eitaa logo
ولایت ، توتیای چشم
221 دنبال‌کننده
19.7هزار عکس
6.6هزار ویدیو
94 فایل
فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی ، اخلاق و خانواده . (در یک کلام ، بصیرت افزایی) @TOOTIYAYCHASHM http://eitaa.com/joinchat/2540306432Cdd24344a89
مشاهده در ایتا
دانلود
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ♨️ رئیس کنست رژیم جعلی، در سخنرانی خود در اجلاس روسای مجالس جهان فیلم مجلس ایران را پخش کرد که چطور شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر میدهند؟ ✍این حرکت مضحک رئیس کنست، تلاشی ناشیانه برای مظلوم‌نمایی رژیمی‌ست که از اساس بر اشغال، کودک‌کشی و ترور بنا شده. وقتی رئیس مجلس رژیمی که خودشان صدها قطعنامه سازمان ملل را زیر پا گذاشته، فیلمی از مجلس ایران پخش می‌کند و فریاد "مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل" را به‌عنوان سند اتهام معرفی می‌کند، باید پرسید: مرگ بر چه چیزی؟ مرگ بر سلطه، مرگ بر اشغال، مرگ بر آپارتاید، مرگ بر تروریسم دولتی، مرگ بر کودتا، مرگ بر تحریم مرگ بر کودک کشی. و اما نکته اساسی اینجاست: رژیم صهیونیستی یک کشور مستقل نیست، بلکه یک پروژه استعماری‌ست. اسرائیل، زاییده اشغال سرزمین فلسطین و بر پایه نسل‌کشی و کوچ اجباری بنا شده! در هیچ قاموس سیاسی‌، مشروعیت چنین ساختاری به رسمیت شناخته نمی‌شود مگر در چارچوب منافع امپراتوری غرب. رئیس کنست می‌خواست ایران را متهم کند، اما بی‌آنکه بداند، حقیقت را جار زد! او صدای مجلس ایران را که در اوج آزادگی، فریاد علیه ستمگران بلند کردند را جهانی کرده است. مرگ بر اسرائیل مرگ بر آمریکا 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ♨️ اعتراف بزرگ صهیونیست‌ها به مشکلات روانی نظامیان ارتش اشغالگر و سرپیچی آن‌ها از دستورات! کانال 13 اسرائیل: سربازان اسرائیلی روانی شدند؛ دیگر نمی‌خواهند به غزه بازگردند؛ وقتی هم که سرپیچی می‌کنند آن‌ها را زندانی می‌کنند! 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
‌ ♨️ دیدار سحر امامی، مجری شبکه خبر و نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا در کشور ونزوئلا 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ♨️ دانشمندان گونه‌ای جدید و غول‌پیکر از حشره چوبی را در استرالیا کشف کرده‌اند که بیش از 15 اینچ طول دارد و پژوهشگران می‌گویند ممکن است بزرگترین حشره در این کشور باشد. 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
‌ ♨️ انصارالله یمن، کشتی‌های عازم به مقصد اراضی اشغالی را تهدید کرد 🔹جنبش انصارالله یمن امروز جمعه، کشتی‌های عازم به مقصد رژیم صهیونیستی را به تحریم و هدف قرار دادن مستقیم تهدید کرد. 🔹مرکز هماهنگی بشردوستانه انصارالله یمن اعلام کرد که اطلاعیه‌های هشدار را برای مالکان و گردانندگان کشتی‌های متخلف ارسال کرده است. 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
‌ ♨️ یدیعوت آحارانوت: 🔹جستجوی ‌امن‌ترین کشورها برای یهودیان در اسرائیل ۵ هزار درصد افزایش یافت 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
