eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
74 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
400 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه خیالم راحته برا نماز صبحا خواب نمی‌مونم فقط یکم آلارمی که خدا برامون در نظر گرفته ترسناکه... ان شاء الله خودش دلامونو ثابت قدم و محکم تو این راه نگهداره...
یجوری باش شهادت دنبالت بگرده نه تو آویزون شهادت باشی! مثل دکتر صدیقی... 🌻
بچه‌ها این روزا برای شهادتتون دعا می‌کنم شمام برا شهادت من خیلی دعا کنید حقیقتا بزرگترین فوبیام اینه که زیر آوار بمونم یا جانباز بشم ولی شهید نشم... شهادت خیلی خوبه مخصوصا با موشک یه لحظست و تموم ولی اگه موشک بخوره و شهید نشی اونجاست که واقعا ترسناکه...
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
But guys you're doing a great job really! Iran is amazing. As usual. بعد از حدود ۱۰ روز بی‌خبری، بالاخره یجوری ارتباط گرفتیم با هم. انقدر اخبار ضد و نقیض شنیده بود و نگران بود که از خواهرش (لارا خانم) خواست زنگ بزنه از سلامت من مطمئن شه🥺❤️ بخاطر ملی شدن نت، وسط چت با آیه تلگرامم کلا قطع شده بود، هیچ برنامه خارجی کار نمی‌کرد و برای آیه هم برنامه ایرانی نصب نمی‌شه. (گوگل پلی احمق اجازه نصب نمی‌ده) ولی صدای ذوق زده و پر افتخارشو آخر ویسش😍 کی فکرشو می‌کرد همه دلگرمی‌ها و دلداری‌هایی که تو روزای جنگ لبنان بهش می‌دادم، خودمو انقدر زیاد وسط اون حرفا پیدا کنم و بسنجم چقدر در عمل به حرفام پایبندم؟ انگار دارم با خودم روبه رو می‌شم... امیدوارم سربلند بیرون بیام🙃 ~ترجمه: ولی شما کار بزرگی دارید می‌کنید واقعا! ایران محشره. مثل همیشه!
آفتابگردونم 🇮🇷
یجوری باش شهادت دنبالت بگرده نه تو آویزون شهادت باشی! مثل دکتر صدیقی... #قَالَ 🌻
خیلیاتون ازم می‌پرسیدین: شما از تهران نرفتین؟ چرا؟ برید بیرون امن نیست! گفته اونجا رو میزنه... کجا بریم دقیقا؟ اینجا خونه ماست. اونا نباید بیان... از خط مقدم جبهه چیزی یادتون هست؟ کسانی بودن تو خط مقدم، حتی فرمانده بودن. خط شکن بودن. لب تیغ دشمن راه میرفتن اما اون موقع شهید نشدن! امروزم هستن. سردار سلیمانی، سردار حاجی زاده، قالیباف، جلیلی، زاکانی و... خیلی سرداران و مسئولان دیگمون. بعضیام نه خط مقدم بودن نه هیچی. داشتن زندگیشونو می‌کردن صدام بمباران می‌کرد شهید می‌شدن... باید به این باور برسیم همه چیز خواست خداست. اگه بنا به شهید شدن باشه، شهادت زیر سنگم باشی پیدات می‌کنه... این جنگ، معیار سنجیدن توحید ماست رفقا مراقب توحید خودتون و اطرافیانتون خیلی باشید❤️ ✍🏻
این روزا به فائزه رحیمی خیلی فکر می‌کنم این دختر به من یاد داد: تو اگه قسمتت شهادت باشه از دل تهران پا میشی میری کرمان تو شرایطی که هیچکس تصور نمی‌کرد بتونن حرکت تروریستی بزنن اصلا خطری در کار باشه در امن و امان میری ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر و از کل دانشگاهتون فقط تو یه نفر شهید میشی بقیه که اومده بودن نه! این روزا جای حملات دشمن باید نگران خودمون باشیم وقت رفتنمون رسیده؟ اسممون تو لیست شهدا هست؟ که اگه باشه، هیچ جوره نمی‌تونی در بری و اگه نباشه، خودتو بکشی هم شهید نمی‌شی!
