🍂
🔻#اینجا_صدایی_نیست
قسمت 40
خاطرات رضا پور عطا
موقع عملیات والفجر مقدماتی رضا حسینی در شهر بود. همراه من در عملیات نبود. فردای همان روز امتحان نهایی داشت. در جلسه امتحان بوده که خبر شهادت من را بهش می دهند. برگه را پرت می کند و به هر نحوی که شده، خودش را به چادرهای محل استقرار نیروها در سایت ۴ و ۵ می رساند. وقتی به چادرها می رسد که همه نیروها در تله دشمن گرفتار بودند.
رضا من را خوب می شناخت که به این راحتی ها دم به تله مرگ نمیدهم. ما با هم نیروها را به سایت آورده بودیم. درست روزی که پچ پچ عملیات بین بچه ها افتاد، رضا برای امتحان یکی از درسهایش به شهر برگشته بود. شاید هم قسمتش نبود در مرحله اول عملیات شرکت کند. فردای آن شبی که مهمان مدیر شوش بودیم، وقتی به سایت ۴ و ۵ رسیدیم، خیلی تو سروکله هم زدیم و شوخی کردیم. همه نیروها سرحال و پر هیاهو بودند. دشت پر شده بود از زمزمه نیروهای اسلام. اما حالا که سکوت چادرها را می بیند، بغضش می ترکد و می نشیند گوشه همان چادری که مواقع استراحت دراز می کشیدیم و سر به سر هم می گذاشتیم و گریه می کند.
نگاهی به لباس ها و سر و صورتم کرد که غرق در خون بود. گفت: یالا لباسهاتو در بیار تا برات بشورم. سپس لباس های خاکی و خونی ام را در آورد و مثل یک مادر مهربان من را گوشه ای نشاند و گفت: حالا همین جا بشین برات غذا بیارم.
گفتم: رضا خوابم میاد.. اشتها ندارم. گفت: مگه دست خودته... رنگ توی صورتت نمونده باید غذا بخوری. سپس به سرعت بیرون رفت و از چادر تدارکات کنسرو ماهی گرفت و با کمی نان جلوم گذاشت. خودش لقمه درست می کرد و در دهانم می گذاشت. از خوردن امتناع کردم. هیچ اشتها نداشتم. به شدت خوابم می آمد. لقمه ها را نجویده قورت می دادم. با پایین رفتن لقمه اول احساس کردم اشتهایم کمی باز شد. به آرامی شروع کردم به خوردن. حین خوردن، رضا تند تند میرفت بیرون و می آمد داخل چادر. با تعجب پرسیدم: داری چیکار می کنی؟ گفت: غذات رو که خوردی دراز بکش کاری نداشته باش! گفتم: رضا خوابم میاد. گفت: اول باید حموم کنی.... بوی خون و کثافت بدنت رو برداشته. گفتم: بابا... تو رو خدا ول کن.... چه حوصله ای داری.
أصلا به حرف من گوش نمیداد. کار خودش را کرد. آنجا یک حمام سیار با پوشش پتو داشتیم که بچه ها برای غسل کردن و دوش گرفتن از آن استفاده می کردند. در واقع حمام صحرایی بود. همان طور که لقمه در دهانم می گذاشت از شدت خستگی خوابم برد. تا متوجه شد خوابم می برد به شدت تکانم داد. گفت: نباید بخوابی.. بلند شو بیا دوش بگیر... من باید تو رو حمام بدم.
👈ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 45
خاطرات رضا پورعطا
. با اخم و تخم گفتم: بابا ولم کن... خوابم میاد. گفت: باید لباس هاتو درباری بعد از حمام هر چقدر دلت خواست بگیر بخواب.
هر کاری کردم بی فایده بود. با زور من را از روی زمین بلند کرد و به سمت حمام برد. مثل یک بچه کوچک وسط پتوها نشاند و آب روی سر و صورتم ریخت. سپس با صابون سر و صورتم را شستشو داد. همه مدتی که آب گرم روی سرم می ریخت، چشم بسته چرت می زدم. می دانست اگر لحظه ای از من غفلت کند خوابم می برد. تند و تند برایم حرف میزد. سعی می کرد مشغولم کند. یک دست شامپو به سرم زد و حسابی سرم را مالاند. سپس حوله را دور بدنم پیچید و من را به چادر برگرداند. یک دست لباس تمیز هم که نمی دانم از کجا تهیه کرده بود تنم کرد. سپس شانه را در دستش گرفت و موهایم را نوازشگرانه شانه زد.
من با رضا و روحیات او بزرگ شده بودم. می دانستم که معامله ای در کار است. او بیخودی از این کارها نمی کرد. دستش را کنار زدم و گفتم: معلوم هست چه مرگته چی میخوای؟ گفت: یعنی بد کاری کردم حمومت دادم! گفتم: حرفت رو بزن من تو رو می شناسم. کمی من و من کرد و گفت: می ترسم دعوام کنی؟ گفتم: حرفت رو بزن مارمولک! تو بدون مزد و مواجب برا کسی کاری نمی کنی؟
دست از شانه کردن موهایم برداشت و گفت: گردان شوشتر داره میره عملیات.... بیا ما هم...
با این حرفش چرت از سرم برید. نیم نگاه غصب آلودی به او انداختم و گفتم: مرد حسابی، دو شبه که نخوابیدم.. نا ندارم سرپا بایستم... اونوقت میگی بریم عملیات جلوم زانو زد و با التماس گفت: نوکرتم... تو رو خدا بیا بریم. آن وقت مثل مادری که بچه اش را می خواهد راضی کند، گفت: دیدی حمامت دادم... آب ریختم رو سرت... شامپوت کردم. به خدا دیگه از این فرصت ها پیش نمیاد.