♨️سی‌ان‌ان با انتشار تصویر سد کرج : 🔹تهران ممکن است تنها‌چند هفته تا نقطه ای که ذخایر آب آن کاملاً تمام شود، فاصله داشته باشد. ✍از مسئول و وزیر و وکیل و رسانه ها آنقدر گفتیم که بالاخره پیام به دشمن رسید؛خداقوت... این است نتیجه‌ی آن‌همه سیاه‌نمایی بی‌پایه و ناامیدسازی عمومی... ادامه در پست بعد👇 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
ادامه از قبل👆 ✍️ این است نتیجه‌ی آن‌همه سیاه‌نمایی بی‌پایه و ناامیدسازی عمومی. حالا رسانه‌ی دشمن با اعتماد به همین تصویرسازی داخلی، اعلام می‌کند که تهران فقط چند هفته با پایان کامل آب فاصله دارد. نه‌تنها بحران را مدیریت نکردند، بلکه آن را به خوراک خبری دشمن تبدیل کردند. از تریبون‌های رسمی تا تیترهای رسانه ای، چنان کوبیدند و آمار نصفه‌ و نیمه پخش کردند که حالا دشمن، با اتکا به گفته‌های خود ما، دارد جنگ روانی جدیدی کلید می‌زند. اساساً در جنگ شناختی، نقشه را دشمن نمی‌نویسد، تصویر را خودت می‌سازی. و ما تصویری ساختیم از کشوری که نه آب دارد، نه آینده. و حالا باید منتظر باشیم همان تصویر، دستاویزی برای تهدیدهای امنیتی، تحریم‌های جدید یا مداخله‌های فکری و رسانه‌ای و حتی شاید نظامی شود. مبارک باشد این پیروزی، برای آنان که بلد بودند چگونه آب را به آتش تبدیل کنند. 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
‌ 🍁معنـای سحـر سلام بـر تو غـایب ز نظـر سلام بـر تو 🍁غم میرود از سینه‌ی شیعه با گفتن هر ســــــلام بر تو ♥ اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین ♻️ امروز شنبه 11 مرداد ۱۴۰۴ هجری شمسی 8 صفر ۱۴۴۷ هجری قمری ذکر مخصوص روز شنبه : «یا رَبَّ العالَمین» ۱۰۰ مرتبه 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃
🌷"بسم رب شهدا و صدیقین"🌷 سَلٰامْ بر آنانی که اَوَلْ از ســیم خاردار نَـفْسـْ گُذَشْتَنْـ و بَـعْد از سیم خار دار دشْمَنــــْ🥀 ... ✋💔 یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️ به نیابت از اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن 📿 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃
🌹 💠 نزدیک شدنش را از پشت سر به وضوح حس می‌کردم که نفسم در سینه بند آمد و فقط زیر لب می‌گفتم تا نجاتم دهد. با هر نفسی که با وحشت از سینه‌ام بیرون می‌آمد (علیه‌السلام) را صدا می‌زدم و دیگر می‌خواستم جیغ بزنم که با دستان نجاتم داد! 💠 به‌خدا امداد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود که از حنجره حیدر سربرآورد! آوای مردانه و محکم حیدر بود که در این لحظات سخت تنهایی، پناهم داد :«چیکار داری اینجا؟» از طنین صدایش، چرخیدم و دیدم عدنان زودتر از من، رو به حیدر چرخیده و میخکوب حضورش تنها نگاهش می‌کند. حیدر با چشمانی که از عصبانیت سرخ و درشت‌تر از همیشه شده بود، دوباره بازخواستش کرد :«بهت میگم اینجا چیکار داری؟؟؟» 💠 تنها حضور پسرعموی مهربانم که از کودکی همچون برادر بزرگترم همیشه حمایتم می‌کرد، می‌توانست دلم را اینطور قرص کند که دیگر نفسم بالا آمد و حالا نوبت عدنان بود که به لکنت بیفتد :«اومده بودم حاجی رو ببینم!» حیدر قدمی به سمتش آمد، از بلندی قد هر دو مثل هم بودند، اما قامت چهارشانه حیدر طوری مقابلش را گرفته بود که اینبار راه گریز او بسته شد و خوبی بابت بستن راه من بود! 