زندگیش، باید الفبای عربی رو هم یاد بگیره تا بتونه قشنگ قرآن بخونه، نماز بخونه، دعا بخونه. خیلی براش سختتره.
ولی ما حتی با قرائت فارسی خودمون، امروز میتونیم راحت بشینیم دعای عرفه بخونیم. با اینکه عرب زبان نیستیم و نمیتونیم عربی حرف بزنیم یا اصلا نیازی نیست به لحجه عربی دعا بخونیم :)
یه مدت تو پاییز و زمستون آیه ایران بود.
بعد که برگشت لبنان، باهاش که حرف میزدم، میگفت دلش برای دعا خوندن با لحجه فارسی تنگ شده😂
شما ببین این دعا خوندن فارسی ما چقدر شناخته شدست که عربا به عنوان یه روش دعا خوندن میشناسنش😂
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدانند که با رفتن یک خدمتگزار در سدّ آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد...
+مگر منو شما چقدر عمر می کنیم؟!!
روح الله الموسوی الخمینی
#مدیرمملکت 🕶