Soukoku🕊
1.ف.یلتر میشم🤣وگرنه خودم از خدامه_ شاید یه چنل برا همین زدم_
*من درحال فکر کردن به سناریو هایی که با پولی رفتم و همشون🔞بودن
خب قبلش یه توضیحی بدم
ا.ت اسم شما هستش و شما تو این سناریو داخل کتاب خونه کار میکنید چرا؟ چون کتاب خونه دوست دالم✨
خب بگذریم شما تنها زندگی میکنید و تو این سناریو ممکنه با یه مومیا...چیز با دازای بر خورد کنید ژانر این سناریو هم عاشقانه ست و این سناریو در خواست دو نفر داخل ناشناس ها هستش ولی🔞نیستش خب شما هم داخل سناریو یه دختری هستید که از همه مردا بدش میاد و هیچ کس نمیتونه م.خ تون رو بزنه تا اینکه....
#سناریو
#Part_1
دنبال یه شغل بودی یه جای اروم که دردسر نداشته باشه تقریبا نصف یوکوهاما رو گشته بودی کافه ها هیچ کدوم نیازی به یه ادم مثل تو نداشتن *ببخشیدا ولی خب*
تو راه یه نفر جلوت رو گرفت
ت.پ: ببینم کوچولو گم شدی؟
ا.ت:نه گم نشدم دنبال کار هستم ممنون میشم برید من کار دارم
*فشاری روی مچ دستت احساس کردی اره درسته کار اون مرد بود*
پ.ت:تا حالا دختری به زیبایی البته گستاخی تو ندیدم کار؟ اونم تو با این دستای ضعیفت؟ بیا با من قول میدم نیازی به کار کردن نداشته باشی مثل پرنسس ها باهات رفتار میکنم
*یه لحظه هیچی نتونستی بگی نه اینکه وسوسه شده باشی فقط...یکم ترسیده بودی*
*یه لحظه یه سایه اومد جلوت اونو نمی شناختی ولی معلوم بود قصد بدی نداره*
دازای:هی بهتر نیست ولش کنی معلومه دلش نمیخواد با تو بیاد بهتر نیست... دست از سرش ور داری؟
*یه لحظه وقتی اون مرد این حرف رو با خونسردی و سرد زد ترسیدی ولی اون این حرف رو به تو نزد به اون عو//ضی زد*
پ.ت:ب...باشه بابا نخوردمش که برا خودت*رفتش*
دازای:ببینم حالت خوبه؟ شنیدم دنبال کار میگردی مچ دستت که درد نگرفت؟
ا.ت:خیلی ممنون اگه شما نبودید نمی دونستم چیکار کنم...اوم... بله دنبال کارم یه کار اروم و بی دردسر
دازای:خب من یه جای خوب می شناسم یه پیرمرد کتاب دار هستش که نیازمند یه دستیاره فکر کنم شغل خوبی برات باشه ببینم اسمت چیه؟
ا.ت: واقعا راست میگی خیلی ممنونم اسم من؟ اسم من ا.ت هستش ببینم اسم تو چیه؟
دازای:اسم قشنگیه اسم من دازای هست...دازای اوسامو از اشناییت خوشبختم خب بیا بریم به اون کتاب خونه هر لحظه ممکنه یکی جای تو رو بگیره ها پس سریع باش.
ادامه دارد....