💠 از کنار عدنان با نگرانی نگاهم کرد و دیدن چشمان معصوم و وحشتزده‌ام کافی بود تا حُکمش را اجرا کند که با کف دست به سینه عدنان کوبید و فریاد کشید :«همنیجا مثِ سگ می‌کُشمت!!!» ضرب دستش به‌ حّدی بود که عدنان قدمی عقب پرت شد. صورت سبزه‌اش از ترس و عصبانیت کبود شد و راه فراری نداشت که ذلیلانه دست به دامان حیدر شد :«ما با شما یه عمر معامله کردیم! حالا چرا مهمون‌کُشی می‌کنی؟؟؟» 💠 حیدر با هر دو دستش، یقه پیراهن عربی عدنان را گرفت و طوری کشید که من خط فشار یقه لباس را از پشت می‌دیدم که انگار گردنش را می‌بُرید و همزمان بر سرش فریاد زد :«بی‌غیرت! تو مهمونی یا دزد ؟؟؟» از آتش غیرت و غضبی که به جان پسرعمویم افتاده و نزدیک بود کاری دستش بدهد، ترسیده بودم که با دلواپسی صدایش زدم :«حیدر تو رو خدا!» و نمی‌دانستم همین نگرانی خواهرانه‌، بهانه به دست آن حرامی می‌دهد که با دستان لاغر و استخوانی‌اش به دستان حیدر چنگ زد و پای مرا وسط کشید :«ما فقط داشتیم با هم حرف می‌زدیم!» 💠 نگاه حیدر به سمت چشمانم چرخید و من شهادت دادم :«دروغ میگه پسرعمو! اون دست از سرم برنمی‌داشت...» و اجازه نداد حرفم تمام شود که فریاد بعدی را سر من کشید :«برو تو خونه!» اگر بگویم حیدر تا آن روز اینطور سرم فریاد نکشیده بود، دروغ نگفته‌ام که همه ترس و وحشتم شبیه بغضی مظلومانه در گلویم ته‌نشین شد و ساکت شدم. مبهوت پسرعموی مهربانم که بی‌رحمانه تنبیهم کرده بود، لحظاتی نگاهش کردم تا لحظه‌ای که روی چشمانم را پرده‌ای از اشک گرفت. دیگر تصویر صورت زیبایش پیش چشمانم محو شد که سرم را پایین انداختم، با قدم‌هایی کُند و کوتاه از کنارشان رد شدم و به سمت ساختمان رفتم. 💠 احساس می‌کردم دلم زیر و رو شده است؛ وحشت رفتار زشت و زننده عدنان که هنوز به جانم مانده بود و از آن سخت‌تر، که در چشمان حیدر پیدا شد و فرصت نداد از خودم دفاع کنم. حیدر بزرگترین فرزند عمو بود و تکیه‌گاهی محکم برای همه خانواده، اما حالا احساس می‌کردم این تکیه‌گاه زیر پایم لرزیده و دیگر به این خواهر کوچکترش اعتماد ندارد. 💠 چند روزی حال دل من همین بود، وحشتزده از نامردی که می‌خواست آزارم دهد و دلشکسته از مردی که باورم نکرد! انگار حال دل حیدر هم بهتر از من نبود که همچون من از روبرو شدن‌مان فراری بود و هر بار سر سفره که همه دور هم جمع می‌شدیم، نگاهش را از چشمانم می‌گرفت و دل من بیشتر می‌شکست. انگار فراموشش هم نمی‌شد که هر بار با هم روبرو می‌شدیم، گونه‌هایش بیشتر گل انداخته و نگاهش را بیشتر پنهان می‌کرد. من به کسی چیزی نگفتم و می‌دانستم او هم حرفی نزده که عمو هرازگاهی سراغ عدنان و حساب ابوسیف را می‌گرفت و حیدر به روی خودش نمی‌آورد از او چه دیده و با چه وضعی از خانه بیرونش کرده است. 💠 شب چهارمی بود که با این وضعیت دور یک سفره روی ایوان می‌نشستیم، من دیگر حتی در قلبم با او قهر کرده بودم که اصلا نگاهش نمی‌کردم و دست خودم نبود که دلم از همچنان می‌سوخت. شام تقریباً تمام شده بود که حیدر از پشت پرده سکوت همه این شب‌ها بیرون آمد و رو به عمو کرد :«بابا! عدنان دیگه اینجا نمیاد.» شنیدن نام عدنان، قلبم را به دیوار سینه‌ام کوبید و بی‌اختیار سرم را بالا آورد. حیدر مستقیم به عمو نگاه می‌کرد و طوری مصمم حرف زد که فاتحه را خواندم. ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و می‌خواست قصه را فاش کند... ادامه دارد ... 🔸نویسنده: فاطمه ولی نژاد 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