بعد صورتم را گرفت و بوسه گرمی بر گونه ام نشاند. بوسش خامم کرد. واقعا توی آن لحظه نیاز به محبت و نوازش داشتم. رضا هم خیلی خوب این را فهمید. در دلم آشوبی بپا بود......
باز وسوسه شرکت [در مرحله دوم] عملیات در وجودم شعله کشید..... حالتش را که دیدم دست از مقاومت برداشتم. با عصبانیت او را سمتی هل دادم و گفتم: خیلی خب.... نمی خواد این قدر خودت رو لوس کنی...
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 46
نسیم آرامی در دشت می وزید. گویی صدایی از دوردست ها مرا به خود می خواند. اما اینجا صدایی نیست. تنها ترنم پرندگان وحشی در دشت شنیده می شود. دیگر از آن هیاهوی رستاخیز گونه شبهای مهتابی خبری نیست. جایی ایستادم که مرز بین زمین و آسمان است. جایی که رضا با شایستگی از آن گذشت. ده سال انتظار من را شکسته و ناتوان کرده است. انگار چیزی پاهایم را به زمین میخکوب کرده. شاید هم یارای حرکت ندارند. کشمکش و دغدغه ای در درونم آغاز شده است.
به رضا چه می توانم بگویم؟ اگر از من پرسید بی معرفت، چرا آن شب من را تنها گذاشتی؟ چه جوابی دارم بدهم. بغضم ترکید و اشک چون جاری آب زلال از چشمانم جاری شد. دستی به گونه های خیسم کشیدم و بغضم را فرو خوردم بچه ها خودشان را به من رساندند و پشت سرم ایستادند. صدای علی در گوشم پیچید که رضا معطل چی هستی؟ نمی خواستم آنها چشمان خیسم را ببینند. نمیدانم شاید هم حال مرا فهمیده بودند. همگی سکوت کردند. در این دشت مقدس، گریه کردن عادی به نظر می آید. اینجا همان جایی بود که دو شب، بعد از عملیات والفجر مقدماتی من و محمد و رضا حسینی همراه با گردان دانش شوشتر عمل کردیم. همان نقطه ای که او را گم کردم.
لحظه ای چشمان منتظر مادر رضا پیش رویم نمایان شد. وقت و بی وقت در خانه ما می آمد و سراغ پسرش را از من می گرفت. من و رضا یک روح در دو کالبد بودیم. یعنی هر جا یکیمان بود حتما آن یکی هم حضور داشت. بالاخره دلم را به دریا زدم و حرکت کردم. هر چه بیشتر می رفتم، سفیدی استخوانهای شهدا نمایان تر می شد. خدایا چه می بینم...! دشتی پر از پرهای سفید فرشتگان آسمان که در شب عملیات بر روی زمین ریخته بود.
بچه ها با دیدن انبوه شهدا صلوات فرستادند. دیگر کسی به انتظار من نماند. با دیدن استخوان ها از هم سبقت گرفتند و دور شدند. پاهایم سست و ناتوان شد. آن قدر سست که گویی نایی برای رفتن نداشتم.
نگاهی به کاسه سرهای شهدا که مورد اصابت تیرهای تیربارچی قرار گرفته بود انداختم و ماتم گرفتم. سرهایی که به مانند جام هایی پر از شراب کهنه عشق بود. چه صحنه باشکوهی!. می دانستم رضا در کدام نقطه روی زمین افتاده است. مستقیم به همان سمت کشیده شدم. انگار من را صدا می زد. لحظه ای بعد، بالای سر مقداری استخوان ایستادم و به اسلحه فرسوده ای که لابه لای استخوان ها افتاده بود خیره شدم.
همه چیز در گذر زمان فرسوده و مضمحل شده بود. یاد آن لحظه ای افتادم که در آن ازدحام نیروها پا روی سر رضا گذاشتم و صدای آخ او را در آوردم. پیش استخوانها نشستم و آخرین درددل را با او کردم. به او قول داده بودم بر می گردم اما از آن روز تاکنون ده سال می گذشت. جز سری که به نشانه شرمندگی و احترام در مقابل استخوانهای او خم کنم کاری نمی توانستم بکنم..
علی جوکار در کنارم ایستاد و گفت: این کیه؟ گفتم: رضا حسينيه! زانو زد تا خاکها را غربال کند. شاید پلاک یا مدرکی از او به دست آورد. گفتم رضا پلاکی نداشت.
می گفت: پس بر چه اساس میگی رضاست؟ سکوت سنگینی بین من و علی و دیگر بچه ها که به ما پیوسته بودند حاکم شد. خم شدم و ربن فرسوده ای را که هنوز مقداری از استخوان پایش در آن مانده بود برداشتم و گفتم: این ربن ها شاهد حرف منه. شبی که از چادرها راه افتادیم، پاش کرد. خودش می گفت از چادر تدارکات گرفتم.
همه به حرفهای من گوش می دادند. نداعلی با شک و تردید گفت: کاش مدرک مهم تری پیدا می کردیم. سپس رو به من گفت: مطمئنی که پلاک نداشت؟ گفتم: در آن عمليات من و محمد هم پلاک نداشتیم. اما این نقطه دقیقا همان جاییه که آخرین بار دیدمش. در ضمن ربن هاشو خوب می شناسم. هرگز تصویرشون از ذهنم نمی ره.
