eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
402 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
۰۴/۱۱/۱۱ تولدی که قرار بود نباشه اما با اصرار و پافشاری عمه کوچیکش، شد.😇 محمدجواد کته‌کله من! این روزا شیطون‌تر و کنجکاوتر از هر وقت دیگست. این روزا می‌فهمه اسرائیل بی‌شعوره. دلش می‌خواد بره بزنه فک اسرائیلیا رو بیاره پایین!👊🏻 این روزا دوتا ابرقدرت مهم رو تو زندگیش می‌شناسه: سربند یا اباعبدالله و پلاک یا ابالفضل العباس! و هر بار میندازدشون حس می‌کنه دنیا حریفش نیست.😎 این روزا کلاس زبان می‌ره و درباره معنی انیمیشن‌های انگلیسی،کمتر ازم می‌پرسه.🤓 این روزا دلش می‌خواد یه پسر دیگه دور و برش باشه تا تو سر و کله هم بزنن و پای همو چلاغ کنن! اما خب گیر عمه آرومش افتاده که اغلب بازی‌های نشستنی باهاش می‌کنه.🤡 این روزا فهمیده‌تر از روزای دیگست. و روز به روز فهمیده‌تر هم میشه. اینو از سوالاتی که می‌پرسه می‌شه فهمید.😍 پ.ن: ژستای مختلف بهش دادم برای عکس گرفتن. بعد هر عکس می‌گفت «حالا بریم کیک بخوریم😋». آخرش کارد و چنگال دادم دستش، این ژست رو براش توضیح دادم و شد یکی از قشنگ‌ترین مودهای زندگیم😆
گاهی یه کیک ساده، بهانه قشنگی برای جشن گرفتنه🙃
آفتابگردونم 🇮🇷
من بالاخره فهمیدم از بچه‌ها از چه سنی به بعد خوشم میاد😍😍 چهار سالگی. دقیقا از چهار سالگی به بعد بچه‌
هر سال تولدش که میگذره یجور عمیق و عجیبی بیشتر عاشقش می‌شم ممنونم که دنیا اومدی🥲 که خیلی از اولین‌بارهامو با یه نوزاد با یه نینی، با یه کوچولو با تو تجربه کردم. ممنونم که وقتی صدات می‌کنم «پسرم» جوابمو میدی. هیچوقت نمی‌فهمی با این کارت چه قندی تو دل من که از بچه‌ها هیچوقت خوشم نمیومد آب می‌کنی پسر!🥲
آفتابگردونم 🇮🇷
#یاد_باد ۰۴/۱۱/۱۱ تولدی که قرار بود نباشه اما با اصرار و پافشاری عمه کوچیکش، شد.😇 محمدجواد کته‌کله م
: ماجرای ابرقدرت سربند و پلاک ما از وقتی هیئت خونگیمونو شروع کردیم، هر سال محرم، من خودمو مزین به المان‌های مذهبی دوست داشتنیم می‌کردم و به قول خودم، لباس و نشان خادمی به تن می‌کردم. اولین هیئتمون تو ۸, ۹ سالگی من بود. از همون موقع تمام طول سال اگه چیزی مرتبط با محرم دستم میومد، تو یه صندوقچه گنج که برا خودم بود، نگه‌ میداشتم تا وقت استفادش برسه. مثلا شال عزای مشکی مزین به نام بانو فاطمه زهرا (س) و سربند مشکی که با رنگ سبز نوشته بود «یا زهرا (س)»، یه پلاک هم از بچگیم پیدا کرده بودم و عاشقش بودم روش حک شده بود «یا لثارات الحسین (ع)».
این سه‌تا اولین المان‌های هیئتی من بود. اکثر اینا رو داداشام که میرفتن هیئت و بسیج، بهشون می‌دادن، منم خوشم میومد برمی‌داشتم برا خودم. (قدرت بی‌نهایت ته‌تغاری و این صوبتا😎) وقتی می‌پوشیدمشون وقتی شال عزای مشکی مخملی به نام مادر رو می‌انداختم احساس عجیبی داشتم. انگار حضرت بغلم می‌کرد. وقتی سربند یا زهرا می‌بستم به سرم (که در اصل اون موقعا بخاطر هم‌نامی خودم عاشقش بودم😅) احساس هویت می‌کردم. انگار بی‌واسطه وصلم به مرجع اصلی اسمم. وقتی پلاک یا لثارات الحسین می‌انداختم گردنم، حس می‌کردم با همون قد کوچیکم، انتقام خون ریخته شده آقا رو یه روزی، یه جوری قراره بگیرم. البته بماند که تا مدت‌ها نمی‌دونستم معنی یا لثارات الحسین رو اما با این وجود، این پلاک حس قدرت عجیبی بهم می‌داد...
