eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا درمورد زینب کافیه عمری باشه فردا درمورد خلیل می‌گم شب بخیر✨
خلیل! اسمش مثل خودش باابهت و کاریزماتیکه. اسم خلیل هم عربی و مسلمانانست. اسم اکثر شخصیت‌های این سریال همینطوره. اگرم نباشه، نهایتا یه اسم مرسوم ترکی دارن. یادتونه «خلیل» لقب کدوم پیامبره؟😉 خلیل کوچکترین فرزند یه خانواده ۴ نفرست. یه خواهر بزرگتر داره و والدینی که از نوجوانی دیگه ندارتشون. برای شناخت خلیل باید اول پدرش رو شناخت. پدرش (احسان فیرات) یه مرد شریف و زحمت‌کش بوده که هر کار می‌تونسته کرده تا لقمه حلال بیاره سر سفره. از کار تو معدن بگیر تا باغبونی... خلیل بر خلاف زینب، تو پر قو بزرگ نشده و با رنج و درد خیلی خوب آشناست. با تنهایی و تاریکی رفیق شده و دیگه سخت به کسی اعتماد می‌کنه. بعد ماجرای والدینش هم تنها هدف زندگیش شده مراقبت از خواهرش و انتقام از خانواده اصلانلی. (یه پیچش‌های داستانی جالبی داره این قضیه انتقام... در اصل یکی این انتقام رو تو گوش خلیل خونده و سال‌ها با این هدف بزرگش کرده)
یه تفاهم جالبی که جفت شخصیت‌ها دارن، از خانواده درستکاری میان. خانواده حلال خور، دست به خیر، نماز خون و مسلمون. اما همچین بلاهایی سرشون میاد که حقشون نیست... و تفاهم جالب‌تر اینکه، عمیقا باور دارن اینا امتحانات خداست. یعنی ذره‌ای ناراحتی و شکایت از خدا من ندیدم تو این سریال. (توحید رو خیلی خوب جا انداخته بودن تو سریال) البته اولش که بلا سرشون میاد چرا، طبیعیه خب فکر می‌کنن چرا باید اینطور بشه؟ خدایا چرا من؟ اما بعد یه مدت کوتاه یا خودشون پی می‌برن امتحان خداست، یا یه بزرگتری بهشون یادآوری می‌کنه که قوی باشن و صبور تا امتحان رو به خوبی پشت سر بذارن.
البته چرا بعضی کاراکترهای فرعی و نقش مکمل، به خدا بدجور غر می‌زدن... دعا می‌کردن نقشه‌هاشون خوب پیش بره و اگر نمی‌رفت، یا به خدا غر میزدن، یا میزدن تو سر خودشون که خاک بر سری و شانس نداری و بدبختی...😐 نمونه بارز آدمی که بویی از توحید درست درمون نبرده و می‌خواد همه چی طبق مراد خودش باشه و اگه نباشه شهر رو بهم می‌ریزه😒
مثلا ایشون زمرد سلطان! مادربزرگ زینب. با وجود بیماری آلزایمر، یه جاهایی تو نقطه حساس می‌رسید، یه حدیث از پیامبر(ص) می‌گفت، آب رو آتیش می‌ریخت و می‌رفت😍 قشنگ انگار مامور خدا بود. بیاد اون لحظه زخم‌ها رو با یه حدیث ببنده، جوونا رو با تجربیاتش راهنمایی کنه، بزرگتری کنه و بره... نشون دهنده اهمیت تجربه اندوزی از بزرگ‌ترها رو داره. حتی کسی که به خاطر بیماریش به نظر نمی‌رسه هیچ کمکی بتونه بکنه، تو یه لحظه خاص که اصلا توقع نداری، درمون دردات می‌شه و دهنت باز می‌مونه.🕊 خلیل هم یه همچین father figureی داشت. اسمش آقا عزیز بود. همدم روزهایی که خلیل راهشو گم کرده.
تو سریالای کره‌ای، چینی، حتی آمریکایی، معمولا شخصیت اصلی یه رفیق صمیمی داره که درمون دردش پیش اونه. جز حرف دوستش هم به حرف کسی حتی پدر و مادر گوش نمی‌ده. اما اینجا جدای از رفیق صمیمی، یه بزرگتر تو زندگی هر کس بود که از تجربیاتش می‌گفت. تجربه واقعا بخش مهمی از عاقل بودنه. یادآوری قشنگی بود که پندای بزرگترا خیلی جاها راهگشاتر از حرفای دوستاست، حتی اگه حرف بزرگترا به نظرت ثقیل و قدیمی بیاد.