شرایط جنگی نطق منو باز می‌کنه آیه بنده خدا کم بود براش ده پونزده دقیقه ویس حماسی می‌فرستادم دلشو آروم می‌کردم از حکمت اتفاقات می‌گفتم مثلا اینکه ناراحت شهید شده‌ها نباشه اونا رسالتشونو انجام دادن شهید شدن ما که موندیم باید رسالت خودمونو پیدا کنیم و محکم پاش وایسیم. الان نوبت شماهاست😋 فقط شانس آوردین ویس نمی‌گیرم😏 با چار خط پست، سر و تهشو هم میارم😇 ✍🏻
جنگ... همیشه حس ترسناکی از این واژه داشتم قصه‌های دفاع مقدس، خاطراتش، قحطیش من رو مجبور به تصور شرایط جنگی می‌کرد صدای آژیری که شخصا نشنیدم اما مامان و خانوادم رو تصور می‌کردم که بعد صدای آژیر می‌دویدن تو پناهگاه‌ها... هیچ تصوری ازش نداشتم اما می‌دونستم ترسناک‌تر از چیزیه که به نظر میاد شاید اولین بار، تو موزه دفاع مقدس، تو اتاقک شبیه‌ساز حمله جنگنده‌های عراقی و لرزیدن زمین زیر پام بود که حس کردم، چه شرایط بی‌پناهی داشتن مردم عزیز کشورم... چقدر دردناک که حتی پدافند درست حسابی هم نداشتیم تا حداقل دلمون به اون قرص باشه.
جنگ... تجربیاتم ازش هنوز دور بود. اما به شجاعت و بزرگی روح جوونای کشورم غبطه می‌خوردم که بی‌منت و باسرعت، خودشون رو به زینبیه رسوندن برای دفاع... جنگی که دورادور درگیرش بودیم و من، غرق در روزهای بی‌اطلاع نوجوونی، هیچ تصوری از دنیای اطرافم نداشتم که چه خبره... تا اینکه تو دبیرستان، روز اول مدرسه فهمیدم مدیرمون، مادر شهید دهقان امیریه. این شد باب آشنایی من با مدافعان حرم. سال بعدش هم سرویسی مدرسم، دختر یکی از شهدای مدافع حرم دراومد. شهید عبدالله باقری. دختری که ازم کوچیکتر بود ولی بخاطر سختگیری‌های زندگی، روح بزرگتری از من داشت...
جنگ... دو سال پیش سایش روی مسلمونا سایه انداخت. مظلومان دو عالم که تنها گناهشون طی تاریخ، ساکن بودن در منطقه خاص فلسطین بود. به لطف دنیای رسانه، تصاویر و فیلم‌های مخابره از غزه، به سرعت نور منتشر می‌شد. جوری که حس نمی‌کردی ۱۰۰۰ کیلومتر اونورترن. اون مردم مظلوم و بی‌گناه، تو قلب تک تکمون جا گرفته بودن. اون موقع صدای جنگنده نشنیده بودم، بمب رو سرم نریخته بود، زمین زیر پام نلرزیده بود اما با تمام وجود حس می‌کردم در جنگم. اینکه منم باید یه کاری انجام بدم. خودمو با اون قافله همراه کنم. جنگی که شاید برای خاک و کشور من نبود، اما فریاد مظلوم نمی‌ذاشت خودم رو جدای از اون حس کنم...
