#سناریو
#Part_2
به کتاب خونه رسیدی جای اروم و دنجی بود درست همون طور که دازای گفت یه پیرمرد اونجا بود استخدامت کرد خیلی ذوق زده بودی
بعد چند روز به کار تو اونجا عادت کردی تا اینکه...
دازای:سلام مثل اینکه خوب تونستی خودتو با اینجا یکی کنی خب من کتاب رومئو و ژولیت رو می خوام میتونی بهم بدی؟
ا.ت:سلا اره حتما بیا دنبالم
از میون قفسه ها رد شدید و رفتید طبقه بالا کتاب رو پیدا کردی ولی....یه مشکلی بود کتاب قفسه خیلی بلندی وجود داشت رو نوک پا وایسادی تا کتاب رو ور داری ولی نتونستی یهو یه دستی از رو دیدی اره درسته دست دازای بود
دازای:نمیدونستم انقدر کوتوله ای
ا.ت:چ...چییییی من کوتوله نیستم فقط تو خیلی بلندی!
دازای:*انگشتش رو روی لبت گذاشت که یعنی ساکت باش*
باشه فهمیدم لازم نیست داد بزنی
ادامه دارد...