˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
ز هرچه دلخوشی و دلخوریست بیزارم از اینکه فکر کنم عشق چیست بیزارم از آنکه بین رقیبان مرا شناخت،
بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد
قصه ی عشق مگر بی تو شنیدن دارد
بالِ پرواز مرا سخت شکستی ای داد
بعدِ تو وحشت یک لحظه پریدن دارد
لب خشکیده ی ما را نظری کن جانا
جز لبت بوسه مگر ارزش چیدن دارد
ای که راهت ز ره عشق جدا بنمودی
واقعا بعد تو این راه رسیدن دارد ؟
مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو
همدمِ دردم و این درد، کشیدن دارد
تا که پرهیز نمودی ز هم آغوشی من
سینه ام حسرتِ آغوش، شدیدا دارد . . .
˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
از گاد بودن ماه هرآنچه بگویم کم است .
امشب ماه گرفتگی بود فک کنم هی رنگ عوض میکرد