#پوتین_قرمزها(خاطرات مرتضی بشیری
✍به قلم: فاطمه بهبودی
🍁قسمت: 15
ساعت شش و نیم صبح به طرف تهران حرکت کردیم. چون شناخت اندکی از اسرا داشتم، همان طور که با هم گفتگو می کردند، قسمت های گنگ شخصیت آنها مثل میزان صداقت یا دروغ و درجه نفاق آنها برایم آشکار می شد. در این میان، روحیه و خلقيات آنها تا حدی دستم آمد. در میان گروه، چند تن از افسران واقعا محترم بودند. بخشی از این احترام به شخصیت ذاتی خودشان برمی گشت و بخش دیگر آن به درجه، نفوذ، و باورهای دینی و تدینشان.
برای صبحانه پل دختر توقف کردیم. در رستوران به اسرا گفتم هر کس هر چه میل دارد سفارش بدهد، در حالی که مدیریت کمپ به من توصیه کرده بود بین راه در ایستگاههای صلواتی توقف کنم و بابت غذای اسرا برای قرارگاه خرجی تراشم.
در بین افراد، ژاندارم مرزبانی بود که اختیار شکمش را نداشت. خدا می داند چند سیخ کباب سفارش داده بود. هنوز از رستوران خارج نشده بودیم که بیقراری اش شروع شد.
کباب زیاد، آن هم سر صبح، کار خودش را کرده و او دل درد گرفته بود. هر چه جلوتر می رفتیم، حالش بدتر می شد. به او گفتم باید صبر کند تا به تهران برسیم. چون هنوز شناخت کاملی از اسرا پیدا نکرده بودم، ممکن بود کنترلشان از دستم خارج شود. برای همین توقف بین راه خطر بزرگی بود. از آن مهم تر، باید احتمال مکر و حيله آنها را می دادم. تظاهر به بیماری می توانست بهانه ای باشد برای اینکه زمینه فرار را فراهم کنند. دیگر اینکه من مسئول جان اسرا بودم. توقف بین راه می توانست برای آنها خطر آفرین باشد. در نتیجه، فکر کردم بهتر است در تهران به مشکل آن بنده خدا بپردازم.
وقتی به تهران رسیدیم، حدود یازده شب بود. مقابل در ورودی ستاد کل سپاه پاسداران در قصر فیروزه توقف کردیم. از ماشین پیاده شدم. سوز سرما بر سر و صورتم شلاق می زد. برگه مأموریت را به نگهبانی دادم. او از برنامه ما بی خبر بود و گفت هماهنگی ای برای اقامتمان نشده است.
اسرا، که بی خواب شده و سردشان بود، غرولند می کردند. طلال هم می گفت این ناهماهنگی ها در مصاحبه این افراد اثر می گذارد. شناخت دقیق و کاملی از طلال نداشتم، برای همین فکر می کردم دارد نق می زند. اما فارغ از حرف های طلال، دستم آمده بود عراقی جماعت بنده راحتی و رفاه است؛ به خصوص که همه آنها
افسران ارشاد بودند.
👈ادامه دارد
✔️منبع: کانال حماسه جنوب
🌺🌺🌺
. 👇تقویم نجومی جمعه👇
👇👇👇کانال عمومی 👇👇👇
(تقویم همسران)
✴️ جمعه 👈 14 آبان / عقرب 1400
👈 29 ربیع الاول 1443👈 5 نوامبر 2021
@taghvimehamsaran
🏛مناسبت های دینی و اسلامی .
🎇 امور دینی و اسلامی.
💠به کانال فروش حرز و ادعیه همراه بپیوندید👇
@Herz_adiye_hamrah
👶 مناسب زایمان و نوزاد صبور و حلیم و شایسته و شجاع خواهد بود.ان شاءالله
✈️مسافرت :مکروه است در صورت ضرورت همراه صدقه باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی :
🌗 امروز قمر در برج عقرب است و برای امور زیر نیک است :
✳️ از شیر گرفتن کودک .
✳️ کندن چاه و قنات .
✳️ جراحی و معالجه چشم .
✳️ مرهم گذاشتن بر زخم.
✳️کشیدن دندان.
✳️بیرون اوردن خال و زگیل و امثال آن.
✳️ درختکاری و جابجایی درخت.
✳️ بذر افشانی و کاشت.
✳️ آبیاری.
✳️ و استحمام نیک است.