من این عادت رو از اون موقع حفظ کردم حتی یه جاهایی متوجه اثر این المان‌ها روی بقیه نبودم. شاید بعضیا فکر می‌کردن شوعه. خیلیا بارها و بارها شاید مسخرم کردن... با هر زبونی بهم گفتن ننداز اینا رو. یه مشکی می‌پوشی کافیه دیگه! سربند می‌خوای چیکار؟ پلاک برا چیته؟! مگه می‌خوای بری جنگ؟😂 حتی یه بار دم در آشپزخونه وایساده بودم و تو فکر پذیرایی و خادمی، یکی از مهمونامون بهم نگاه کرد و خندید. یچیزی گفت که توجه بقیه رو هم جلب کرد بهم و اونام لبخند به لبشون اومد. من انقدر تو فکر کارای هیئت بودم که چی بیارم و کی بیارم، اصلا نفهمیدم. خنده رو که شنیدم به خودم اومدم. پرسیدم چی شد؟ چی گفتین؟ مهمونمون تکرار کرد «با اون سربند و شال و پلاک، انگار اونجا عین سرباز آماده به خدمت امام زمان(عج) وایسادی.» یادم نمیاد دقیق چند سالم بود. اما بین ۱۲ تا ۱۴ بودم. اون موقع خیلی این حرف رو از خودم دور دیدم... سربازی امام زمان... خندیدم و چیزی نگفتم. اما تو دلم گفتم: کاش راست بگی... شاید لیاقت سرباز واقعی شدن رو نداشته باشم. اما اینا حداقل نشون می‌دن دوست دارم خودمو لای سربازاشون جا کنم🙃
سال‌ها می‌گذشت من المان‌هامو اضافه می‌کردم. حتی چندتا سربند و شال و پلاک جمع کردم. اینجوری می‌تونستم نماد خادمی هیئتمونو درست کنم. دوستام که میومدن خونمون کمک کنن، برای اینکه ست باشیم، به اونام از اینا می‌دادم😃 البته که بعد هیئت باید پس می‌دادن😅 اونا معمولا با سربند موافق بودن. همونم وسط هیئت از سرشون درمیاوردن😕 که این باعث شد دیگه کمتر بهشون نشان خادمی بدم🚶🏻‍♀ چون گم می‌کردن یا گوشه کنار خونه می‌انداختن...
از خادمای دیگه ناامید شده بودم و صندوقچه گنج خادمیم، برای بقیه قفل بود. تا اینکه محمدجواد یبار وسط هیئت، بهم ادا اشاره کرد. یواش در گوشش گفتم: چی می‌خوای؟ اشاره کرد به سربندم. گفتم: سربند می‌خوای؟ بیا بریم بهت بدم. بردمش تو اتاقم. سربند «یا حسین مظلوم(ع)» براش بستم. ست سربند خودم. مشکی با نوشته سبز. بهش گفتم: یه ماموریت مهم برات دارم! از حالا به بعد تو هیئت، تو سرباز امام زمانی و منم فرمانده بالادستیت! باید هر چی من می‌گم گوش بدی و بگی چشم قربان!🥸🫡 اونم از خدا خواسته گفت باشه😃😂 فکر کنم چهارسالش کامل نشده بود.
دیدم آقا گرفت! یه بازی الکی تو ذهنم بود تا جلو شیطونیاشو بگیرم ولی جدی جدی باور کرد! پارسال کرمان که رفتم، سوغاتی براش پلاک خریدم. پلاک «یا ابالفضل العباس(ع)». امسال محرم علاوه بر سربند، انداختم گردنش. ابرقهرمانا رو خیلی دوست داشت. اسپایدرمن، بیمکس و رفقاش و... با گجت‌های ابرقهرمانا هم کامل آشنا بود. حین انداختن پلاک و بستن سربند، باهاش حرف زدم: هر ابرقهرمانی با خودش ابرقدرت داره. ابرقدرت ما هم پلاک و سربند باشه. هر موقع اینا رو داشته باشیم، قدرت می‌گیریم. شکست ناپذیریم! وقتی اینا رو داریم، سرباز امام زمانیم و باید مطیع فرماندمون باشیم. باید بچه خوبی باشیم. کارای بد نکنیم. اینا رو که داشته باشیم، می‌تونیم همه آدم بدها رو شکست بدیم. پرسید: اسرائیلم می‌تونیم بزنیم؟ گفتم: معلومه! ولی اینا نباشن قدرت نداریم. به اسرائیل می‌بازیم! نمی‌دونم کی این حرفا رو روی زبونم گذاشت. شایدم همیشه تو دلم بود و باور قلبی خودم که اون موقع سرریز شد. ولی خیلی خوشحالم از زدنشون. از بومی‌سازی یهویی ابرقهرمانا و ابرقدرتاشون با المان‌های اسلامی🙃
همه چیز در نظر بچه‌ها یه بازیه. حتی سرباز امام زمان (عج) بودن. فقط لازمه بزرگترها، بازی‌سازهای خلاقی باشن!
آفتابگردونم 🇮🇷
#این_داستان: ماجرای ابرقدرت سربند و پلاک ما از وقتی هیئت خونگیمونو شروع کردیم، هر سال محرم، من خودم
داستان این بار، بی‌مقدمه و یهویی، با تفاوت فاحش از بقیه داستان‌هاست. خودمم نمی‌دونم چرا به دلم گذشت و اینجا نوشتمش. صدا نیست و تایپیه. احتمالا به زودی عمری باقی باشه، تو قالب ویس تعریفش می‌کنم یادگار بمونه.
آفتابگردونم 🇮🇷
این سه‌تا اولین المان‌های هیئتی من بود. اکثر اینا رو داداشام که میرفتن هیئت و بسیج، بهشون می‌دادن،
از بزرگترین آرزوهای چند سالمه موقعی که می‌خوان بذارنم تو قبر این سه تا رو باهام خاک کنن من بدون اینا روم نمی‌شه برم اون دنیا... 📜