نداعلی گفت: مگه وقتی دیدیش، شهید شده بود. گفتم: نه. اما آن قدر آن صحنه وحشتناک بود که مطمئنم همان جا شهید شد.
اشاره ای به پیشانی تیر خورده اش کردم و گفتم: این جمجمه سوراخ شده دلیل دیگه حرفمه. چون تعدادی که از کانال بالا اومده بودن، مورد اصابت تیر مستقیم تیربارچی قرار گرفتن. رضا هم بین همین شهدا کپ کرده بود..
پیشانی تیر خورده اش را بوسیدم و اشک ریختم و طلب مغفرت کردم. سپس از او خواستم در روز قیامت شافع من شود. یکی از بچه ها با عجله خودش را به من رساند و گفت: رضا سرباز عراقی داره علامت میده... باید برگردیم.... والا بنده خدا توی دردسر میفته..
نمی توانستم از رضا دل بکنم. ده سال با رؤیای او زندگی کرده بودم. ده سال تنهایی که همه موهایم را سفید کرده بود. چاره ای نداشتیم. به سرباز عراقی قول داده بودیم قبل از آمدن گشتیها برگردیم. قرار شد فردا کمی زودتر بیاییم و شهدا را جمع کنیم.
آن روز هوا ابری بود. آسمان همراه من آماده گریستن بود. علی جوکار نگاهی به من و چشمانم انداخت. گفت: وقت برای گریه کردن زیاده...
عجله کن... ا
لان گشتی هاشون میرسن، به سمت سنگر عراقی ها برگشتیم، به خاطر اینکه آذوقه برایشان آورده بودیم،
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 47
خاطرات رضا پورعطا
دستی تکان دادیم و با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به سمت مرز خودمان حرکت کردیم. در طول مسیر به رضا و خاطرات سالها دوستیمان فکر کردم می دانستم که مادرش از شنیدن خبر پیدا شدن جنازه رضا خوشحال خواهد شد. قطرات باران به شیشه جلو ماشین می خورد. سکوت سنگینی در ماشین برقرار بود. هیچ کس حرفی نمی زد. راننده ماشین مجبور شد برف پاک کن ها را روشن کند. تیغه های برف پاکن تند و تند قطرات باران را کنار می زد. شدت بارش باران هر لحظه تندتر می شد. سرم را به شیشه کناری تکیه دادم و دشت را از نظر گذراندم. ناگهان حرف على مرا از فکر بیرون آورد. گفت: خدا کنه فردا بتونیم بیایم....
دلم لرزید. چون حرکت ماشین در گل چسبنده دشت غیر ممکن بود. بارش هر لحظه شدیدتر می شد و سرعت ماشین کمتر. نگاهی به تپه های اطراف انداختم. دلم میخواست تنها بودم و روی یکی از تپه ها می ایستادم و رو به آسمان ابری فریاد می کشیدم که ببار... ببار تا دنیا را آب ببرد.
فردای آن روز همان طور که علی پیش بینی کرده بود، به دلیل بارندگی شدید نتوانستیم به منطقه برویم اما روز بعدش هوا آفتابی شد و ما صبح زود برای انتقال شهدا حرکت کردیم. خبر در سطح شهر امیدیه پیچیده بود و خانواده های زیادی منتظر بازگشت پیکر فرزندانشان بودند.
وقتی به منطقه رسیدیم، همه جا خیس بود. به محض حرکت در مسیر پاسگاه عراقی ها، متوجه رد پاهای دیگری شدیم که تازه تازه بود. تردیدی در دلم ایجاد شد. على را صدا زدم و پرسیدم: این رد پاها مال کیه؟
گفت: نمیدونم شاید بچه های تعاون زودتر از ما اومدن. همین طور هم بود. چون وقتی به نقطه مورد نظر رسیدیم، خبری از شهدا نبود. دشت خالی تر از همیشه در نسیم باد، غربت بچه ها را فریاد می زد. بچه های تعاون اهواز همان روز بارانی آمده بودند و همه شهدا را جمع آوری کرده بودند.
مادر رضا مشتاقانه با اسپند و عود منتظر ورود رضا به شهر بود. سراسیمه به سمت محل استخوان های رضا دویدم اما اثری جز ربن خسته رضا بر جای نمانده بود. آهی از دل کشیدم و روی زمین زانو زدم. علی خودش را به من رساند و گفت: متأسفانه همه را منتقل کردن.
با اشاره به محل شهادت رضا گفتم: ده سال به انتظار آمدن من تکان نخورد اما... بغض گلویم را فشرد و نتوانستم ادامه دهم. علی گفت: آنجا که چیزی نیست خم شدم و لنگه کفش به جا مانده رضا را برداشتم و گفتم: این ربن رضاست، اونو
خوب می شناسم. به کفش خیره شدم. سپس آن را در آغوش کشیدم و زار زار گریه کردم.
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 48
خاطرات رضا پور عطا
از صبح زود خانواده ها برای تشییع شهدای عزیزشان آماده و مهیا از خانه بیرون زده بودند. شهرستان امیدیه در طول سال های دفاع ، هرگز چنین تشییع جنازه باشکوهی ندیده بود. جمعیت زیادی از کوچک و بزرگ خیابان ها را پر کرده بودند و به سمت بیمارستان شهید ایرانپور در حرکت بودند . قرار بود مراسم تشییع شهدا از آنجا آغاز شود .
یاد روزهای انقلاب و شور و شوق سال 57 افتادم . تنها روزهایی که مثل آن روز در ذهنم آمد ، روزهای انقلاب بود. از شب قبل خانواده های شهدا یکی پس از دیگری به خانه ما می آمدند و از من درباره شهیدشان می پرسیدند. من هم تا آنجا که حضور ذهن داشتم ، جواب شان را می دادم.
