eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی حس خیلی عجیبیه. امسال اولین سالیه که نگران دور و نزدیک یا مجازی و حضوری بودن امتحانا نیستم. هیچ حسی نسبت به هیچ امتحانی ندارم عوضش انقدر دغدغه‌های گوناگون دارم که «امتحان» پیششون باید لنگ بندازه البته همیشه همین بوده فقط «امتحان» اون وسط می‌شده عنصر دست و پاگیر من. مثل یه تیکه ریز و تیز اسباب‌بازی که موقع راه رفتن وسط یه اتاق شلوغ، می‌ره تو پات... هنوزم اون اتاق شلوغه. حتی شلوغ‌تر از قبل. اما دیگه این اسباب‌بازی مزاحم نیست. خوشحالم می‌کنه. اما همچنان دردناک هم هست. چون جمع کردن اسباب بازیا، یعنی خداحافظ روزای خوب خاطره‌سازی بچگی :) 🌑
بعضی وقتا انقدر مثبت‌نگر می‌شم که حتی خودمم حالم از خودم بهم می‌خوره. شما که جای خود دارید! مثلا همین الان...
هدایت شده از  آنــــ روز | (:
. نشسته بودیم، مادرم برادرم رو خطاب قرار دادند که: فلانی یادته اهل گنبد کاووس بود، نجف با هم آشنا شدیم؟ پیام داده که خونهٔ ما هست، به خاطر شرایط جنگی پاشید بیاید گنبد، خونهٔ خودمون هم اگر معذبید، فلان‌جا و فلان‌جا هم هست از اول جنگ خیلی‌ها بهمون پیام دادن که اگر تهران ناامنه خونهٔ ما هست از شهرهای مختلف، آدم‌هایی که حتی بعضیاشون رو فقط گذری دیدیم و تنها اطلاعاتشون از ما اینه که خونمون تهرانه و... خب الحمدلله نه تهران اونقدر ناامن شد که بگیم جای زندگی نیست نه ما خانواده‌ای بودیم که دلمون بیاد تو این وضعیت تهران رو خالی کنیم ولی لطف و محبت هموطنامون، اینکه هر کس یادش اومد ما تهرانیم، نگرانمون شد و زنگ زد اینکه به فکر آواره نشدن هموطناشون بود اینکه مردم تمام تلاششون رو برای کمک و یاری هم دارن انجام می‌دن اون ویژگیِ اخلاقیِ قشنگی از مردم ایرانه که هزاران مرتبه خدا رو شکر بابتش(: @anrooz | آنــــ روز
یه حرفای پامنبری راجع به روزای نبرد جنگ و دعوت رفقا از همه جا برای رفتن پیششون دارم. خیلی وقته می‌خوام بگم فرصت نمی‌شه. دعا کنید خدا یه توفیق به من بده و یه برکت در زمان که بیام بنویسم. حرفایی که ممکنه خوندنش زاویه دید جدیدی براتون باز کنه و شنیدنش از یه بچه تهرون مرفه بی‌درد! جالب باشه.
گرچه چشمانش درخشان از غم و اندوه بود شانه‌هایش را که می‌دیدی شبیه کوه بود ناشناس
روزایی که ناهار نمیارم زندگی بی‌فروغه حس یتیم بودن می‌کنم 👩🏻‍💻
صدای توده هوا میاد نمی‌دونم شایدم من توهم زدم بهرحال این PTSD اگه نکشتمون قطعا قویترمون می‌کنه...
آفتابگردونم 🇮🇷
یه حرفای پامنبری راجع به روزای نبرد جنگ و دعوت رفقا از همه جا برای رفتن پیششون دارم. خیلی وقته می‌خو
اومدم براتون بنویسم حرفایی که بیشتر از یه ماهه تو دلمه راجع به جنگ راجع به خط مقدم بودن تهران راجع به این توفیق اجباری...
همه چی از این مکالمه شروع شد. مکالمه‌ای ساده، برگرفته از دغدغه هرکسی که تهرانی نبود یا به هر دلیلی اون موقع، تهران نبود! این رفیق ما اهل رفسنجان کرمانه. این مکالمه جالب باعث تلنگرهای جالبی در ذهن من شد و فکرم رو گسترش داد. ۹ فروردین ۱۴۰۵
بعد این مکالمه، ذهنم تا مدتها درگیر بود. و یاد یه دیالوگ کوتاه دیگه افتادم این بار حضوری آبان ۱۴۰۲ بود برای یه دوره تربیتی جهادی رفته بودم دوکوهه دوره فتح الفتوح ۲ اونجا از سراسر ایران بودیم کم بودیم و باکیفیت مثلا از تهران فقط حدود ۱۰ نفر بودیم