eitaa logo
「 ایــھامـ」
1.9هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
174 ویدیو
5 فایل
به حال خویش می‌خندیم می‌گرییم می‌میریم جهانِ رنج و اندوهیم ما، مایی که انسانیم _محدثه‌نبی‌حسینی [بانوی‌ایهام] ناشناسمون: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1m5tfo4&btn=ایهام حرفِ دل: @hrf_dl جهت تب و ضرورت: @Artist55
مشاهده در ایتا
دانلود
حال و هوای حرمت، مرا میطلبد💛:)' @T_ghalam
{گوشه ای از آسمان🌿} ظهر شده بود و از کوچه های تو در تو گذشتم، تازه دو روزی بود که از اقامتمان به مشهد میگذشت، مغازه های رنگارنگ و جورواجور، همانند دانه های تسبیح کنار هم چیده شده بود. یک به یک،با دیدگانم مغازه هارا می پاییدم و از آنها میگذشتم تا بروم پیش بابای آهو ها... قدم به قدم، به ورودی حرم نزدیک میشدم. هر قدم که جلوتر میرفتم بوی عطر یاس و نرگس بیشتر با مشامم بازی میکرد.آنقدر جلو رفتم که خود را در بست شیخ طبرسی پیدا کردم، اذن دخول را خواندم و با سلامی به آقا، وارد شبستان آن شدم. بعد از آنکه از ایستگاه بازرسی گذشتم، نایلونی را گرفتم و کفش های مشکی رنگم را در آن گذاشتم. سردی سرامیک ها تا عمق پاهایم نفوذ میکرد اما در جوار حرم آقا، همه ی سردی ها طبع گرمی را در خود نشانده بودند. از صحن شیخ طبرسی میگذرم و به سمت راهروی متصل به صحن انقلاب میروم. تپش های قلبم در هر ثانیه بیشتر و بیشتر میشود، چون دو سالی میشد که از آخرین دیدارم گذشته بود. جلو تر رفتم و از راهرو سمت راست عبور کردم، حرم در جلوی چشمانم همانند ماه شب چهارده خودنمایی میکرد، اشک در چشمانم حلقه زد و بغض در گلویم جا خشک کرد. دستان لرزانم را به رسم ادب روی سینه گذاشتم و خم شدم. ناگهان اشکی از حلقه ی چشمانم روی گونه ی سردم لغزید. بعد از لختی دردودل و نفس کشیدن در هوای یار، به سمت سقاخانه رفتم. آبی گوارا و لذیذ را به کویر دلم هدیه دادم. لیوان یکبار مصرف را در سطل زباله انداختم. از سقاخانه پایین آمدم. به سمت چپ آن پا تند کردم. حرم از این زاویه نمایی دیدنی تر داشت، انگار روی آن را پارچه ای از جنس نور انداخته اند ، باز اشک ها بی مقدمه شروع به باریدن کردند و با دل من بازی... هوا کم کم داشت به سوی غروب میرفت، روی یکی از فرش های آبی رنگ حرم نشستم. گوشی ام را روشن کردم. از داخل گوگل، زیارت امام رضا علیه السلام را دانلود کردم. با صدای علی فانی، شروع به خواندن کردم. بعد از خواندن هر سطر، نیم نگاهی به حرم می انداختم و چشمانم را از وجود پر برکتش مستفیض میکردم. روبروی حرم از عمق دل و جان برای همه دعا کردم، برای آقایی دعا کردم که سالهاست منتظر ماست اما دریغ از اینکه روزی برای ظهورش دعای فرج بخوانیم،برای اویی دعا کردم که در هر لحظه، از ته دل ندای{ هل من ناصر ینصرنی} اش را بر لب زمزمه میکند و منتظر جواب ما شیعیان است. برای مظلومیت آقایم، تاسف خوردم و اولین مقصر را خود میدانستم. خودی که به اندازه ی توانم، زمینه ی ظهورش را فراهم نکردم. چشمه ی اشکم بی وقفه میجوشید. چند دقیقه ای به اذان مغرب نمانده بود، دست از دعا کردن برداشتم و در دل، از معبود مهربانم و بابای آهوها تشکر کردم که هدیه تولدم را به بهترین وجه دادند. چشمانم را محو ضریحش کردم. ابرهای گریزپا، یکی پس از دیگری در پشت سر حرم رژه میرفتند و نمای زیبایی را به حرم میدادند.