یکی از دلایلی که همه صحنه ها در ذهنم بود، مربوط می شد به لحظه ای که لابه لای شهدا از روی زمین برخاستم و آرپی جی را روی شانه ام گذاشتم و جنون آمیز به سمت سنگر تیرباچی شلیک کردم . آن لحظه موفق شدم تک تک شهدا را ببینم و جای آنها را در ذهنم ثبت کنم .
همه بچه ها را می شناختم و می دانستم کدامشان در چه موقعیتی افتاده است.
خانواده شهید فرشید طهماسبی ، فرشاد طهماسبی ، نورالله طواف و خیلی دیگر آمدند و از من درباره چگونگی شهادت فرزندشان سوال کردند . من هم هر آنچه در ذهنم بود برای آنها توضیح دادم .
در هیاهوی رفت و آمدی که پدر و مادر شهدا به خانه ما داشتند ، پدر شهید سعید دبیر فدعمی هم آمد . این یکی را که دیدم جا خوردم چون سعید پلاک و مدرکی نداشت و نداعلی از من قول گرفته بود تا اطلاعاتی در مورد این شهید به کسی ندهم. آن روز یکی از سخت ترین روزهای زندگی ام بود . همه چیز را می دانستم اما اجازه فاش کردن آن را نداشتم.
مادرم آمد و گفت : رضا ، پدر شهید سعید دبیر فدعمی اومده و می خواد ببیندت ! با شنیدن نام پدر سعید ، تنم سرد شد. کشمکش شدیدی در وجودم آغاز شد. سرم را به آسمان بلند کردم و از خدا استمداد طلبیدم . سپس سردرگم و گیج خودم را به در خانه رساندم .
وقتی چهره مغموم و ناراحت پدر سعید را دیدم، همه لحظه های شهادت سعید در ذهنم متصور شد. محترمانه سلام و احوالپرسی کرد و با صدایی گرفته و لرزان گفت: آقای پورعطا از سعید چه خبر؟ لحظه ای در جا میخکوب شدم. سرم را پایین انداختم. همه چیز را میدانستم اما به برادر نداعلی مسئول تعاون جنوب قول داده بودم چیزی نگویم. صدای دوباره پدر سعید من را از فکر بیرون آورد.
- اقای پورعطا میدونید که سعید جزو این شهدا نیست؟ در دل به خدا پناه بردم و سکوت کردم. پدر شهید سعید فدعمی که به همراه چند نفر از نزدیکانش آمده بود، سکوت را شکست و گفت: دفعه قبل که اومدم پیشت، گفتی وقتی از زیر سیم خاردارها بیرون اومدی با اولین کسی که مواجه شدی سعید من بود... گفتی که شهید شده بود. گفتم: بله حاج آقا... همین طوره که میگید، کمی مکث کرد و سپس گفت: هنوز روی حرفت هستی؟ قلبم به تپش افتاد.
می دانستم سؤال بعدی اش چیست. پناه بردم به خدای بزرگ و در دل از او یاری خواستم.
آهی از ته دل کشید و پرسید: آقای پورعطا، جنابعالی که زحمت کشیدی و رفتی در منطقه عملیاتی و شهدا رو نشون بچه های تفحص دادی، حتما سعید هم به گفته خودت آنجا بود. پس چرا سعید منو نیاوردید؟ مگه به من نگفته بودی که اولین شهیدی که دیدی سعید بود؟
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 49
خاطرات رضا پورعطا
احساسات جریحه دار شده پدر سعید، سخت مرا تحت فشار قرار داد. بغض گلویم را گرفت. با شنیدن جمله سعيدِ من، همه تار و پودم از هم باز شد.
می دانستم چه دردی در دلش لانه کرده. شنیده بودم که سعید برای پدرش خیلی عزیز بود. لحظه ای چهره معصوم شهید در نظرم مجسم شد. به خصوص موهای طلایی او که از زیر کلاه کاموایی اش بیرون زده بود و مثل ساقه های گندم در نسیم باد به هر سو تکان می خورد. باز هم سکوت را شکست و گفت: سعیدِ من توی این بچه ها نیست. و این برای من خیلی عجیبه!
حق هم داشت. همه خانواده ها با شور و شوق استخوان های فرزندشان را تحویل گرفته بودند و در حال تشییع کردن آن بودند. نگاهم را به چهره مؤقر و مردانه او انداختم و با صدایی لرزان گفتم: حاج آقا چی بگم؟
پدر سعید حال عجیبی داشت. بدون اینکه حرفی بزند، نگاهش آزارم می داد. احساس کردم همه چیز را می داند. فقط می خواهد مطلب را از زبان من بشنود. کشمکش دوباره ای در وجودم شکل گرفت. خدایا بگم؟ نگم؟ در مقابل این پدر مسئولم. این پا و آن پا کردم. فهمید که حرف هایی برای گفتن دارم اما قدرت بیان آن را ندارم.
گفت: آقای پورعطا اگر حقیقتی هست به من بگید... تحمل شنیدنش را دارم. باز هم سکوت کردم و چیزی نگفتم.
نگاهی به آدم های اطرافش انداخت و گفت: پسرم... تو قبلا همه خاطرات اون شب رو برای من و خانواده ام تعریف کردی و با قاطعیت گفتی «سعید من» پشت سرت بود. بعد با دست اشاره به مسیر تشییع جنازه کرد و گفت: این هایی رو که دارن تشییع می کنن همون هایی هستن که کنار سعید من بودن و تو در خاطراتت اشاره به اون ها کردی. پس سعید من کجاست؟ چرا فقط او نیست.