💠به کانال فروش حرز و ادعیه همراه بپیوندید👇
@Herz_adiye_hamrah
✳️ شما میتوانید باجستجوی کلمه" تقویم همسران"در تلگرام و ایتا به ما بپیوندید و تقویم هر روز را دریافت نمایید.
📛 ولی امور اساسی و زیربنایی مثل ازدواج و مسافرت خوب نیست.
🔲 این مطالب تنها یک سوم مطالب سررسید همسران است اختیارات بیشتر را در تقویم بخوانید.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت طبق روایات،#اصلاح_مو(سر و صورت) ، باعث گوشه گیری و انزوا می شود.
@taghvimehamsaran
💉حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن....
#خون_دادن یا #حجامت ، زالو انداختن باعث نجات از بیماری می شود .(حجامت موقع ظهر جمعه مکروه است)
✂️ ناخن گرفتن
جمعه برای #گرفتن_ناخن، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد.
👕👚 دوخت و دوز.
جمعه برای بریدن و دوختن، #لباس_نو روز بسیار مبارکیست و باعث برکت در زندگی و طول عمر میشود..
✴️️ وقت استخاره
در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است.
😴😴 تعبیر خواب
تعبیر خوابی که شب " شنبه " دیده شود طبق ایه ی 30 سوره مبارکه " روم " است .
فاقم وجهک للدین حنیفا...
و از معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده را امری پیش آید و عده ای میخواهند او را از آن کار منع کنند و او سخن آنان را گوش نکند و همین درست است.ان شاءالله و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
کتاب تقویم همسران صفحه 115
❇️️ ذکر روز جمعه
اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه #یانور موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد .
💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به #حجة_ابن_الحسن_عسکری_عج . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
🌸زندگیتون مهدوی 🌸
📚 منابع مطالب
تقویم همسران
نوشته حبیب الله تقیان
انتشارات حسنین علیهما السلام
قم:
پاساژ قدس زیر زمین پلاک 24
تلفن
09032516300
025 377 47 297
0912 353 28 16
📩 این مطلب را برای دوستانتان حتما همراه با لینک ارسال کنید.
📛📛📛📛📛📛📛📛
مطلب با حذف لینک ممنوع و حرام است
📛📛📛📛📛📛📛📛
مطلب تخصصی و مفید تقویم همسران را هر شب 👇اینجا👇دریافت کنید 👇عضو شوید👇
لینک کانال در ایتا و سروش و تلگرام 👇
@taghvimehamsaran
@taghvimehamsaran
ارتباط با ادمین مجموعه کانالهای تقویم نجومی اسلامی:👇
@tl_09123532816
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
580.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
🌙🌙اذان به افق تهران☀️☀️
🌙الله اکبر ☀️
🌙الله اکبر☀️
🌙 الله اکبر☀️
🌙 الله اکبر☀️
🌙اشهد ان لا اله الا الله☀️
🌙اشهد ان لا اله الا الله☀️
🌙اشهد ان محمدا رسول الله☀️
🌙اشهد ان محمدا رسول الله☀️
🌙اشهد ان علیا ولی الله☀️
🌙اشهد ان علیا ولی الله☀️
🌙حی علی الصلاه☀️
🌙حی علی الصلاه☀️
🌙حی علی الفلاح☀️
🌙حی علی الفلاح☀️
🌙حی علی خیر العمل☀️
🌙حی علی خیر العمل☀️
🌙الله اکبر ☀️
🌙الله اکبر☀️
🌙لا اله الا الله ☀️
🌙لا اله الا الله☀️
☀️🌙☀️🌙☀️🌙☀️🌙☀️
عَجِلوُابا لصلاة
👋التمــــــــــاس دعــــا
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
⚡️هرگاه که در نمازمان عجله کردیم و خواستیم آن را زودتر به پایان برسانیم
❕ بیاد بیاوریم .........
