eitaa logo
Soukoku🕊
145 دنبال‌کننده
558 عکس
198 ویدیو
5 فایل
درود چنل سوکوکو دوباره تاسیس شد اصکی مثل همیشه ممنوع هست💗🦋 کبوتر نامه رسان شما🕊 https://abzarek.ir/service-p/msg/5031432
مشاهده در ایتا
دانلود
خب قبلش یه توضیحی بدم ا.ت اسم شما هستش و شما تو این سناریو داخل کتاب خونه کار میکنید چرا؟ چون کتاب خونه دوست دالم✨ خب بگذریم شما تنها زندگی میکنید و تو این سناریو ممکنه با یه مومیا...چیز با دازای بر خورد کنید ژانر این سناریو هم عاشقانه ست و این سناریو در خواست دو نفر داخل ناشناس ها هستش ولی🔞نیستش خب شما هم داخل سناریو یه دختری هستید که از همه مردا بدش میاد و هیچ کس نمیتونه م.خ تون رو بزنه تا اینکه....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنبال یه شغل بودی یه جای اروم که دردسر نداشته باشه تقریبا نصف یوکوهاما رو گشته بودی کافه ها هیچ کدوم نیازی به یه ادم مثل تو نداشتن *ببخشیدا ولی خب* تو راه یه نفر جلوت رو گرفت ت.پ: ببینم کوچولو گم شدی؟ ا.ت:نه گم نشدم دنبال کار هستم ممنون میشم برید من کار دارم *فشاری روی مچ دستت احساس کردی اره درسته کار اون مرد بود* پ.ت:تا حالا دختری به زیبایی البته گستاخی تو ندیدم کار؟ اونم تو با این دستای ضعیفت؟ بیا با من قول میدم نیازی به کار کردن نداشته باشی مثل پرنسس ها باهات رفتار میکنم *یه لحظه هیچی نتونستی بگی نه اینکه وسوسه شده باشی فقط...یکم ترسیده بودی* *یه لحظه یه سایه اومد جلوت اونو نمی شناختی ولی معلوم بود قصد بدی نداره* دازای:هی بهتر نیست ولش کنی معلومه دلش نمیخواد با تو بیاد بهتر نیست... دست از سرش ور داری؟ *یه لحظه وقتی اون مرد این حرف رو با خونسردی و سرد زد ترسیدی ولی اون این حرف رو به تو نزد به اون عو//ضی زد* پ.ت:ب...باشه بابا نخوردمش که برا خودت*رفتش* دازای:ببینم حالت خوبه؟ شنیدم دنبال کار میگردی مچ دستت که درد نگرفت؟ ا.ت:خیلی ممنون اگه شما نبودید نمی دونستم چیکار کنم...اوم... بله دنبال کارم یه کار اروم و بی دردسر دازای:خب من یه جای خوب می شناسم یه پیرمرد کتاب دار هستش که نیازمند یه دستیاره فکر کنم شغل خوبی برات باشه ببینم اسمت چیه؟ ا.ت: واقعا راست میگی خیلی ممنونم اسم من؟ اسم من ا.ت هستش ببینم اسم تو چیه؟ دازای:اسم قشنگیه اسم من دازای هست...دازای اوسامو از اشناییت خوشبختم خب بیا بریم به اون کتاب خونه هر لحظه ممکنه یکی جای تو رو بگیره ها پس سریع باش. ادامه دارد....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به کتاب خونه رسیدی جای اروم و دنجی بود درست همون طور که دازای گفت یه پیرمرد اونجا بود استخدامت کرد خیلی ذوق زده بودی بعد چند روز به کار تو اونجا عادت کردی تا اینکه... دازای:سلام مثل اینکه خوب تونستی خودتو با اینجا یکی کنی خب من کتاب رومئو و ژولیت رو می خوام میتونی بهم بدی؟ ا.ت:سلا اره حتما بیا دنبالم از میون قفسه ها رد شدید و رفتید طبقه بالا کتاب رو پیدا کردی ولی....یه مشکلی بود کتاب قفسه خیلی بلندی وجود داشت رو نوک پا وایسادی تا کتاب رو ور داری ولی نتونستی یهو یه دستی از رو دیدی اره درسته دست دازای بود دازای:نمیدونستم انقدر کوتوله ای ا.ت:چ...چییییی من کوتوله نیستم فقط تو خیلی بلندی! دازای:*انگشتش رو روی لبت گذاشت که یعنی ساکت باش* باشه فهمیدم لازم نیست داد بزنی ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Soukoku🕊
عالییی
مرسیییی