eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
52 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیستم •• روای:روزها یکی یکی می‌گذشتند‌.رسول دل را باخته بود.به آوا تازه وارد شده دل را باخته بود:) با دیدنش حالش دگرگون می‌شد.ضربان قلبی که ناخواسته با وجودش بالا می‌رفت؛) باید با برادرش حرف می‌زد....باید از یه حس غریبی که به وجود آمده می‌گفت. حس غریبی که برای شیرین بود:) نمی توانست چشم برم بگذارد.آرام در اتاق را باز کرد.چراغ قوه موبایلش را روشن... آرام و بی صدا خانه را به مقصد حیاط ترک کرد. باصدایی که شنید به عقب برگشت با دیدن محمد که روی پله‌های خانه نشسته است لبخندی زد. رسول:سلام داداش..چرا اینجا نشستی؟ محمد لبخندی به شیرینی لبخند رسول زد:خوابم نمی‌برد تک خنده‌ای کرد:پس مثل منی کنار محمد روی پله‌ها نشست نفس عمیقی کشید. رسول:خیلی وقت بود باهم اینطوری حرف نزدیم سرش را روی شانه‌ی برادر گذاشت. نبودن تکیه گاه برایش سخت بود ولی حال او محمد را داشت. نمیدانست چگونه و چطوری حرف دلش را به تکیه گاهش بگوید. او بلد نبود:) محمد:رسول چیزی میخوای بگی؟! صاف نشست دستی به موهای بهم ریخته‌اش کشید رسول:اوهم ولی..ولی نمیدونم چطوری بگم محمد سوالی نگاهش می‌کند. رسول:من..من...فکر کنم..عاشق شدم محمد خندید؛رسول بهت زد به محمد نگاه می‌کرد. محمد:پس بگو چرا عجیب شدی خجالت زده سر پایین انداخت.دست محمد روی شانه‌اش نشست محمد: خجالت نداره که اتفاقا این خیلی خوبه....حالا این خانمی که دل داداش ما برده کیه؟! همان طور که با دستانش بازی می‌کرد نام آوا را بر زبان آورد. محمد:خیر ان‌شاءالله...برو بخواب که کلی کار داریم. محمد می‌رود،او تنها می‌ماند..به ماه رو به رویش که نیمه‌‌ست خیره می‌شود. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیستم •• روای:روزها یکی یکی می‌گذشتند‌.رسول دل را باخته بود.به آوا تا
پ.ن:میدونم خیلی کوتاهه،ببخشید😔 پ.ن:به آوای تازه وارد شده دل را باخته بود:) پ.ن: حس غریبی که برایش شیرین بود🙃 پ.ن:پس مثل منی:) پ.ن:کاش یکی بود که منم باهاش اینجوری شب حرف می‌زدم(: پ.ن:او محمد را داشت❤️‍🩹 پ.ن:او بلد نبود:))))) پ.ن:خیر ان‌شاءالله🥲 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
خیلی ذوق کردم با پیام هاتون😍❤️
آنچه خواهید خواند: «سرش را محکم بالا آورد به سمت آوا چرخید. رسول:داری شوخی میکنی دیگه؟ اولین قطره اشک از چشمانش سرازیر شد:نه رسول شوخی نیست صدای نفس های سنگین‌اش سکوت بین‌شان را شکسته.»