از گفتن این خاطرات به پدر سعید بیش از هشت سال می گذشت اما پدر سعید کلمه به کلمه خاطرات یادش مانده بود. حتی همه نام هایی را که عنوان کرده بودم، بر زبان آورد. یک لحظه روی شانه هایم بار سنگینی را احساس کردم. او پدر بود و من نمیفهمیدم چه دردی را دارد تحمل می کند. از طرفی می دانستم مادر سعید هم دست کمی از او ندارد.
گفتم: حاجی هر چی بود گفتم. کمی چهره در هم کشید و گفت: نه آقای پورعطا... یک حقیقتی هست که هنوز نگفتی.
چنان با قاطعیت و اعتماد به نفس حرف زد که مرا به صرافت انداخت. دوباره اشاره به سر و صدای تشییع کنندگان کرد و گفت: اینها همان هایی هستند که تو در خاطراتت ازشان اسم بردی. پس سعید من کجاست؟
احساس کردم دیگر تاب مقاومت در مقابل این همه احساسات ناب پدرانه ندارم. سکوت را شکستم و قولی را که به نداعلی داده بودم زیر پا گذاشتم. گفتم: آقای فدعمی، علی رغم قولی که به مسئول تعاون دادم مجبورم حقیقت رو به شما بگم. چون طاقت تحمل ناراحتی شما رو ندارم.
ماجرای تفحص شهدا در منطقه را لحظه به لحظه برای او گفتم. بعد با حالتی شرمگنانه گفتم: هر چی که گفتید درسته. سعید هم توی همین شهدا باید باشه! حرف من را قطع کرد و گفت: پس چرا نیست؟
گفتم: وقتی در حال جمع آوری بقایای شهدا بودیم، بچه های تعاون هم همراه ما بودند و هر شهیدی که پیدا می کردیم می گشتند تا پلاک یا مدرکی از او به دست بیارند. بچه های تعاون خیلی سخت می گرفتند. بعد از اینکه پلاک شهید رو به دست می آورند، با دفتر آمار مطابقت می دادند تا هویت شهید ثابت بشه. چنانچه شماره پلاک با دفتر آمار تطبیق داشت، نام شهید رو به طور قاطع اعلام می کردند. همه این شهدایی که می بینی در حال تشییع هستند، همه پلاک داشتند. اما سعید شما پلاک نداشت و هر چی بچه ها تلاش کردند مدرکی از او به دست بیاورند موفق نشدند.
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 50
خاطرات رضا پورعطا
.... بچه های تعاون استخوان های سعید را جمع کردند و توی یک پلاستیک گذاشتند و روی یک تکه کاغذ نوشتند: «به گفته برادر پورعطا به احتمال زیاد این شهید سعید دبیر فدعمیه» سپس کاغذ رو توی پلاستیک انداختند. به بقیه بچه ها هم تأکید کردند درباره این شهید حرفی نزنید، چون هویت شهید هنوز برای ما قطعی نیست.
پدر سعید با دقت به حرف های من گوش داد. ادامه دادم و گفتم: البته اونها حق دارن، چون شهید بدون پلاک رو اجازه نداشتن برای خانواده ش بفرستن. دوباره حرف من را قطع کرد و گفت: حالا می خوان با اون چیکار کنن؟ گفتم: به احتمال زیاد به عنوان شهدای گمنام می فرستن تهران برای خاکسپاری.
نام شهدای گمنام را که آوردم به یک باره منقلب شد و حالش بد شد. نفس زنان گفت: سعید من اهواز باشه، بعد اونو ببرن تهران خاک کنن.
با شنیدن این جمله بند از بندم برید. دیگر تحمل نکردم و اشکم سرازیر شد. همه اطرافیان او هم شروع به گریه و زاری کردند.
با اقتدار خاصی به سمت اطرافیان برگشت و مثل یک فرمانده دستور داد که به سمت اهواز حرکت می کنیم. سپس قبل از دور شدن برگشت و به من گفت: یا آدرس تعاون رو به من بده و یا خودت همراه ما بیا.
ابهت عجیبی در کلام و رفتارش مشاهده کردم، به طوری که همه وجودم ترس و وحشت شد. خواستم آدرس را به او بدهم اما دوست داشتم ادامه ماجرا را ببینم.
به همراه آنها عازم اهواز شدم و مستقیم آنها را به سمت ستاد معراج شهدای خوزستان بردم. سراغ برادر نداعلی را گرفتم. نمی دانستم جواب او را چه بدهم. چون قول داده بودم حرفی به خانواده اش نزنم.
نداعلی تا مرا دید با تعجب پرسید اینجا چه می کنی؟ اشاره به پدر شهید سعید فدعمی دادم که آمده پسرش را شناسایی کند.
با تعجب گفت: مرد مؤمن، مگه نگفتم چیزی از زبونت در نیاد؟ یه ایل آدم دنبال خودت راه انداختی که چی بشه؟
او را به کناری کشیدم و گفتم: ببین، تو هم جای من بودی دوام نمی آوردی.... اومد در خونه ما و سراغ پسرش رو از من گرفت. چیکار می کردم... دروغ تحویلش می دادم. نداعلی گفت: خب حالا من چیکار کنم؟ گفتم: اگه میتونی خودت قانعش کن... من دیگه توان ندارم.
