.•
این اتاق منه که تا نصف شب چراغش روشنه :)
البته به جز موقعهایی که تا دیر وقت دانشگاهم و اول شب از خستگی بیهوش میشم...
جدیدا تصمیم گرفتم برنامهی خوابم رو اصلاح کنم و شبها زودتر بخوابم،
اما همین که سرشب پتو رو میکشم روی سرم، یه مصرع شروع میکنه به بالا رفتن از پلههای ذهنم، بعد از چند دقیقه میشن دو مصرع
و دیگه دلم نمیاد ننویسمشون...
به خودم که میام میبینم منم و یک غزل و ساعتی که دیگه از یک، گذشته...
و اینه که خیلی از شعرهامو شبها مینویسیم:)
#نیمهشبها قرارِ شاعرهاست...
#یادداشت
_ایهام🌙
به قول فاضل نظری:
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم ؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم...
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم...
「 ایــھامـ」
•. سهم من چیست از نبودن تو؟ شعرهایی که پشت در ماندند، شعرهایی که قبلِ زاده شدن بین بود و نبود درمان
این بند رو یادتونه؟
شد این غزل:
•.
سهم من چیست از نبودن تو؟
شعرهایی که پشت در ماندند...
شعرهایی که قبل زادهشدن
بین بود و نبود درماندند
سهم من چیست؟ تودههای غمی _
که به تکثیر درد مشغولند
که تو رفتی و بیشتر شدهاند
که تو رفتی و بیشتر ماندند
در من انگار جنگ یک دنیاست
زندگی واژهای که بیمعناست
مرگ پیروز کل معرکه هاست
نالههایی که بی اثر ماندند...
در من انگار سوریه، بیروت
غزه، کابل، گلوله و باروت
شهرهایی در انتظار سقوط
خانههایی که بیسپر ماندند....
پدرانی که یک به یک مردند
مادرانی که خون دل خوردند
کودکانی که مرد زندگیاند
عمرهایی که مختصر ماندند
خواستم باز شاعرانه شوم
جنگ نگذاشت من ترانه شوم
بیتهایم بدل به اشک شدند
چشمهایم همیشه تر ماندند...
بعد تو مرگ بیبهانه شدم
مدفن هرچه عاشقانه شدم
بعد تو خاورِ میانه شدم
حجلههایی که خون جگرماندند...
[حجلهی مرگ، یا عروسیِ ماست؟
انتخابش به دست موشکهاست...]
#محدثه_نبی_حسینی
-ایهام🌱