||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق هشتم
••
محمد:حرفهای رسول مدام توی سرم تکرار میشد.
«جالبه...این دفعه اشتباه کردی و مقصر تویی....تیرت به سنگ خورد»
صداش توی سرم میپیچید«سوژه از دستت در رفته فرمانده»پوزخند روی لبش رو نمیتونم یک لحظه هم از ذهنم بیرون کنم.
«پرونده مختومه اعلام شده آقا محمد»
پروندهای که همه بچهها زحمت کشیده بودن به همین راحتی مختومه شد؟!تکلیف سایه چی میشه؟!
ما تا رسیدن به سایه فاصلهای نداشتیم.
وای برمن که رسولُ....داداشمو ناراحت کردم و الان حتی نمیدونم کجاست.
صدای اذان از مسجد بلند شد وقت نماز بود.
عطیه:ذکرهای بعد نماز رو گفتم بلند شدم سجاده رو جمع کردم.
صدای لرزش گوشی من رو به خودم آورد.آقا رسول بود این موقع هیچ وقت زنگ نمیزد.استرس گرفته بودم.
عطیه:سلام
صدای خستهاش به گوشم رسید:سلام زنداداش خوبید؟
عطیه:من خوبم ولی...
رسول: زنداداش مشتلق بده
عطیه:چیزی شده؟
رسول:آقاتون بهوش اومد
خندیدم:دارید شوخی میکنید؟
رسول:نه یه ساعتی میشه وایستادم تا برای نماز بیدار بشید بگم
عطیه:خداروشکر خوش خبر باشید
رسول:زنداداش من میام دنبالتون بیاید بیمارستان من باید برم
عطیه:خودم میام شما برید.
بعد خداحافظی سجده شکری به جا آوردم از خدا بابت برگردوندن محمد تشکر کردم.
رسول:بعد از این مطمئن شدم زنداداش پیش محمد هست به سمت سایت حرکت کردم.
خیلی تند حرف زدم...نباید.
«دقایقی بعد»
راوی:پشت میزش نشست برای آخرین میخواست تلاش کند تا شاید فردی که به سایه معروف بود را پیدا کند.
آنها هیچ چیزی در مورد سایه نمیدانستند این پرونده برای دومین بار به دست باز شده بود و این بار مسئولیت گردن این تیم بود.
پرونده که باعث از بین رفتن زندگ آدم ها مختلف با روش های مختلف شده بود.قاچاق،کلاهبرداری و....
جان نیروهای امنیتی زیادی به هطر افتاده بود.
امیر سه ماه پیش به شهادت رسیده بود.محمد زخمی این پرونده...
داغ هایی که خانواده های چیشده بودند.سرمایه ها و دارایی های که از بین رفته بود.
انها تمام تمرکز خود را برای حل پرونده به کار بردهاند.چه شب هایی که از زندگی خود گذشت کردند و نگران زندگی دیگران بودند.
محمد همچنان به فکر حرف های رسول بود... نگران حال برادرش بود.زود قضاوت کرده بود..
محمد:با صدای در چشم هام رو باز کردم.یعنی رسول برگشته بود؟!
_بفرمایید.
با ورود عطیه لبخندی روی لبهام نشست چقدر دلم براش تنگ شده بود.
عطیه:سلام آقامحمد
لبخندش انرژی دوبارهای به رگهام تزریق میکرد
_سلام خانم خوبی؟
روی صندلی نشست و خندید:این رو من باید از بیمار بپرسم نه بیمار از من
منم مثل خودش خندیدم.با به یاد آوردن رسول خنده از روی لب هام محو شد.
_عطیه جانم
نگاه سوالی بهم کرد:رسول رو ندیدی؟!
عطیه:بعد از اذان زنگ زد گفت بهوش اومدی بعدم گفت باید بره کار داره من اومدم
اهایی زمزمه کردم که:محمد؟چیزی شده؟
لبخندی زدم:نه عزیزم
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هشتم •• محمد:حرفهای رسول مدام توی سرم تکرار میشد. «جالبه...این دفعه
پ.ن: وای برمن....
پ.ن: رسول استراس میدی چرا؟🤔
پ.ن:آقاتون🤣
پ.ن:آقایون هردو پشیمون هستن ولی گردن نمیگیرن😅
پ.ن:این رو من باید از بیمار بپرسم نه بیمار ازمن😆
پ.ن:
خندهات طرح لطیفیست، که دیدن دارد
قلب با دیدنِ تو، شورِ تپیدن دارد:))
کاظم بهمنی
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
نام : سید علی
نام خانوادگی : حسینی خامنه ای
نام پدر : سید جواد
تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ / ٠١/ ١٣١٨
تاریخ تولد در شناسنامه : ٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨
تاریخ شهادت:۱۴۰۴/۱۲/۹
محل تولد : خراسان
محل شهادت:تهران_بیت رهبری
بعضیا بهش میگفتن " آیت الله "
بعضیا میگفتن " آقای خامنه ای
بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگفتن:
" سیدنا القائد " ، اما ما بهش میگفتیم
" آقا ♥️
#رهبرانه
https://eitaa.com/romanFms
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق نهم
••
داوود:رسول از صبح حتی یه لحظه از تکون نخورده بود به جز نماز.
