eitaa logo
«طَـنـیـن»
76 دنبال‌کننده
61 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد ‌[فاضل‌نظری]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و یکم •• سه ماه بعد روای:چیزی تا مراسم عقدشان مانده... رسول گزارش کامل پرونده را مرتب کرده و به سوی اتاق محمد می‌رود. بعد از اجازه وارد می‌شود. رسول:آقا گزارش کامل که خواسته بودید. محمد:ممنون رسول..میتونی بری رسول:چیزی شده؟ محمد:نه خسته نباشیدی زمزمه کرد و اتاق را به میزش ترک کرد.رفتار محمد عجیب بود.یه اتفاقی افتاده مشغول جمع کردند وسایلش بود. آوا کنار او ایستاد. رسول:چیزی شده؟ اوا:قبل اینکه بری خونه میشه بریم یه جایی می‌خوام یه چیزی بهت بگم رسول لبخندی زد:باشه باهم به سمت پارکینگ رفتن.رسول به سمت ماشین رفت. آوا:میشه پیاده بریم سری تکان داد با هم از سایت خارج شدند.خیابان های شهر را قدم می‌زند. رسول:نمیخوای بگی چی شده؟! آوا صدایش می‌لرزید ارام نه‌ای زمزمه کرد. دیگر سوالی نپرسید. احساس می‌کرد نیاز دارد چیزی نگوید. آوا با صدایی که به زور شنیده می‌شد:رسول بریم بام؟! نگاهی به اطراف می‌کند:پیاده که نمیشه. آوا:لطفا لبخندی می‌زد: ماشین میگیرم آوا تلخ خندید.امروز رفتار محمد هم عجیب بود...نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. استرس داشت... نگران بود..از چه؟؟ نمیدانست... با توقف ماشین کرایه را حساب کرد به جای خلوتی از بام رفتن. باز هم ساکت و این اذیتش می‌کرد رسول:نمیخوای بگی؟ آوا اشک در چشمان حقله زده بود دیدش تار بود صدای می‌لرزید. آوا:رسول ما نمی‌تونیم باهم باشیم سرش را محکم بالا آورد به سمت آوا چرخید. رسول:داری شوخی میکنی دیگه؟ اولین قطره اشک از چشمانش سرازیر شد:نه رسول شوخی نیست صدای نفس های سنگین‌اش سکوت بین‌شان را شکسته.. دستی به موهایش کشید تن صدایش کمی بالا رفت:آوا واسه چی داری همچین حرفی می‌زنی؟کسی چیزی گفته؟ آوا منو نگاه کن. هیچ جوابی نشنید:آواا آوا:رسول بس کن تو نمیتونی با من ازدواج کنی...من و تو هیچ جوره بهم نمیخوریم رسول:چی شد که به اینجا رسیدی؟تنهایی تص... صدای آوا بلند شد:تو میتونی با یه جاسوس زندگی کنی؟! اشک هایش روی گونه‌هایش از هم سبقت می‌گرفتند:رسول من با نقشه اومدم.. رسول متعجب به آوا خیره شده بود:رسول من فقط قرار بود با نقشه وارد زندگیت بشم... ولی عاشقت شدم نفس‌هایش تند شده بود نمی‌توانست هضم کند حرف هایش را.. آوا: من حتی اسممُ بهت دروغ گفتم من عاطفه زنجانی‌ام...آقامحمد می‌دونه...من ازش خواس.. رسول:دی..دیگه ن..نمیخوام چیزی بشنوم...من چقدر ساده بودم...خیلی نامردی....برو آوا برو از اینجا... آوا:رسول داد زد:برم دیگه نمی‌خوام ببینمت...برو آوا فقط برو» °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و یکم •• سه ماه بعد روای:چیزی تا مراسم عقدشان مانده... رسول گزار
پ.ن:پایان فلش بک:) پ.ن: رسول بریم بام؟ پ.ن: تلخ خندید🙃 پ.ن:نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد.:)) پ.ن: ما نمیتونیم باهم باشیم💔 پ.ن: اولین قطره اشک🥲 پ.ن:چی شد که به اینجا رسیدی؟! پ.ن:من با نقشه اومدم.‌‌... پ.ن: ولی عاشق شدم❤️‍🩹 پ.ن:من حتی اسممُ بهت دروغ گفتم❤️‍🔥 پ.ن:عاطفه زنجانی پ.ن:خیلی نامردی💔 پ.ن:فقط برو... چقدر پ.ن داشت🥲 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