نداعلی لحظه ای در فکر فرو رفت و به سمت پدر شهید حرکت کرد و با او احوالپرسی گرمی کرد. پدر شهید گفت: برادر نداعلی، ظاهرا پسر من اینجاست... اومدم اونو ببرم خونه.
دوباره اشک همه جاری شد. برادر نداعلی با طمأنینه خاصی گفت: پدرجان... ما کسی به این نام نداریم... هر چی بود، فرستادیم امیدیه.
پدر شهید کمی برافروخته اما با اعتماد به نفس، محکم و استوار گفت: شما اشتباه می کنید... اونی که برادر پورعطا شناسایی کرد پسر منه.
نداعلی ناگهان نگاهش را به سمت من کشاند. نگاهی که سرشار از سرزنش بود. سپس به پدر شهید گفت: شهدایی که اینجا نگهداری میشن، همه بی نام و نشان هستن. ما نمی تونیم اون ها رو بدون اجازه تهران تحویل خانواده ها بدیم.
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت ۵۱
خاطرات رضا پورعطا
پدر شهید با اشاره به سمت من، گفت: اما برادر پورعطا همه چیز رو برای من تعریف کرده و شروع کرد به دادن مختصات پسرش در نقطه ای که افتاده بود. نداعلی بار دیگر به من خیره شد. این بار نگاهش مرا به خیانت در امانت محکوم می کرد.
لحظه ای سکوت کرد. سپس از پدر شهید خواست روی صندلی بنشیند. بعد به یکی از بچه ها فرمان داد برای پدر شهید چای بیاورند.
پدر سعید که اصرار داشت پسرش را ببیند، از نشستن امتناع کرد. گفت: من این همه راه اومدم که پسرم رو ببینم. نیامدم چایی بخورم... بهتره اونو نشونم بدید...
نداعلی با قربان صدقه رفتن و احترام او را گوشه ای روی صندلی نشاند و شروع به صحبت کردن با پدر سعید کرد. گفت: آقای فدعمی... اینا یه مشت استخوان هستن... هیچ نشانه یا مدرکی ندارن... پدر جان اگر شهیدی پلاک نداشته باشد ما نمی تونیم اعلام کنیم و...
پدر سعید وقتی این حرف را از دهان نداعلی شنید، برافروخته بلند شد و گفت: حالا شما گوش بده تا من بهت بگم. نداعلی از هیبت و اقتدار پدر سعید جا خورد و به او خیره شد. پدر سعید انگشت اشاره اش را با اطمینان به سمت سوله شهدا کشید و گفت: من سعیدم رو می شناسم... فقط شما استخوان های اونو نشونم بدید... من پسرم رو بهتر از شما می شناسم.
نداعلى مستأصل و نگران از جا برخاست و گفت: پدرجان ناراحت نشید شما الان از روی احساس صحبت می کنید. داخل اون سوله ای که اشاره می کنید دهها شهید دیگه هم هست که نام و نشون ندارن.... تو چطور می تونی پسرت رو تشخیص بدی؟
پدر سعید گفت: تو پدر نشدی که این حرف رو میزنی... چطور ممکنه پسر خودم رو نشناسم. لحظه ای سکوت حاکم شد. احساس کردم برای اولین بار بغض در گلوی پدر سعید پیچید. کمی آرام تر گفت: تو میدونی پدر بودن یعنی چه؟
همه اطرافیان با شنیدن حرف پدر سعید به گریه افتادند. حتی نداعلی هم که گوشش از این حرفها پر بود، بغض کرد. حرفی نزد و به سوله شهدا خیره ماند. سپس در حالی که انگار با خودش کنار آمده باشد، گفت: بسیار خب... پدرجان من در سالن شهدا را باز می کنم اما در این سالن تعداد زیادی شهید گمنام هست..... هر کدوم از شهدا رو ما توی یک پلاستیک گذاشتیم و توی تابوت قرار دادیم میتونید برید و پسرتون رو شناسایی کنید؟
همه اطرافیان با ابهام به پدر سعید خیره ماندند. کار بسیار سخت و غیرممکنی به نظر می رسید. پدر سعید بدون تعلل پذیرفت و آماده حرکت شد. نداعلی نگاهی از روی تعجب به من انداخت و چیزی زیر لب گفت که شبیه به استغفر الله بود. سپس به بچه های تحت امرش دستور داد در سالن را باز کنند. ثانیه ها بسیار کند پیش می رفت. به هر کسی که نگاه می کردی بهت زده به پدر شهید نگاه می کرد. گویی اتفاق بزرگی در شرف تکوین بود.
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻#اینجا_صدایی_نیست خاطرات
قسمت ۵۲
خاطرات رضا پور عطا
در سالن باز شد و نداعلی با اشاره به پدر سعید دبیر فدعمی گفت: بفرمایید. پسرتون رو لابه لای شهدا شناسایی کنید.
پدر سعید با قدم های استوار و محکم به سمت سالن حرکت کرد. در آستانه ورود به سالن ایستاد و همه تابوت ها را از نظر گذراند. همه حاضران در پی او راه افتادند و حرکات او را زیر نظر گرفتند. پدر سعید در حالی که چند صلوات پی در پی فرستاد، لابه لای تابوت ها شروع به قدم زدن کرد. گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ بر می گشت. مدتی سرگردان و بدون هدف لابه لای تابوتها چرخ خورد. به هر سویی چرخید. سپس بالای سر یکی از تابوتها توقف کرد و خطاب به نداعلی گفت: این سعيد منه!
همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند. تابوتها هیچ نشانه ای نداشت. همه آنها با پرچم ایران پوشانده شده بودند. لحظه نفس گیری بود. خود نداعلی هم از هویت استخوانهای توی تابوت ها بی اطلاع بود.