از پشت میز بلند شدم به سمت میز مرکزی رفتم به میز تیکه دادم و روبه سایت ایستادم.
چند لحظه همین طور گذشت نگاهش میکردم اما اصلا حواسش اینجا نبود.
_رسول...رسول جان
جواب نگرفتم
_استاد؟!
دستم رو جلوی صورتش به حرکت درآوردم که یه دفعه بلند شد ایستاد.با دیدنم لبخندی تلخی روی لب هاش نشست.
رسول:فکر کردم محمدی
لبخندش دوباره محو شد.پشت میز نشست.پروندهای که رو میز بود برداشت؛چشمم به اسم پرونده افتاد.
_استاد رسول پرونده تموم شده
رسول: میدونم
_الان دقیقا داری چی کار میکنی؟
رسول:میخونمش
حرصی اسمش رو گفتم.که نگاه سوالی بهم انداخت
با صدای نسبتا بلند،حرصی لب زد:رسول زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟!هی یه کلمه حرف میزنه.
ابرویی بالا انداخت و گفت:تا اونجایی که من از ادبیات بلدم...میدونم و میخونمش،فعل هست و یه جمله محسوب میشه.
_رسوووول
با خنده لب زد:باشه عصبی نشو میگم بهت اما الان باید برم بالا کار دارم.
روای:روز روشنایی خویش را به تاریکی شب هدیه کرده.رسول روی آمده به بیمارستان را ندارد.
دلخور ست یا پشیمان..
ناراحت ست از برادر یا از فریاد خود..
بین قلب و مغز جنجالی ست عجیب..
قلب برای دیدن برادر لحظه شماری میکند...اما مغز نمیخواهد بپذیرد.
برنده این جنگ قلب است...او با احساس تصمیم میگیرد.
رسول:نمیدونستم با چه روی برم نمیدونستم مقصر منم یا محمد
روبهروی در ایستاده بودم.
دست روی قلبم گذاشتم نفس عمیق کشیدم.در زدم و بلافاصله وارد شدم.
میترسیدم از دیدن چشماش.
نگاه خیرهش روی خودم حس میکردم.هیچکدوم قصد شکستن این سکوت مرگ بار رو نداشتیم.
باصدایی که خودم بروز می شنیدم لب زدم:سلام
مثل خودم جوابم رو داد منتظر بود من حرف بزنم؟!
نمیخواستم سکوتمون بیشتر از قبل اذیت کننده بود رو بشکنم
_داداش،من...
محمد:رسول داداشم سرت رو بالا بگیر
_ببخشید من نباید سرت داد میزدم..من نباید اون طوری...
محمد:رسول جانم...من مقصر بودم...معذرت میخوام
سرم رو یکم بالا اوردم بهش نگاه کردم لبخند قشنگی روی لب هاش بود رفتم جلو روی تخت نشستم.
لبخند شیطنت آمیزی روی لب هام نقش بست:بابت امروز اصلا معذرت خواهی نمیکنم و نخواهم کرد که حقت بود.معذرت خواهی تو رو می پذیرم
انگشتم اشارم رو بالا آوردم:اما بابت حرفای که قبل رفتن زدم و بعد رفتن و توی کما بهت زدم معذرت خواهی میکنم.
سرمُ به سمت چرخندم که با تعجب بهم نگاه میکرد:عجب آدم پرویی هستی رسول.. حالا بگو ببینم چی گفتی پشت سرم؟؟تا جایی که من یادمه اینکارا رو یادت ندادم
خندیدم که سری به نشانه تاسف تکون داد.سرم روی شونش گذاشتم:چیز خاصی نگفتم..داداش میشه دیگه هیچ وقت اینجا نبینمت!قول میدی؟
محمد:قول نمیدم ولی سعیمو میکنم
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق نهم •• داوود:رسول از صبح حتی یه لحظه از تکون نخورده بود به جز نماز. ا
پ.ن:داوود که سعی داره بفهمه رسول چشه🥲
پ.ن: یه جمله محسوب میشه😂
پ.ن:چرا بچه رو اذیت میکنی رسول؟😁
پ.ن:برنده این جنگ قلب است:))))
پ.ن:یکم محسولی😅
پ.ن:دیگه هیچ وقت اینجا نبیمت🙃
پ.ن:شعرش با شما🌱
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدتتویآسمونامبارک:))🖤
https://eitaa.com/TaNiN_Raz
قاصدکهای پریشان را که با خود باد بُرد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد بُرد
[فاضلنظری]
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو ول نکنی تو تنهاییا🥺
کاشکی مثلا یه دفعه فردا بیای🥲
#دلی
#ادیتخودم