🔘 همه ی آنچه که می خواهیم بعد از نماز به آنها برسیم و همه ی آنچه که می ترسیم از دست بدهیم
✅ بدست همان کسی است که در مقابلش ایستاده ایم!!!💚
#نماز_اول_وقت💚
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
💚💚💚
هدایت شده از ولایت ، توتیای چشم
💛دعا برای شروع روز 💛
💙بسم الله الرحمن الرحیم💙
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبـَاحَ الْـاَبـْـــــرَار
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الْـاَشَـــــرَار
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَقـْبـُولـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَرْدُودِیــــن
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْصّـَالـِحـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْطّـَالـِحـِیـن
🌷اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْخـَیْـرِ وَ السَّعـَادَة
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـشَّـرِ وَ الْشِّـقـَاوَة
💚دعای ایمان💚
💞بسم اللّه الرحمن الرحیـم💞
🌹لااِلهَ اِلَّا اللهُ الموُجُودُ فی کُلِّ زَمانٍ
🌹 لا اِلهَ الا اللهُ المَعبوُدُ فی کُلِّ مَکانٍ
🌹لا اله الا اللهُ المَعروُفُ بِکُلِّ اِحسانٍ
🌹لااِلهَ الااللهُ کُل یَومٍ فی شَأنٍ
🌹لااله الااللهُ اَلاَمانُ اَلاَمانُ اَلاَمانُ مِن زوالِ الایمانِ و مِن شَرِّ الشَّیطانِ یاقَدیمَ الاِحسانِ
یاغَفُورُ یارَحمنُ یارَحیمُ بِرَحمَتِکَ یااَرحَمَ الرّاحِمینَ .🌹
💚دعای چهارحمد💚
💞بسم الله الرحمن الرحیم 💞
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی عَرَّفَنی نَفسَهُ وَ لَم یَترُکنی عُمیانَ القَلب
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَنی مِن اُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّی الله ُ عَلَیهِ وَ آلِه
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَ رِزقی فی یَدِهِ وَ لَم یَجعَلهُ فی اَیدِی النّاس
🌷اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی سَتَرَ عُیُوبی عَورَتی وَ لَم یَفضَحنی بَینَ النّاسِ.
🌹دعای برکت روز:
(الحَمدُللّه فالِقِ الإِصباحِ،سُبحانَ رَبِّ المَساءِ وَالصَّباحِ،
اللّهُمَّ صَبِّح آلَ مُحَمَّدٍ بِبَرَکَةٍ وعافِیَةٍ، وسُرورٍ وقُرَّةِ عَینٍ.
اللّهُمَّ إنَّکَ تُنَزِّلُ بِاللَّیل وَالنَّهارِ ما تَشاءُ، فَأَنزِل عَلَیِّ و عَلی أهلِ بَیتی مِن بَرَکَة السَّماواتِ وَالأَرضِ،
رِزقا حَلالاً طَیِّبا واسِعا تُغنینی بِهِ عَن جَمیع
ِ خَلقِک)َ
🌹🌹🌹
#صبحتبخیرمولایمن
🏝 #شب_جمعه سپری شد
وصبح جمعه دمید
و آفتاب با گوشهی چشمی
از آستان احمدیات جهان را
روشن کرد....
منتظرانت با لالههای سرخ انتظار،
ندبهخوان و اشکآلود،
در مسیر روشنِ ظهور
ایستادهاند
تا تو بازآیی و
جانهای به لب رسیده
از فراقت را مرهم نهی ...
مپسند ای آقای مهربان...
مپسند اینهمه رنج را
بر قلب مشتاقانت...
مپسند اینهمه تنهایی را
بر صف بیقرارانت....🏝
الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
⚘آدینهتون مهدوی⚘
#امام_زمان
🌺🌺🌺
#پوتین_قرمزها(خاطرات مرتضی بشیری
✍به قلم: فاطمه بهبودی
🍁قسمت: 16
به راننده گفتم به طرف هتل مشهد حرکت کند. وقتی مدیر هتل از هویت مسافران مطلع شد، گفت بدون اجازه اداره اماکن نمی تواند به ما جا بدهد. ناچار بیرون آمدیم. نزدیک ترین هتل به آن مکان هتل هویزه بود. به آنجا رفتیم. در ابتدا متصدی پذیرش با دیدن یک اتوبوس مسافر مقابل هتل با خوشرویی من را پذیرفت. اما وقتی فهمید مسافران عراقی هستند، حاضر نشد به ما جا بدهد.
ناچار به اتوبوس برگشتم. با مشورت راننده به چند هتل دیگر سرزدیم. وقتی مسئولان هتل ها می دیدند به جای شناسنامه فقط یک برگ مأموریت در دستمان است، بی درنگ جواب «نه» را می دادند.
این سرگردانی سه ساعت طول کشید. اولین بار بود که در شهر خودم احساس غربت می کردم. خستگی و کلافگی سفر یک طرف، سرخوردگی اسکان طرف دیگر. کنترل اوضاع داشت از دستم خارج می شد.
