eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
74 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
398 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
Haaj Mahmoud Karimima-rayat-shah-khorasan-navadiha.ir_.mp3
زمان: حجم: 4.8M
ما رعیت شاه خراسانیم خیلی به این آقا بدهکاریم هر چی داریم تو زندگیمون از محبت امام رضا (ع) داریم
Mohammad Hossein Pooyanfar mohammad_hossein_pooyanfar_ya_reza.mp3
زمان: حجم: 2.9M
یا امام رضا (ع) تویی تو رفیق بچگیم کنار تو خوبه زندگیم خونه‌ی امیدمه حرم 🕌 خوش به حال اون که تو حرمت مشرفه برای هزارمین دفعه بذار که بگم دوستت دارم🧡
خب من همینا رو دارم اگه جز اینا چیزی دارید بفرستید دور هم استفاده کنیم🌷 من اینجام @za_kht
هدایت شده از اونجا که میگه:
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونجاکه محمدحسن‌محمدی میگه :
چایی فقط دو جا به دهان مزه می‌دهد
در روضه‌ها و در حرم ثامن‌الحجج
Nazar GhatariNazar Ghatari - Emam Reza.mp3
زمان: حجم: 4.1M
اونجاکه نزار قطری میگه:
تو دست عطا داری 
این‌همه گدا داری
ما دست تهی داریم
ما فقط تو را داریم
ببین چی پیدا کردم🥹
هفته سوم مرداد ماه ۱۴۰۵ آنچه در این هفته گذشت:
۱) صبح شنبه قبل سرکار رفتن از بچه‌های مشد خانم وقتی نبود عکس گرفتم. کلی هم غر زدم و نگران بودم که نکنه لونش بیفته... اینا چرا عقل ندارن خونشونو جای مطمئن بسازن...
۲) اون روز یه بارون تابستونی اومد، عین سریالای کره‌ای. یعنی همزمان که نور خورشید بود، رگبار بارون هم بود. صحنه رویایی و قشنگی شده بود. اما فقط برای چند دقیقه کوتاه :)
۳) هنوز با امام حسین (ع) خیلی تو زاویه بودم. کلا روزای قبلشم همینطور. خودتون می‌دونید دیگه... اون لحظه‌ای که همکارم صدام کرد یواشکی تو اتاق و سوغاتی اربعینشو بهم داد، باورم نمی‌شد. تا حالا هیچکس بهم سوغاتی اربعین نداده بود. همه اینجورین که اصلا اربعین سفر سوغاتی آوردن نیست. اولین بارم که داداشم رفته بود اربعین، برام یه دست بند خریده بود اما انگار وسط راه گم شده بود. چیزی بهش نگفتم اما از همون موقع از امام حسین (ع) به دل گرفتم. حتی یه سوغاتی هم نذاشت به من برسه... اما الان، تو همچین موقعیتی، اون عبارت «هدیة کربلاء» رو می‌دیدم و باورم نمی‌شد! خوشحال بودم و عصبانی. ترکیب این دوتا چجوری می‌شه؟ شنبه به دستم رسید اما دوشنبه ازش عکس گرفتم. شنبه هنوز عصبانی بودم. یه بچه ۴ ساله سرتق تو وجودم پا می‌کوبید و گریه می‌کرد. انگار که یه اسباب‌بازی خیلی خفن تو ویترین دیده باشه و بخوادش، اما باباش تلاش داره با یه آبنبات حواسشو پرت کنه :) همچین حسی بهم دست داده بود و عصبانی‌تر می‌شدم.
یکی دو روز که گذشت، زهرای قدیم برگشت. یا حداقل آروم آروم داشت برمی‌گشت. همون زهرایی که ورای هر اتفاقی، دنبال عمق و حکمت اون اتفاق تو زندگیش بود. خورشید زندگیشو هنوز گم کرده بود اما، آفتابگردونای بالقوه زندگیش، بهش انرژی دادن و نور راهش شدن.🌻 چرا برگشت و چطور برگشت؟ هم می‌دونم هم نمی‌دونم من کلا از زیاد تو تاریکی موندن خوشم نمیاد. تاریکی‌ها که هجوم میارن یکم جلوشون وا می‌دم، اما اینکه طولانی مدت اطرافم بمونن، نه. حالمو بهم می‌زنن. اما این تاریکی فرق داشت. این ظلمات قطعی بود... به این شدت و حدت تا حالا پیش نیومده بود و راستشو بگم، امیدی به بیرون اومدن ازش نداشتم. نه حداقل به این زودیا. یعنی بیرون اومدن ازش رو از توان خودم خارج می‌دیدم. فقط کار یه نیروی خارجی می‌تونست باشه. یهو به خودم اومدم، دیدم دلم سبک‌تره دیدم خیالم آسوده‌تره من واقعا آدم همچین حرفایی نیستم و شاید قبل این ماجرا انقدرا بهش اعتقاد نداشتم اما اون لحظه حس کردم اثر دعاست اثر دعای همه اونایی که دوسم دارن و از صمیم قلبشون، چه بهم بگن چه نه، برای آرامش قلبم و به خوبی پشت سر گذاشتن این دوران دعا کردن.
ادامه دارد...