چالش:
اگه نقشتو یکی دیگه بخواد بازی کنه سخت ترین چیزی که باید یاد بگیره چیه؟
_ باید بتونه احساسات متناقض رو نشون بده.
مثلا بیخیالی و نگرانی همزمان رو
منطق و احساس توأمان رو
همچنین باید عمیق نگاه کردن رو یاد بگیره. حرف زدن از طریق چشمها رو. مخصوصا تیز نگاه کردنی که از صدتا فحش بدتره!
#آفتابگردون
Ehsan Yasin4_5776152987831378369.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
@EhsanYasin
چرا فکر کردی عزیزم
من تو رو رهات کردم؟
کاش میدونستی چقدر
صدات کردم...
🎧 #موزیکچه
پروکسی تلگراممو وصل کردم
بعد مدتها دوباره پرتاب شدم به دنیای کیدراما
چه سریالای خوبی اومده کیومرث!
بعضیاشونو مدتها منتظرشون بودم...
#درس_امروز :
Strange friends give great stories!
دوستای عجیب بهترین داستانها رو [بهت] میدن!
بهترین لحظات زندگی من
زمانهاییه که یه ارتباطی با شما داره
ارتباط با عدد هشت...
اینبار عدد ۲۸ بود
و من این بار امیدوارتر از دفعه قبلم
مطمئنتر از هر زمان
که حواستون بهم هست
که تنهام نذاشتید
وگرنه من تنها هرگز هیچی به دست نمیآوردم
به معنای واقعی کلمه: هیچی
بابا رضا!
ارتباط من با شما از همون ۸ سالگی شروع شد
وقتی که خواهرم برای اولین بار میومد پیشتون، و منم براتون نامه نوشتم و تمبر زدم و دادم بندازه تو ضریح مطهر تا فقط خودتون بخونید.
نشون به اون نشون که داشتم از جوابتون ناامید میشدم اما بهترین زمان ممکن، جوابتون رو عملی دادین. دقیقا همون طور که تو نامه نوشته بودم.
آقای امام رضا (ع)!
شاید خیلیا شما رو برای برات کربلا بخوان، و سراغ یه امام دیگه رو ازتون بگیرن، اما خودتون میدونید من هر بار اومدم پیشتون، جز خودتون هیچی نخواستم. با کوله باری از حاجت اومدما، کلی غر با خودم جمع کردم بیارم بزنما، اما وقتی شما رو میبینم، همین که هستین کافیه. همین که خورشید زندگیمین تا راه گم نکنم و تو تاریکیها کم نیارم، کافیه...
بابا لنگ دراز عزیزم!
دیگه تقریبا با تمام القابی که صداتون میزنم، صداتون کردم. دلم براتون تنگ شده... مگه قرارمون نبود بعد طرح ولایت، منو هر بار جوری دعوت کنی که نمازم تو حرم پدری کامل باشه؟
ولی یه نظر دیدن شما هم به جونم اضافه میکنه، عیب نداره. این فاصله منو میکشه، ولی عیب نداره.
خورشید هشتم!
ممنونم که باز به این آفتابگردون تو سختترین روزای زندگیش تابیدی🌻
قرار ما باشه همون عدد ۸
همیشه
همه جا
فقط عدد ۸
✍🏻 #آفتابگردون
به نظرم امام علی (ع) اگه تو دوره ما زندگی میکرد، حدیثش رو اینجوری میگفت: الدهر ساعتان، ساعة لک و ساعة علیک...
روزگار دو ساعت است، ساعتی با تو و ساعتی علیه تو...
اما خب درک این حدیث، برای مردم اون زمان با روند آرومی که در زندگی داشتن، امکان پذیر نبود. حتی شاید همین «دو روز» رو هم کلی فسفر میسوزوندن و نمیفهمیدن. درصورتی که واقعا برای ما جوک بیمزهایه.
سرعت اتفاقات انقدر بالاست، که واقعا یه ساعت از خوشحالی رو پات بند نیستی، یه ساعت دیگه بدجور ضدحال میخوری و در تنگناترین حالت عمرت قرار میگیری. و این انسان، در دورهای که بدون راهنما، در تندباد حوادث گیر کرده و هی سرد و گرم میشه، باید خودشو بکشه، به ریسمانی چنگ بزنه تا شاید راه نجاتی پیدا کنه...
حقیقتا دلم برای انسان امروزی بدجور سوخت. و الان قدر احادیث آخر الزمانی رو بهتر فهمیدم. همون حدیثی که پیامبر اکرم (ص) فرمودن در آخر الزمان، گروهی از مردم قوم من میان که نه منو دیدن، نه امام حاضری دارن، اما دوستدار من و اهل بیتم هستن و به خدا ایمان دارن. اونها راسخترین اهل ایمان هستن.
شاید اگه منم جزو شنوندگان این حدیث از زبان پیامبر (ص) بودم، تعجب میکردم و میگفتم «مگه ممکنه!»
اما الان ممکنه...
الان به چشم میبینیم و کاملا ممکنه. سخته. این قید مهم رو نباید حذف یا فراموش کرد: حقیقتا سخته! اما ممکنه