آفتابگردونم 🇮🇷
مثلا ایشون زمرد سلطان! مادربزرگ زینب. با وجود بیماری آلزایمر، یه جاهایی تو نقطه حساس می‌رسید، یه حدی
یه چیز جالبی یادم اومد نمی‌دونم همه مردم ترکیه انجام میدن یا نه، ولی تو سریال هر وقت می‌گفتن (حضرت پیامبر محمد(ص)) هر کی تو جمع بود دست راستشو می‌ذاشت رو قلبش و زیر لبی یچیز می‌گفت. شبیه صلوات بود ولی دقیقا نه. حرکت جالبیه، خوشم اومد، از این به بعد اسم حضرت محمد بیاد همین کارو می‌کنم صلوات می‌فرستم🕶
برگردیم به خلیل البته ترکا خ ندارن، می‌گن حلیل یه آدم مصمم، قاطع، تصمیم‌گیرنده، عدالت‌خواه، دقیق، آینده‌نگر، پر‌تلاش، حامی، مهربون، عقل‌مند، صبور و خانواده دوست. معتقد باشه چیزی درسته، انجامش می‌ده. حتی اگه تنها کسی باشه که معتقده اون کار باید انجام شه. تصمیمات قاطع می‌گیره، حتی اگه سخت باشن، حتی اگه درمورد نزدیکترین و عزیزترین آدمای زندگیش باشن. تو کاراش مصممه اما لجباز نیست. اگرم جایی لجبازی کنه، مطلقا دلیل عاقلانه‌ای پشتشه. ذاتا یه مدیره. هم تو مسائل خانوادگی، هم تو مشکلات شرکت. تو مسائل خانوادگی که تقریبا سنش کمتر از همست اما حرف آخر حرف خلیله و انقدر حرف محکم و عاقلانه و پخته‌ای می‌زنه که روش نمی‌تونی حرف بیاری. تو مسائل شرکتی هم همینطور. به قول معروف جایی نمی‌خوابه که زیرش آب بره.
بقیش بمونه یه روز دیگه🌱
همیشه اولین بارها سخته سخته اما شدنی سخته اما خاطره انگیز بعدش که اون مرز رو شکستی بعدش که از دایره امنت خارج شدی به خودت میای می‌بینی مرزی وجود نداره اصلا از اول نداشته همش ساخته و پرداخته ذهن آدما بوده اون لحظه که مرزهای ذهنت محو می‌شن غل و زنجیرهای بسته به افکارت می‌شکنن اون لحظه تازه به زندگی می‌رسی تازه رازهای پنهان زندگی رو می‌فهمی حکمت «سیروا فی الارض» رو می‌چشی و چه شیرینه اون لحظه! ✍🏻
آفتابگردونم 🇮🇷
طبیعت بکر خدا. به وقت اولین تجربه سفر رفاقتی🌻 #سفرنامه
دو سال پیش همچین روزایی بود رفاقتی چهار نفره رفتیم مشهد برنامه ریزش من بودم تقریبا همه کاره سفر من بودم کاستی‌ها هم با خود بابا رضا بود ترس و نگرانی و ذوق و شوق استرس و شعف توامان با هم بلیطا رو گرفتم و خانوادم نمی‌دونستن یه هفته مونده به سفر به مامانم خبر دادم گذشت... رفتیم و برگشتیم اولین سفر مشهد بدون تور و کاروان همه چی دست خودمون بود چقدر حس خوبی داشت واقعا امشب به مامانم گفتم دلم مشهد می‌خواد گفت دوستاتو جمع کن باهاشون برو دیگه مثل اوندفعه. گفتم خوشت اومده‌ها😏😂 حالا همون بار با کلی ترس و لرز بهش گفتم. ترس اینکه نکنه یوقت نذاره... دیگه هم تو این دو سال بهش فکر نکردم نکنه باز با مخالفت مواجه شم رومون تو روی هم باز نشه... اما فهمیدم اون مرز رو رد کردم مرز (اولین بار) زنجیرشو شکوندم الان دیگه ترسی برای رفتن وجود نداره فقط بحث (اراده) مطرحه منتهی ارادمو گم کردم... آقای امام رضا... ارادمو بهم برگردون بابا😞
به فرزندان خود از کودکی زبان انگلیسی بیاموزید با فرهنگ ایرانی-اسلامی (ترکیبش هنوزم چیز سختیه ولی شدنیه) تا وقتی هنوز ۵ سالشونم نشده روز عاشورا بلند و با اعتماد به نفس بهتون بگن بزرگ شدن می‌خوان قصه علی اصغر(ع) رو به انگلیسی تعریف کنن🫀 یهو یادم افتاد دوباره ذوقی شدم الهی عمه به قربونت بره آخه... 👦🏻