دیدم امکان یافتن سرپناه در شب تقریبا صفر است. به راننده گفتم به ستاد کل سپاه پاسداران برگردد. هنوز هفت هشت متری با در ستاد کل فاصله داشتیم که دژبان بیرون آمد و داد زد: «اتوبوس را اینجا نیاورید!»
همان نبود که سر شب پیش او رفته بودیم. از اتوبوس پیاده شدم تا موضوع را برایش توضیح بدهم؛ اما فقط حرف خودش را تکرار می کرد که اتوبوس را ببریم عقب.
ماشین یک کیلومتری عقب رفت تا دژبان حاضر شد به حرفم گوش بدهد، موضوع سرگردانی مان را گفتم. دژبان خونسرد گفت: . «خب، این ها به من چه ربطی دارد؟»
۔ لطف کنید با مسئولان تماس بگیرید و شرایط ما را به ایشان منتقل کنید.
دژبان حاضر نبود کوتاه بیاید، با همان یک دندگی گفت: «مشکل شما نه به من مربوط است نه به مسئولان ستاد!»
۔ اگر به شما مربوط نیست، پس به چه کسی مربوط است؟ بی حوصله گفت: «صبر کنید تا صبح خود آقایان بیایند.» عصبانی کنار کشیدم. او هم در کیوسک را بست.
باد سردی می وزید. از سرما یخ کرده بودم؛ ولی فکر اینکه به اتوبوس برگردم و طلال غر بزند، باعث شد همان گوشه بایستم و خیره شوم به دژبان. داشتم فکر میکردم او هم تقصیری ندارد. ولی یک تلفن کردن به مافوق و شرح وضع حال ما کار سختی نیست، که صدایم زد
۔ اخوی بیا!
با سر به کیوسک رفتم. کنار بخاری اش جایم داد و گفت: «با مسئولم صحبت کردم. دارند می آیند...»
نفس راحتی کشیدم. نیم ساعت نشد که لندکروزر سپاه مقابل ستاد توقف کرد. سه پاسدار از ماشین پیاده شدند. سلام و احوال پرسی گرمی کردند. یکی شان حکم مأموریتم را دید و دیگری دنبال هماهنگی های اسکان ما رفت. به آن دیگری وضعیت اسیر بیمار را توضیح دادم. فوری آمبولانس خبر کرد و دقایقی بعد ژاندارم را به بیمارستان بقیه الله منتقل کردند.
برادری که اسکان ما را پیگیری می کرد، بعد از چند تماس گفت می توانند در مهمانسرای کاخ به ما جا بدهند. شناختی از مهمانسرا نداشتم. ولی فوری موافقت کردم. چون فکر کردم هر چه باشد، از وضعیت فعلی بهتر است. حدود چهار صبح به اتفاق برادران سپاه به ستاد کل راه یافتیم.
در کاخ سرسرای بزرگی بود که در آن سرمای سخت با یک یخچال عظیم الجثه فرقی نمی کرد. به نظرم از بیرون سردتر می آمد. سوزی داشت که اشک به چشم هایم می نشاند. شک ندارم اگر گوشت را در آن تالار می آویختند، در دم منجمد می شد. اسرا آنقدر خسته و از سرگردانی کلافه بودند که شکایتی نکردند و هر یک گوشه ای روی موکت یخ زده ولو شدند. از برادران خواستم فکری برای گرم کردن آنجا بکنند. یکی، که مطلع تر به نظر می رسید، گفت دو روز طول می کشد تا سیستم گرمایشی فضا را گرم کند. اما تعداد زیادی پتو برای ما آوردند، که نعمت بزرگی بود.
طولی نکشید همه اسرا خوابیدند. برادران ستاد چند نیرو به ما دادند تا محافظان هم استراحت کنند. برادران همکار هم در چشم بر هم زدنی به خوابی عمیق فرورفتند. زمان زیادی نگذشت و وقت نماز صبح شد. اسرا نماز را خواندند و دوباره زیر پتوها خزیدند. در فکر تهیه صبحانه اسرا بودم که حدود ساعت هشت، ستاد صبحانه کاملی برایمان فرستاد؛ چای، نان، پنیر، کره، و مربا.
اسرا پتوها را تا و در گوشه ای جمع کردند. آثار خستگی از چهره شان رفته بود و سرحال سر سفره صبحانه حاضر شدند شوخی و خنده شان به راه شده بود. آنقدر سر به سر هم گذاشتند که پاسداران محافظ ستاد با تردید به سرسرا سرک می کشیدند ببینند موضوع چیست.
👈ادامه دارد
✔️منبع: کانال حماسه جنوب
🌺🌺🌺