راستی فردا به مناسبت تولد امام رضا شاه خراسان دوتا پارت داریم😍😉
عشق آن بغض عجیبی‌ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد [مسعودمحمدپور]
عیدتون مبارک😍💚 تولد امام رضا رو به همتون تبریک میگم ❤️ ان‌شاءالله عیدتون سفر به مشهد باشه:))
بسم‌الله سلاممممم صبح همگییی بخیر😍
دلم برای حرمت تنگ شده امام رضا🥺
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و دوم •• آراد:سخت بود تکرار خاطرات درسته هنوز هیچی شروع نشده بود ولی پایان تلخی داشت. دستی به چشم هام کشید سرمُ به صندلی تیکه دادم. دلم تنگ بود....هیچ وقت ازش منتفر نمیشم. بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود:) الان هیچی جز ماموریت مهم نیست.باید سایه رو برگردونیم...نشد اطلاعاتی که دستشه...و از همه مهم تر اون آدمی که الان به لطف سایه تو زندان بزرگ اونجا. کاش فقط زود تر تموم شه همه چیز:) بردیا:بعد از دوازده ساعت بالاخره رسیدیم.ماشین از حرکت ایستاده بود. رسول از زمانی که سوار ماشین شدیم تو لاک خودشه،یه کلمه هم حرف نزده. _خوبی؟ سرش رو از شیشه ماشین جدا کرد:اره:) نفس عمیقی کشید دوباره به حالت قبل برگشت. علیرام:پیاده شید زود. از ماشین پیاده شدیم؛وسایلمون رو برداشتیم. آراد:شما هم میاید؟ علیرام:من نه ولی عاطفه میاد..عاطفه دیگه نگم بهت مراقب باش سری تکون دارد.پشت سرش راه افتادیم. عاطفه:باید کوه بریم تا ردمون رو نزنن. آراد:تضمین میکنی که پلیس ها نگیرنمون؟! پوزخندی زد:من مثل کف دستم این مسیر رو میشناسم..در ضمن دوست ندارم زیاد حرف بزنید. رسول چشم غره رفت.زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. «پنج ساعت بعد» پشت تپه‌ای پناه گرفته بودیم تا گیر گشت های عراقی نیافتیم. عاطفه:همینجا بمونید زود میام. بعد از رفتنش رسول نگاهی به اطراف کرد. آراد:جهنمه مگه این قدر تاریکه! _چه عجب حرف زدی شما آراد:اومدن عاطفه:پاشید سوار تویوتا شدیم.یه جاده بدون هیچ نوری وسط یه بیابون...که جز سنگ و پوته‌های خار و علاف‌های خشک شده... آراد:تقریبا نیم ساعت بود که توی ماشین بودیم رسیدیم،به یه در بزرگ آهنی با علامت ماشین برجک های روی دیوار ها اجازه ورود رو بهمون دادن. دیوارهای بلند....کلی ساختمان با تعداد طبقات زیاد..کلی سوله مهمات..افرادی هم که بیرون بودن همه لباس نظامی پوشیده بودند. اینجا از یه پایگاه هم بزرگ تره...حتی شهرک نظامی هم براش کمه! عملا خروج از اینجا غیر ممکنه... ماشین ایستاد و پیدا شدیم.پشت سر دختره رفتیم وارد یه اتاقک شدیم. عاطفه:تَسْليمُكَ.الباقي عَلَى نَفْسِكَ(تحویل تو.بقیه‌اش با خودت) مرد:حَتْمًا بعد از رفتنش روبه ما ایستاد:سَلِّمُوا أَدَواتِكُمْ(وسایلتون رو تحویل بدین) _لِماذا؟(برای چی؟) مرد:القانون هنا هو أنکم لا تسمحون باستخدام أجهزتکم الخاصة.(اینجا قانون اینه. اجازه استفاده از وسایل خودتون رو ندارید.) لباس هایی که باید می‌پوشیدم رو داد دستمون مرد:ارْتَدُوا هَذِهِ!(اینا رو بپوشید!) °° ادامه دارد....