نداعلی پس از مکثی طولانی به پدر شهید گفت: پدرجان مطمئن هستید که پسر شماست؟ پدر شهید دبیر فدعمی لبخند کم رنگی گوشه لبش نشاند و گفت: بهت گفتم که هنوز پدر نشدی که بوی بچه خودت رو بفهمی!
نداعلی به یکی از بچه های معراج دستور داد تابوت را باز کند و پلاستیک استخوان ها را بررسی کند. وقتی در تابوت باز شد، من به چهره پدر سعید خیره شدم و عکس العمل او را مشاهده کردم که با چه خنده ای به استخوان ها سلام کرد و صلوات فرستاد.
همه منتظر بودند نتیجه بررسی سریع تر اعلام شود. پس از لحظه ای جستجو سربازی که این کار را انجام می داد، تکه کاغذی را از توی استخوانها بیرون کشید و به نداعلی داد. نداعلی وقتی کاغذ را خواند بهت زده و ناباورانه به پدر شهید خیره شد و گفت: از کجا اونو شناختی؟ پدر شهید بدون دادن پاسخی کنار تابوت زانو زد و نجواکنان در حالی که استخوان ها را نوازش می کرد، با آنها درددل کرد. سپس چندین بار نام سعید را صدا زد.
پدر شهید بدون دادن پاسخی کنار تابوت زانو زد و نجواکنان در حالی که استخوان ها را نوازش می کرد، با آنها درددل کرد.
سپس چندین بار نام سعید را صدا زد.
جمعیت حاضر در سالن همگی به گریه افتادند. صحنه غریبی بود. همگان در بهت و ناباوری به ملاقات پدر و پسر خیره شده بودند. هیچ کس نمی دانست پدر شهید از روی چه نشانه ای او را تشخیص داده. من هم که چشمانم پر از اشک شده بود، به حرکات پدر سعید که گاه به این سو و گاه به آن سوی معراج کشیده می شد می اندیشیدم. با خود می گفتم حتما چیزهایی هست که ما نمی بینیم، وگرنه باور کردن این صحنه بسیار سخت و ناممکن است. .
می دانستم که در گذر زمان، تعریف کردن این صحنه و باور کردن آن برای کسانی که می شنوند افسانه ای بیش نخواهد بود. تنها کسانی باور می کنند که ایمان قلبی به رستاخیز و دنیای باقی دارند.
👈 ادامه دارد.....
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 53
صدای ناله و گریه اطرافیان فضای معراج را پر کرده بود. برادر نداعلی به کمک سربازان، همه را به همراه پدر سعید از معراج بیرون کشید و در سالن را بستند.
به چهره نداعلی که خیره شدم، استیصال و درماندگی در آن موج می زد. حجت تمام بود و مقاومت از سوی نداعلی بیهوده بود.
لحظاتی با خود خلوت کرد. سپس به سمت پدر آمد و گفت: پدرجان اگر امکان داره یک روز دیگه به ما فرصت بدید... یه کارهایی داره که باید انجام بدیم. اگه ممکنه فردا صبح دوباره تشریف بیارید تا با هم صحبت کنیم.
پدر سعید که تقریبا آرامش یافته بود قبول کرد. به همراه هیئت همراه خداحافظی کرد و معراج را به مقصد امیدیه ترک کرد.
صبح روز بعد دوباره به همراه پدر شهید و برادر شهید و آشنایان و نزدیکان سعید، برای تعیین تکلیف وضعیت شهید راهی معراج شهدا شدیم.
وقتی به آنجا رسیدیم نداعلی و تعدادی از سربازها منتظر بودند.
نداعلی با دیدن پدر شهید به استقبال او آمد و او را در آغوش گرفت و به داخل برد. سپس با احترام روی صندلی نشاند و یک پذیرایی درست و حسابی از او کرد و خطاب به پدر شهید گفت: پدرجان... یه خواهشی ازت دارم......
پدر شهید با وقار گفت: بفرمایید.
نداعلی پس از کمی مکث گفت: برای اینکه ما هم مطمئن بشیم شناسایی دیروز شما بر اساس حدس و گمان نبوده، لطفا یه بار دیگه پسرتون رو شناسایی کنید.
پدر سعید با شنیدن این حرف نگاه سنگینی به نداعلی کرد و گفت: یعنی به من شک کردید؟ نداعلی دستپاچه و سراسيمه گفت: نه پدرجان... ما به شما اطمینان داریم... به خودمون شک کردیم... حالا چه اشکالی داره یه بار دیگه پسرتون رو زیارت کنید!
پدر شهید لبخندی زد و گفت: هیچ اشکالی نداره... ده بار دیگه هم اگه بخواید تابوت پسرمو نشونتون میدم.
نداعلی به سرعت به سرباز تحت امرش اشاره داد که در سالن معراج را باز کند. خودم را به نداعلی رساندم و گفتم: آخه این چه کاریه که می کنین؟ با صدایی آرام گفت: آروم باش... ما تابوت ها رو جابه جا کردیم. اگه باز هم سر همون تابوت رفت... حجت تمومه! ما شهید رو به خانواده ش می دیم... در غیر این صورت باید شهید به تهران اعزام بشه... در ضمن، این دستور از تهران صادر شده...
