668.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخته...
بفهمی همه عمرت تلف شده💔
#ادیتخودم
#دلی
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید!
[شهریار]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیستم
••
روای:روزها یکی یکی میگذشتند.رسول دل را باخته بود.به آوا تازه وارد شده دل را باخته بود:)
با دیدنش حالش دگرگون میشد.ضربان قلبی که ناخواسته با وجودش بالا میرفت؛)
باید با برادرش حرف میزد....باید از یه حس غریبی که به وجود آمده میگفت.
حس غریبی که برای شیرین بود:)
نمی توانست چشم برم بگذارد.آرام در اتاق را باز کرد.چراغ قوه موبایلش را روشن...
آرام و بی صدا خانه را به مقصد حیاط ترک کرد.
باصدایی که شنید به عقب برگشت با دیدن محمد که روی پلههای خانه نشسته است لبخندی زد.
رسول:سلام داداش..چرا اینجا نشستی؟
محمد لبخندی به شیرینی لبخند رسول زد:خوابم نمیبرد
تک خندهای کرد:پس مثل منی
کنار محمد روی پلهها نشست نفس عمیقی کشید.
رسول:خیلی وقت بود باهم اینطوری حرف نزدیم
سرش را روی شانهی برادر گذاشت.
نبودن تکیه گاه برایش سخت بود ولی حال او محمد را داشت.
نمیدانست چگونه و چطوری حرف دلش را به تکیه گاهش بگوید.
او بلد نبود:)
محمد:رسول چیزی میخوای بگی؟!
صاف نشست دستی به موهای بهم ریختهاش کشید
رسول:اوهم ولی..ولی نمیدونم چطوری بگم
محمد سوالی نگاهش میکند.
رسول:من..من...فکر کنم..عاشق شدم
محمد خندید؛رسول بهت زد به محمد نگاه میکرد.
محمد:پس بگو چرا عجیب شدی
خجالت زده سر پایین انداخت.دست محمد روی شانهاش نشست
محمد: خجالت نداره که اتفاقا این خیلی خوبه....حالا این خانمی که دل داداش ما برده کیه؟!
همان طور که با دستانش بازی میکرد نام آوا را بر زبان آورد.
محمد:خیر انشاءالله...برو بخواب که کلی کار داریم.
محمد میرود،او تنها میماند..به ماه رو به رویش که نیمهست خیره میشود.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیستم •• روای:روزها یکی یکی میگذشتند.رسول دل را باخته بود.به آوا تا
پ.ن:میدونم خیلی کوتاهه،ببخشید😔
پ.ن:به آوای تازه وارد شده دل را باخته بود:)
پ.ن: حس غریبی که برایش شیرین بود🙃
پ.ن:پس مثل منی:)
پ.ن:کاش یکی بود که منم باهاش اینجوری شب حرف میزدم(:
پ.ن:او محمد را داشت❤️🩹
پ.ن:او بلد نبود:)))))
پ.ن:خیر انشاءالله🥲
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
آنچه خواهید خواند:
«سرش را محکم بالا آورد به سمت آوا چرخید.
رسول:داری شوخی میکنی دیگه؟
اولین قطره اشک از چشمانش سرازیر شد:نه رسول شوخی نیست
صدای نفس های سنگیناش سکوت بینشان را شکسته.»