eitaa logo
ولایت ، توتیای چشم
221 دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
6.7هزار ویدیو
94 فایل
فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی ، اخلاق و خانواده . (در یک کلام ، بصیرت افزایی) @TOOTIYAYCHASHM http://eitaa.com/joinchat/2540306432Cdd24344a89
مشاهده در ایتا
دانلود
یا بلژیک وسط مذاکره به ما حمله کرده بوده یا ما در حال مذاکره نبودیم شایدم رو تو واشنگتن گروگان گرفتن مجبوری اینا رو بگی! 🖋 توییت 🔹@AliJenli
تودهنی مرحوم علامه مصباح به پرت‌گویی جدید پناهیان👇
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام باقر علیه السلام: زمانی که مردم دنباله رو روحانی نماها شوند، غضب خدا بر مردم کامل میشود... پ ن : هشدار وحشتناک علامه مصباح در مورد کنار گذاشتن امر به معروف و نهی از منکر... 📍 http://Eitaa.com/basirat_mehvar
🔘جلوگیری از قحطی با تاسی به برنج کاران با غیرت استان فارس ✅زمان دولت روحانی به بهانه کم آبی تصمیم گرفتند برنج و گندم را درایران حذف کنند لذا پیرو این برنامه مسئولین استان فارس آب سد درودزن را روی کشاورزان برنج کار استان فارس بستند و مامور گذاشتند که کسی برنج نکارد. ✅با توجه به اینکه برنج وگندم محصول استراتژیک است کشاورزان باغیرت استان فارس احساس خطر کردند و حدس زدند نقشه ای درکار است لذا همه بسیج شدند کنار مزارع خود استخر بنا کردند آب باران را ذخیره و با آن آب برنج و گندم کاشتند و به دیگر شالیکاران شهرهای دیگر نیز اطلاع رسانی کردند و نقشه خائنین را نقش بر آب کردند. 📎حالا دوباره دولت با قدرت بیشتری شروع کرده است می خواهند در ۱۳ استان با حذف خدمات حذف بیمه و یارانه کود و ...از کاشت برنج جلوگیری کنند. کشاورزان باید هر گونه که هست کاشت گندم و برنج را به عنوان یک عمل صالح و به عنوان مبارزه با اسراییل در دستور کار داشته باشند و مردم هم باید بسیج شوند به آنها در خرید کود آزاد و ...کمک کنند تا نقشه نفوذی های خائن عملی نشود و جان‌ایرانیان مثل جنگ‌جهانی دوم به خطر نیفتد. @mina_foroozesh
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈وزیر کشاورری: به ۱۳ استان از ۱۶ استان تکلیف کردیم که برنج نکارند و ما بقی رو از واردات تامین می کنیم! پ.ن: اگر یک روزی آمریکا اجازه واردات برنج به کشور را نداد، چه بلایی سر مردم ایران می آید؟😱 آقای وزیر! خودت هم برنج بی کیفیت خارجی می خوری یا برنج درجه اول ایران؟ کمیسیون اصل ۹۰ مجلس کی باید به این جریان خیانت بار ورود کند؟ ائمه جمعه در تریبونهای نماز جمعه اعلام کمند تا همه به این خیانت پی ببرند. @mina_foroozesh
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وزارت جهاد و کشاورزی، ایجاد پروژه قحطی عمدی در ایران، مصاحبه ۱۴۰۴/۵/۱۱ وزیر جهاد و کشاورزی: مزارع برنج ۱۳ استان از ۱۶ استان تامین کننده برنج، باید طبق حذف شوند.😱 👈هر کشاورزی که طبق الگوی کشت زراعت نکند، از خدمات، بیمه و تضمین فروش محروم می گردد. پ.ن: کشاورزان خودشان خودجوش به داد مردم برسند. = قحطی مصنوعی @mina_foroozesh
پاسخ محمدرضا شهبازی به فرزند اکبر ترکان
🌷یاد عشاق ... 💠قبل از عملیات والفجر ۲، در منطقه‌ای به نام «تپه بید زرد» مستقر شدیم؛ جایی که از حساسیت بالایی برخوردار بود. حاج‌آقا بنایی گفت: «شاید فردا شب برخی از شما نباشید، قدر هم را بدانید». در میان گریه‌ها، قاسم چوپان، فرمانده گروهان یکم، با لبخند بین بچه‌ها می‌گشت و دلداری‌شان می‌داد. در محاصره ۵ روزه، با شجاعت پشت تیربار ایستاد و حتی تن‌به‌تن با یک عراقی درگیر شد. می‌گفت: «خدایا کاش روزی صد بار شهید می‌شدم و باز زنده می‌شدم برای خدمت به تو!» ابوالقاسم چوپان 🍃🌹۱۴‌گل‌صلوات‌هدیه‌به‌شهید ابوالقاسم چوپان 🌹🍃 🍃🌹کانالِ‌یادوخاطره‌شهدا🌹🍃 http://sapp.ir/rostmy 🍃🌹🍃
‌ 🍂آقا بیا تصویر دنیا را عوض کن یا چشم های خسته ی ما را عوض کن... 🍂خیلی عوض کردند دنیا را پس از تو برگرد و این تغییر بی‌جا را عوض کن... ♥ اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین ♻️ امروز سه شنبه 14 مرداد ۱۴۰۴ هجری شمسی 11 صفر ۱۴۴۷ هجری قمری ذکر مخصوص روز سه شنبه : «یا‌اَرحَمَ‌الراحِمین» ۱۰۰ مرتبه 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃
🌷"بسم رب شهدا و صدیقین"🌷 سَلٰامْ بر آنانی که اَوَلْ از ســیم خاردار نَـفْسـْ گُذَشْتَنْـ و بَـعْد از سیم خار دار دشْمَنــــْ🥀 ... ✋💔 یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️ به نیابت از اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن 📿 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃
. 🌹 💠 برای اولین بار در عمرم احساس کردم کسی به قفسه سینه‌ام چنگ انداخت و قلبم را از جا کَند که هم رگ‌های بدنم از هم پاره شد. در شلوغی ورود عباس و حلیه و گریه‌های کودکانه یوسف، گوشه اتاق در خودم مچاله شده و حتی برای نفس کشیدن باید به گلویم التماس می‌کردم که نفسم هم بالا نمی‌آمد. 💠 عباس و عمو مدام با هم صحبت می‌کردند، اما طوری که ما زن‌ها نشنویم و همین نجواهای پنهان، برایم بوی می‌داد تا با صدای زهرا به حال آمدم :«نرجس! حیدر با تو کار داره.» 💠 شنیدن نام حیدر، نفسم را برگرداند که پیکرم را از روی زمین جمع کردم و به سمت تلفن رفتم. پنهان کردن اینهمه وحشت پیش کسی که احساسم را نگفته می‌فهمید، ساده نبود و پیش از آنکه چیزی بگویم با نگرانی اعتراض کرد :«چرا گوشیت خاموشه؟» همه توانم را جمع کردم تا فقط بتوانم یک کلمه بگویم :«نمی‌دونم...» و حقیقتاً بیش از این نفسم بالا نمی‌آمد و همین نفس بریده، نفس او را هم به شماره انداخت :«فقط تا فردا صبر کن! من دو سه ساعت دیگه می‌رسم ، ان شاءالله فردا برمی‌گردم.» 💠 اما من نمی‌دانستم تا فردا زنده باشم که زیر لب تمنا کردم :«فقط زودتر بیا!» و او وحشتم را به‌خوبی حس کرده و دستش به صورتم نمی‌رسید که با نرمی لحنش نوازشم کرد :«امشب رو تحمل کن عزیزدلم، صبح پیشتم! فقط گوشیتو روشن بذار تا مرتب از حالت باخبر بشم!» خاطرش به‌قدری عزیز بود که از وحشت حمله و تهدید عدنان دم نزدم و در عوض قول دادم تا صبح به انتظارش بمانم. گوشی را که روشن کردم، پیش از آمدن هر پیامی، شماره عدنان را در لیست مزاحم قرار دادم تا دیگر نتواند آزارم دهد، هر چند کابوس وحشیانه‌اش لحظه‌ای راحتم نمی‌گذاشت. 💠 تا سحر، چشمم به صفحه گوشی و گوشم به زنگ تلفن بود بلکه خبری شود و حیدر خبر خوبی نداشت که با خانه تماس گرفت تا با عمو صحبت کند. اخبار حیدر پُر از سرگردانی بود؛ مردم تلعفر در حال فرار از شهر، خانه فاطمه خالی و خبری از خودش نیست. فعلاً می‌مانَد تا فاطمه را پیدا کند و با خودش به بیاورد. 💠 ساعتی تا سحر نمانده و حیدر به‌جای اینکه در راه آمرلی باشد، هنوز در تلعفر سرگردان بود در حالی‌که داعش هر لحظه به تلعفر نزدیک‌تر می‌شد و حیدر از دستان من دورتر! عمو هم دلواپس حیدر بود که سرش فریاد زد :«نمی‌خواد بمونی، برگرد! اونا حتماً خودشون از شهر رفتن!» ولی حیدر مثل اینکه جزئی از جانش را در تلعفر گم کرده باشد، مقاومت می‌کرد و از پاسخ‌های عمو می فهمیدم خیال برگشتن ندارد. 💠 تماسش که تمام شد، از خطوط پیشانی عمو پیدا بود نتوانسته مجابش کند که همانجا پای تلفن نشست و زیر لب ناله زد :«می‌ترسم دیگه نتونه برگرده!» وقتی قلب عمو اینطور می‌ترسید، دل من حق داشت پَرپَر بزند که گوشی را برداشتم و دور از چشم همه به حیاط رفتم تا با حیدر تماس بگیرم. 💠 نگاهم در تاریکی حیاط که تنها نور چراغ ایوان روشنش می‌کرد، پرسه می‌زد و انگار لابلای این درختان دنبال خاطراتش می‌گشتم تا صدایش را شنیدم :«جانم؟» و من نگران همین جانش بودم که بغضم شکست :«حیدر کجایی؟ مگه نگفتی صبح برمی‌گردی؟» نفس بلندی کشید و مأیوسانه پاسخ داد :«شرمندم عزیزم! بدقولی کردم، اما باید فاطمه رو پیدا کنم.» و من صدای پای داعش را در نزدیکی آمرلی و حوالی تلعفر می‌شنیدم که با گریه التماسش کردم :«حیدر تو رو خدا برگرد!» 💠 فشار پیدا نکردن فاطمه و تنهایی ما، طاقتش را تمام کرده بود و دیگر تاب گریه من را نداشت که با خشمی تشر زد :«گریه نکن نرجس! من نمی‌دونم فاطمه و شوهرش با سه تا بچه کوچیک کجا آواره شدن، چجوری برگردم؟» و همین نهیب عاشقانه، شیشه شکیبایی‌ام را شکست که با بی‌قراری کردم :«داعش داره میاد سمت آمرلی! می‌ترسم تا میای من زنده نباشم!» 💠 از سکوت سنگینش نفهمیدم نفسش بنده آمده و بی‌خبر از تپش‌های قلب عاشقش، دنیا را روی سرش خراب کردم :«اگه من داعشی‌ها بشم خودمو می‌کُشم حیدر!» به‌نظرم جان به لبش رسیده بود که حرفی نمی‌زد و تنها نبض نفس‌هایش را می‌شنیدم. هجوم گریه گلوی خودم را هم بسته بود و دیگر ضجه می‌زدم تا صدایم را بشنود :«حیدر تا آمرلی نیفتاده دست داعش برگرد! دلم می‌خواد یه بار دیگه ببینمت!» 💠 قلبم ناله می‌زد تا از تهدید عدنان هم بگویم و دلم نمی‌آمد بیش از این زجرش بدهم که غرّش وحشتناکی گوشم را کر کرد. در تاریکی و تنهایی نیمه شب حیاط، حیران مانده و نمی‌خواستم باور کنم این صدای انفجار بوده که وحشتزده حیدر را صدا می‌کردم، اما ارتباط قطع شده و دیگر هیچ صدایی نمی‌آمد... ادامه دارد ... 🔸نویسنده: فاطمه ولی نژاد 🌹🍃کانال یادوخاطره شهدا🌹🍃 https://splus.ir/rostmy 🍃🌹🍃