eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
52 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام سلام 😍
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق دوازدهم •• سعید: خب این ربطش به راز چیه؟ محمد:پرونده راز... محمد بلند شد و بین من و علی ایستاد:پرونده راز تکمیل کننده‌ی سایه‌ست...قاچاق انسان از مرز عراق تو پرونده سایه،آموزش جاسوسی و نفوذ با استفاده از بچه‌ها و جوونای ما بر علیه ما تو پرونده راز داوود:این یعنی از ایران برای اسرائیل نیرو آموزش میدن. _دقیقا داوود.این چیزیه که فعلا داریم و خب چیزی نیست که بشه پرونده رو جمع کرد....من و علی روی اون فلش کار کردم علی: اطلاعاتش ناقصه و نمیشه رمزگشایی کرد....یعنی تیکه های اطلاعات جای دیگه‌ست. محمد: بچه‌ها برید راجب شرکت هایی که تو پرونده بود تحقیق کنید اطلاعات همه رو در بیارید.نمی‌خوام کوچیک ترین چیزی جا بمونه.مجوز شنود هم می‌گیرم.باید زود تر به سایه و سردسته اصلی راز برسیم.مفهومه؟ بچه‌ها:بله آقا محمد: می‌تونید برید فقط رسول و علی بمونید. محمد:همون طور که خواستم رسول و علی موندن.کنار هم نشسته بود. لبخندی زدم:دمتون گرم..باهم باشید فوق‌العاده عمل می‌کنید. با این حرف به هم دیگه نگاه کرد. رسول:مخلصیم آقا. علی:ما همیشه خوبیم آقا مگه نه رسول؟! رسول:بله قیافه جدی به خودم گرفتم:بسه بسه..پرو نشید.برید خونه استراحت کنید..نیرو خسته به کارم نمیاد. چشمی زمزمه کردن.اتاق رو ترک کردن.یه دفعه در باز شد رسول بین در ایستاد. _استاد هزار بار گفتم در بزن لبخند دندون نمایی تحویل داد و چشمکی زد:باهم بریم؟ _نه دست به کمر ایستاد:اگه نیای گزارش این سه روز رو تحویل عزیز و زنداداش می‌دم تا حالت جا بیاد _از دست تو برو میام. لبخند پیروزمندانه‌ای زد و رفت. روای:رسول پایین پله ها ایستاده بود انتظار محمد را می‌کشید. محمد از اتاق آقای عبدی خارج شد.از بالا نگاهی به سایت انداخت. چشم‌هایش قفل شد روی پسرک مو فرفری که منتظر او با دستانش بازی می‌کرد. حرف‌هایش دوباره در دلش سنگینی می‌کرد.نمی‌دانست واکنش برادرش چه خواهد بود. می‌ترسید..می‌ترسید پسری که برایش باارزش است کار دست خود به دهد. از پله‌ها پایین آمد. رسول:بریم؟ با سر تایید کرد.قدم هایش آرام تر شده بود.نگاه‌های خیره رسول اذیتش می‌کرد.راه پارکینگ کش آمده. با رسیدن به موتور ایستاد.رسول موتور را روشن کرد و سوار شد. باد صورتش را نوازش می‌کرد.با به یادآوردن کلاه کاسکت سرش را نزدیک گوش رسول کرد. محمد:آقا رسول کلاهت کجاست؟! صدای رسول در باد به سختی به گوشش می‌رسد. رسول:تقصیر توعه دیگه. موقع اومدن بیمارستان قبل این سرم بزارم بدجور افتاد زمین بعدشم تو بیمارستان افتاد زمین. محمد:بریم مزار شهدا؟! رسول:نگران نشن؟ محمد:نه بهشون گفتم‌. سرعت موتور بیشتر از قبل شد و صدایی رسول را دیگر نشنید. دو دل بود در گفتنش.قطعا با واکنش شدید رسول مواجه می‌شود. کلاه کاپشن برادرش را روی سرش انداخت.لبخند رسول را بدون دیدن چهره‌اش می‌توانست حس کند. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق دوازدهم •• سعید: خب این ربطش به راز چیه؟ محمد:پرونده راز... محمد بلن
پ.ن:آموزش جاسوسی... پ.ن:نیرو اسرائیل😳 پ.ن:اطلاعات ناقص پ.ن:ما همیشه خوبیم آقا مگه نه رسول؟!😅 پ.ن:گزارش سه رو تحویل عزیز و عطیه میده😂 پ.ن:لبخند رسولُ بدون دیدن حس کرد🙂 پ.ن:به نظرتون محمد می‌خواد چی بگه؟ ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک، شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد