دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
[صائبتبریزی]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق دوم
,,
صدای رعدوبرق او را به خود آورد.آرام از جا برخاست.قطرات سرد باران بر روی موهای آشفتهاش نشسته بودند و حس سرما را به او میداد.
دست برد،موهای خیساش را به عقب راند.
گوشیاش در جیب به لرزه افتاد...بیتوجه به آن قدم هایش را تندتر کرد؛
لرزش دوباره تکرار شد،بدون آنکه نگاه به نام نمایان شده روی صفحه بیاندازد، تماس را وصل کرد.
_بله؟
صدایش گرفته و خسته بود
_رسول خوبی؟
داوود بود....همان کسی که در سختترین لحظهها رهایش نکرده بود.
_خوبم داوود
اما صدایش چیز دیگری را فریاد میزد.
_میام دنبالت
_نه..میام سایت
پیش از آنکه داوود فرصتی برای اعتراض بیاید تماس را قطع کرد.
حتی داوود هم نمیتوانست حالش را بفهمد…یا شاید هم نمیخواست کسی بفهمد.
باد سرد پاییزی،با خشم میوزید و شاخه های درختان را نوازش میکرد.
پاییز تازه از راه رسیده بود....
اما سرمای زمستان زود تر از موعدش امده بود!
چیزی نمانده بود...چیزی نمانده بود تا فرمانده جدید بیاید.
دلش نمیخواست او را ببیند.دلش نمیخواست او را در اتاق فرماندهاش ببیند.
اما چاره چه بود؟
تیم بدون فرمانده، مانند کشتی بدون ساکن میان دریای خروشان که سرگردان است
با ورودش به سایت، نگاهها یکییکی به سمتش چرخیدند.لحظهای مکث نکرد. فقط لبخندی زورکی روی لب نشاند؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک عادت بود تا نشانی از حالِ خوب...
به سمت میزش قدم برداشت.
چند نفری سلام کردند. او هم با تکان کوتاه سر جواب داد.
دستش را روی پشتی صندلی گذاشت و نشست. صفحهی مانیتور روبهرویش روشن بود، اما نگاهش جایی دورتر از آن پرسه میزد.
فکرش هنوز پیش همان جمله مانده بود:فرماندهی جدید…
نمیخواست به آن فکر کند، اما ان فکرها ولکن نبودند.
هر بار که اسمش در ذهنش میآمد، چیزی در سینهاش سنگینتر میشد. نه از ترسِ تغییر… از چیزی عمیقتر. از اینکه قرار بود کسی بیاید و جایی را بگیرد که هنوز برایش، خالی بود.
انگشتهایش را روی لبهی میز فشرد.
پاییز از راه رسیده بود، اما سرمایی که در دلش افتاده بود، از جنس فصل نبود.
در همان لحظه صدای پای چند نفر از راهرو بلند شد.سکوتِ کوتاه و ناآشنایی میان سایت افتاد.
رسول بیاختیار سر بلند کرد.چند نفر از بچهها از جا برخاستند. نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد، او وارد شد....
,,
ادامه دارد
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق دوم ,, صدای رعدوبرق او را به خود آورد.آرام از جا برخاست.قطر
سرمایی که در دلش افتاده بود،از جنس فصل نبود:)
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سوم
,,
نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد،او وارد شد.
مردی با قامتی بلند و استوار..چهرهاش، جدی و مصمم، گویی از ابتدا برای فرماندهی ساخته شده بود.
نگاهی گذرا به اطراف انداخت و در نهایت، بر روی رسول ثابت ماند.
آرام و محکم قدم برمیداشت راهش را به سمت اتاق عبدی کجکرد.
رسول احساس کرد پاهایش دیگر توان ایستادن ندارند. روی صندلی سقوط کرد. بغضی سنگین در گلویش جا خشک کرده بود و بدنش میلرزید…
از چه؟
از نبود فرمانده؟
از نگاه جدی فرمانده جدید؟
از سرمای قلبش؟
زمان را فراموش کرده بود..نمیدانست چند دقیقه گذشت که صدای عبدی در فضا پیچید برای جلسهی آشنایی با فرمانده جدید!
همراه با بقیه از پله ها بالا رفتن وارد اتاق کنفرانس شدند.
مرد همراه عبدی وارد اتاق شدند.
عبدی با صدای بلند و محکم لب زد:فرمانده جدیدتون آقا محمد محسنی...خودتون رو معرفی کنید.
_داوود محمدی
_فرشید کلهر
_سعید مرتضوی
_رسول...صدری
عبدی تنهایشان گذاشت
حال او و تیم تنها بودند.فضا سنگین تر شده بود.محمد قدمهای کوتاهی به سمت میز...
_سلام روزتون بخیر
محمد یک دستش را لبه میز گذاشت و ادامه داد:بهتون تسلیت میگم... امیدوارم غم اخرتون باشه
محمد نگاهش را روی تیم چرخاند و در نهایت روی رسول ثابت ماند.
رسول دستانش را مشت کرده روی پاهای نگهداشته بود. انگار میخواست تمام احساسات فروخوردهاش را در همین مشتها خلاصه کند.
محمد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:میدونم که این روزا سخته، ولی باید قوی باشیم. مسئولیت بزرگی به دوش ماست و باید با همدلی و تلاش، از پسش بربیایم.
او مکثی کرد و انگار دنبال کلمات مناسب میگشت:من اینجا نیستم که فقط فرماندهی کنم، بلکه اومدم تا کنار شما باشم. هدف مشترکمون رو فراموش نکنیم. این پرونده، از هر چیز دیگهای مهمتره.
نگاه داوود هم به رسول دوخته شده بود؛ انگار منتظر واکنشی از او بود. اما رسول سکوت کرده بود. سکوتی که از پشت آن بغضی مهار شده حس میشد. تندتر از قبل پلک میزد. سرش را پایین انداخته بود. اما قطرهاشکی سمج از چشمانش سر خورد و روی شلوارش افتاد.
محمد دستی به موهایش کشید:میتونید برید سرکارتون..فقط گزارش پرونده قبل رو برام بیارید.
با نگاهش، تیم را تا دمِ در بدرقه کرد. اعضای تیم یکییکی بیرون رفتند و سکوتی کوتاه در اتاق ماند.
محمد وسایلش را از روی میز برداشت و به سمت اتاق جدیدش رفت؛ اتاقی که هنوز بوی ناآشنای جابهجایی میداد.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سوم ,, نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد،او وارد شد. مردی
اتاقی که هنوز بوی ناآشنایی جابهجایی میداد.:)
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,