رنگ طلایی گنبد حرم در غروب جمعه بیش از حد میدرخشید و جلوه ای دیگر به آسمان بخشیده بود. در همین حال و هوا بودم که عطر گلاب حرم، روح و جانم را صفا داد و بعد از آن صدای نقارخانه از گوشه ی آسمان، به گوش میرسید.در همان لحظه صدای اذان مغرب در صحن انقلاب طنین انداز شد. سریع بلند شدم و دوباره عرض ادبی به آقای دلها کردم و راه دارالحجه را در پیش گرفتم تا از ثواب نماز جماعتِ جمعه شب، جا نمانم. @T_ghalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•°•°•°•°•°🌸°•°•°•°•°•°•° بنفشه و لاله و پامچال و...به استقبال تـــــو می آیند، برای آمدنت، برای تمنــــــای همیشه داشتنت ؛که سر آغاز تمام زیبـــــــایی های خلقت هستی بهــــــــ🌸ــــار زندگی من! اما باید بگویم زمانی بودن تو برای لحظه لحظه زندگی ما زیباتر میشود که زمین، یار دیرینه طبیعت در صلح و آرامش باشد،قطعا آن لحظه تمام گل ها🌷 و باد بهاری🌬 خبر همیشه داشتن صلح و دنیایی بدون جنــــگ را خواهند داد! ... @T_ghalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عقــــ🧠ــــل و قــــ❤️ــلب بین عقل و قلبم جنگ راه افتاده بود قلب می خواست عاشق شود و عقل مانعش می شد یک بار قلب بمب می انداخت و بار دیگر عقل موشک می فرستاد در نهایت بر اثر ضربه کاری عقل قلبم شکست و شد هزاران تکه! اگر می خواستم چسبش بزنم انقدر طول می کشید که عمرم به پایان می رسید و من دیگر به ان قلب نیاز پیدا نمی کردم... قلبی از سنگ تراشیدم و درون سینه ام گذاشتم تا جای خالیش درون بدنم احساس نشود... _با قلب سنگی هم می توان زنده بود اما هر روز سنگ تر خواهی شـــــد!_ بعد از مدتی دیگر با تخته سنگ های کنار رود تفاوتی نداشتم حتی عقلم هم کم کم داشت پاره سنگ بر می‌داشت... تا اینکه عقل به فکر راه چاره افتاد تا از ان کالبد سنگی رهایم کند... عقل عشق را به قلب هدیه داد! عشق در عمق قلب سنگیم نفوذ کرد، قلبم داغ شد و ناگهان خون از ان فواره زد! عشق سنگ را به تکاپو انداخته بود! و اینگونه عشق به من زندگی بخشید. @T_ghalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و مهر فراوان 💕 تولد اسلام عزیز رو به همه شما همراهان گرامی تبریک میگم 💓✨
سید رضا نریمانی7850727_940.mp3
زمان: حجم: 3.5M
○•🌱 🎆🎆 🏳🏳مولودی ویژه مبعث رسول اکرم 🎼شعر خوانی 🎤با نوای : سید رضا نریمانی @T_ghalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب بود.سال ها بود که شب بود! تا روزی که خورشیــ☀️ـــد برانگیخته شد و نــــ✨ــور تابید. سپیده دمید و روز رسید. محمد مبعوث شده بود...! @T_ghalam
🍃امام علی علیه السلام می فرمایند: 🍃خداوند مخلوقی بهتر از محمد نیافریده است......🖇 📚کافی،2:440 @T_ghalam