ورق بعد پایان فلش بکِ هااا🙃
00:00 جان من بودی و حالا جان فدایش میکنی جان من راست بگو ، جانم صدایش میکنی؟
بسم‌الله سلام سلام صبح بخیر:)
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد ‌[فاضل‌نظری]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و یکم •• سه ماه بعد روای:چیزی تا مراسم عقدشان مانده... رسول گزارش کامل پرونده را مرتب کرده و به سوی اتاق محمد می‌رود. بعد از اجازه وارد می‌شود. رسول:آقا گزارش کامل که خواسته بودید. محمد:ممنون رسول..میتونی بری رسول:چیزی شده؟ محمد:نه خسته نباشیدی زمزمه کرد و اتاق را به میزش ترک کرد.رفتار محمد عجیب بود.یه اتفاقی افتاده مشغول جمع کردند وسایلش بود. آوا کنار او ایستاد. رسول:چیزی شده؟ اوا:قبل اینکه بری خونه میشه بریم یه جایی می‌خوام یه چیزی بهت بگم رسول لبخندی زد:باشه باهم به سمت پارکینگ رفتن.رسول به سمت ماشین رفت. آوا:میشه پیاده بریم سری تکان داد با هم از سایت خارج شدند.خیابان های شهر را قدم می‌زند. رسول:نمیخوای بگی چی شده؟! آوا صدایش می‌لرزید ارام نه‌ای زمزمه کرد. دیگر سوالی نپرسید. احساس می‌کرد نیاز دارد چیزی نگوید. آوا با صدایی که به زور شنیده می‌شد:رسول بریم بام؟! نگاهی به اطراف می‌کند:پیاده که نمیشه. آوا:لطفا لبخندی می‌زد: ماشین میگیرم آوا تلخ خندید.امروز رفتار محمد هم عجیب بود...نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. استرس داشت... نگران بود..از چه؟؟ نمیدانست... با توقف ماشین کرایه را حساب کرد به جای خلوتی از بام رفتن. باز هم ساکت و این اذیتش می‌کرد رسول:نمیخوای بگی؟ آوا اشک در چشمان حقله زده بود دیدش تار بود صدای می‌لرزید. آوا:رسول ما نمی‌تونیم باهم باشیم سرش را محکم بالا آورد به سمت آوا چرخید. رسول:داری شوخی میکنی دیگه؟ اولین قطره اشک از چشمانش سرازیر شد:نه رسول شوخی نیست صدای نفس های سنگین‌اش سکوت بین‌شان را شکسته.. دستی به موهایش کشید تن صدایش کمی بالا رفت:آوا واسه چی داری همچین حرفی می‌زنی؟کسی چیزی گفته؟ آوا منو نگاه کن. هیچ جوابی نشنید:آواا آوا:رسول بس کن تو نمیتونی با من ازدواج کنی...من و تو هیچ جوره بهم نمیخوریم رسول:چی شد که به اینجا رسیدی؟تنهایی تص... صدای آوا بلند شد:تو میتونی با یه جاسوس زندگی کنی؟! اشک هایش روی گونه‌هایش از هم سبقت می‌گرفتند:رسول من با نقشه اومدم.. رسول متعجب به آوا خیره شده بود:رسول من فقط قرار بود با نقشه وارد زندگیت بشم... ولی عاشقت شدم نفس‌هایش تند شده بود نمی‌توانست هضم کند حرف هایش را.. آوا: من حتی اسممُ بهت دروغ گفتم من عاطفه زنجانی‌ام...آقامحمد می‌دونه...من ازش خواس.. رسول:دی..دیگه ن..نمیخوام چیزی بشنوم...من چقدر ساده بودم...خیلی نامردی....برو آوا برو از اینجا... آوا:رسول داد زد:برم دیگه نمی‌خوام ببینمت...برو آوا فقط برو» °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و یکم •• سه ماه بعد روای:چیزی تا مراسم عقدشان مانده... رسول گزار
پ.ن:پایان فلش بک:) پ.ن: رسول بریم بام؟ پ.ن: تلخ خندید🙃 پ.ن:نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد.:)) پ.ن: ما نمیتونیم باهم باشیم💔 پ.ن: اولین قطره اشک🥲 پ.ن:چی شد که به اینجا رسیدی؟! پ.ن:من با نقشه اومدم.‌‌... پ.ن: ولی عاشق شدم❤️‍🩹 پ.ن:من حتی اسممُ بهت دروغ گفتم❤️‍🔥 پ.ن:عاطفه زنجانی پ.ن:خیلی نامردی💔 پ.ن:فقط برو... چقدر پ.ن داشت🥲 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
راستی فردا به مناسبت تولد امام رضا شاه خراسان دوتا پارت داریم😍😉