جنگ... حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم طی زمان، قدم به قدم بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. حمله حزب الله به اسرائیل و به تبع اون، حمله اسرائیل به لبنان، موشک خوردن نزدیک خونه آیه، انفجار پیجرها، نقل مکان از خونشون از ضاحیه به مناطق شمالی لبنان و تمام این مدت، دل نگرانی من براش. انگار که خودم زیر بار اون موشک‌هام. خودم با صداشون قلبم می‌ریزه. موشکی که زمین می‌خوره، زیر پای من می‌لرزه... سید حسن که شهید شد، منم اندازه آیه که نه، ولی قلبم پاره پاره شد... جنگ قدم به قدم بهم نزدیک میشد اما من متوجهش نبودم. تا اینکه آیه و خانواده بی‌خبر اومدن ایران! سورپرایز قشنگی شد. و همون روزها اسرائیل باز یه غلطی کرد و منجر به وعده صادق ۲ شد. منم تو دلم می‌گفتم: ای بابا! این بندگان خدا از جنگ پاشدن اومدن اینور آسایش داشته باشن، اسرائیل خاک بر سر اینجام ولشون نمی‌کنه... فکر کرده اینجام لبنانه و بی‌دفاع!
جنگ... بامداد روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ بود که بی‌خبر در خونمونو زد... نیم ساعت نمی‌شد از عروسی رسیده بودم خونه. هنوزم این زمان‌بندی برام واقعا عجیبه. صدای گرومپ گرومپ عجیب و پی در پی، کم کم به نظرم مشکوک اومد. مخصوصا که زمین هم می‌لرزید و صداها، دور و نزدیک می‌شد و منبعشون معلوم نبود. بر خلاف حملات دفعه قبل، هیچگونه صدای پدافندی هم نبود و مشکوک‌ترین قسمت ماجرا اینجا بود... تو شوک بودم، باورم نمی‌شد. به خنده شوخی گذاشته بودم. اما از درون می‌لرزیدم. لابد بخاطر لرزش زمین بود. چون تا چند ساعت بعد ادامه داشت. خبر شهادتا دونه دونه اومد. باورم نمی‌شد. چه جسارتی! یا بهتر بگم، چه حماقتی! شور آمیخته با ترس تو دلم مخلوط شده بود. ترس برای خودم نه. ترس از اذیت شدن خانواده و استرسشون، ترس از موندن زیر آوار، ترس از زنده موندن و بی‌مصرف بودن، ترس از شهید نشدن با وجود اینکه می‌دونم لیاقت ندارم و... یه هفته گذشت. به ترسام خو کردم. باهاشون کنار اومدم و به زندگی عادیم برگشتم. به اسرائیل نشون دادم کت تن کیه! انسان موجود عجیبیه. به همه چیز عادت می‌کنه. حتی جنگ! ۱۲ روز گذشت... روز آخر خواستن بیشتر بترسوننمون اما بازم کم نیاوردیم! استرس‌ها، نگرانی‌ها، حملاتی که ما صدتا می‌زدیم چارتا جواب می‌گرفتیم، گرفتن پهپادهای رادارگریزشون، قدرت‌نمایی ایران به دنیا، ظهور یه ابرقدرت یا به قول نتیزن‌ها ظهور امپراطوری ایران در دنیا، زدن آمریکا برا بار سوم طی ۱۰ سال گذشته، سر خم نکردن جلو اجنبی‌ها، همه شون تو ۱۲ روز اتفاق افتاد. جنگ بود. ترسناک‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. اما مثل ۴۰ سال پیش، بی‌دفاع نبودیم... بلکه این بار بی‌دفاعشون کردیم. اینبار اونا تو پناهگاه بودن نه ما. اینبار اونا فرار کردن نه ما. تازه بماند که ما از خیلی ظرفیت‌های نظامی‌مون استفاده هم نکردیم هنوز... فکر کردن به اینا رو دوست دارم. حس قدرتمند و افتخاری که الان دارم رو دوست دارم. فکر کردن به ابرقدرت بودن ایران عزیزم باعث می‌شه (جنگ) ماهیت ترسناک خودش رو تو چشمم از دست بده. آخر عاقبت این جنگ، پیروزی ماست چون ایرانی جماعت ثابت کرده، کاری که بخواد رو انجام میده. ثابت کرده اگه اوضاع دست خودش باشه باخت نمی‌ده. قطعا سننتصر! یا علی✌️🏻 ✍🏻