حال بدی پیدا کردم. به پدر سعید نگاه کردم. هزاران پرسش در ذهنم ایجاد شد. اگه این دفعه اشتباه کنه چی می شه؟ نداعلی چرا این کارها رو می کنه؟ و هزاران سؤال بی پاسخ دیگر؛ و پدر شهید برای بار دوم وارد سالن معراج شد. سکوت ابهام آمیزی برقرار شد. لحظه ای در آستانه در معراج ایستاد و تابوت ها را یکی یکی از نظر گذراند. سپس صلواتی فرستاد و با قدم های آرام و سنگین به سمت تابوتها حرکت کرد.
ادامه دارد...
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
خاطرات رضا پورعطا
قسمت 54
دوباره قلبم به تپش افتاد. کسی چه می دانست که دیدگان پدر شهید چه می بیند! و چه عامل ماورایی او را به جلو هدایت می کند. رفت و رفت و از کنار تابوتهای خاموش عبور کرد. در کنار یکی از آنها ایستاد و دستی بر صورت خود کشید و صلواتی فرستاد. همه نگاه ها در هم گره خورد. صدای نداعلی سکوت را شکست که پدرجان... در تابوت را باز کنیم؟
پدر شهید بدون توجه به پرسش نداعلی خیره به تابوت نگاه کرد و گفت: سلام پسرم... من اینجام... پیش تو.
نداعلی این بار خودش خم شد و در تابوت را گشود. همه نفسها در سینه حبس شد. دست در کیسه استخوانها کرد و یادداشت کاغذی را در آورد و در کمال حیرت و ناباوری در خود فرو رفت. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده. نگاهم به چهره نداعلی خیره ماند. خیلی خوب حالات او را می شناختم. وقتی دستش را بالا آورد اشک چشمش را پاک کرد، فهمیدم استخوان های سعید باز هم درست شناسایی شده. همان جمله ای که روز گذشته دیده بود در جلو دیدگان نداعلی قرار گرفت
به گفته برادر پورعطا این استخوان های شهید سعید دبیر فدعمیه» پدر شهید نگاهی به نداعلی انداخت و گفت: کافیه یا باز هم تکرار کنم.
نداعلی شرمنده پدر شهید را در آغوش کشید و گریه کرد. صدای گریه و زاری در سالن طنین انداز شد. باز هم سعید خودش را به ما نشان داد. با زبان خاموش گفت که خودم هستم.
رحیم، برادر سعید، کنار استخوان ها زانو زد و گریه کنان جمجمه برادرش را لمس کرد و چیزهایی زیر لب گفت. ناگهان متوجه بخش فرسوده ای از کلاه کاموایی شد که هنوز روی جمجمه باقی مانده بود. به سختی آن را جدا کرد و بوسید. اینجا بود که دیگر برای هیچ کس جای ابهامی باقی نماند. چون مقداری از موهای بور و طلایی سعید به کلاه کاموایی چسبیده بود.
نداعلی با دیدن موهای طلایی سعید، یقین حاصل کرد که استخوان ها مربوط و به سعید دبیر فدعميه.
اگر چه حجت بر همه آشکار شده بود اما نمایان شدن موی سعید قلب همه را محکم کرد. سعید با نشان دادن نشانه ای واضح و واقعی از خود، همه شک ها را به یقین تبدیل کرد.
ادامه دارد...
🌺🌺🌺
🍂
🔻 #اینجا_صدایی_نیست
قسمت 55
خاطرات رضا پورعطا
نداعلی به پدر شهید تبریک گفت و از او فرصت خواست اجازه دهد کارهای قانونی شهید را انجام دهند و در پی آنها همراه با تشریفات خاص به شهرستان اعزام کنند. سپس با احترام پدر شهید را برای پذیرایی از سالن معراج بیرون برد.
با خارج شدن همه حاضران از سالن، سکوت سنگینی برقرار شد. من ماندم و تعداد زیادی تابوت که حامل شهدای گمنام بود. حرکات پدر سعید از جلو دیدگانم دور نمی شد. صحنه هایی که هرگز راز آن را نفهمیدم چه بود و چه شد!
راز نهفته در سینه پدری" از فرسنگ ها دورتر آمد و پاره تنش را با خود به شهر و دیارشان برد.
فضای معنوی و آسمانی بر سالن حاکم شده بود. گویی همه ملائک در سالن بودند. دیگر از هیاهوی شب های عملیات خبری نبود. شروع به قدم زدن لابه لای تابوت ها کردم. مثل دیوانه ها با آنها حرف زدم. ناگهان زمزمه رمز آلودی در گوشم طنین انداخت که من هم اینجا هستم. ایستادم و به تک تک تابوتها نظر افکندم. این صدا را خوب می شناختم. فهمیدم که صدای یکی از تابوت هاست. رضا مرا به خود می خواند. او هم پلاک نداشت. در دو روز گذشته مادر رضا هم بی تابی می کرد و پسرش را از من می خواست. نجواکنان با رضا صحبت کردم و از او خواستم خودش را به ما نشان دهد. گفتم: آخه بی معرفت جواب مادرت رو چی بدم. به او قول دادم که تو رو به خانه برگردونم... مادرت در انتظار بازگشت تو عود و اسپند روشن کرده و همه محل رو چراغانی کرده....
کاش او هم با من می آمد و این صحنه را می دید. با خود گفتم آخر این چه رازی ست که بین زمین و آسمان معلق مانده و انسان خاکی قادر به درک آن نیست. لحظه ای بعد سرباز معراج مرا صدا زد و گفت: برادر پورعطا میخوام در معراج رو ببندم.
آخرین نگاه را به شهدای گمنام کردم و درود بر حماسه رزم آنها فرستادم و از معراج خارج شدم.
👈 پایان
🌺🌺🌺