||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و چهارم
••
روای:بعد از گذشت دقایقی وارد اتاق شد.تنها نور کم سوی از چراغ مطالعه روی میز مرصاد اتاق را روشن کرده.
به سمت تخت گوشهی اتاق قدم برداشت نگاهش روی رسول که باهمان لباس های نظامی روی تخت خواب بود گره خورده...
پتو را رویش انداخت و خود هم مثل او روی تخت دراز کشید.
حرف های امین در سر تکرار میشد.سیستم قوی دفاعی زندان..سنسورهای حرکتی...همه و همه نشان دهند سختی کارشان بود.
ده روز بیشتر زمان نداشتن باید به اطلاعات دست پیدا میکردند،تا هویت سایه نیز مشخص شود.
او هم اینجا بود...
«صبح»
طبق معلوم سمت انبار مهمات برای آماده سازی اسلحه و جیپ ها میروند.
مرصاد در راه اجازه حرف زدن به هیچ کدام را نداده بود.
آدم کم حرف و منظمیست و مقرراتی هم...
آراد:همون طور که به آرش کمک میکردم تا جعبه های فشنگ ها رو جابهجا کنه.با چشم حرکات محمد رو دنبال میکردم
_من برم؟
سری تکون داد به سمت محمد قدم برداشتم که پیچ گوشتی توی دستش بی حرکت بود.
_اینطوری بخوای کار کنی اخراجیها
سرش رو بالا آورد چشم غرهای رفت:روزه سکوته؟!
جوابی نداد:ایول بیست سوالیه!
با اخم بهم نگاه میکرد:خب دیشب چی شد؟پسره چی گفت؟
آروم جوری که خودم بشنوم:ما فقط نه روز وقت داریم.سوژه داخل زندان رو کشتن! اطلاعات همه داخل بخش C زندان H نگاه داری میشه.
_مطمئنی راست گفته؟
سری تکون داد:ولی خیلی راه تا زندان.اینطوری که معلوم بخش C بعد از ساعت ۱۱ شب سیستم امنیتش فعال میشه و کوچک ترین جسم روی سرامیک های راهرو باشه آژیر میکشه....مسیری که باید بریم پر از تلههایی که خیلی دقیقااا.
_هفت خانِ رستمه...این داداشمون نگفت بدون تجهیزات چطوری بریم؟
بردیا:گفت شنبه یکی میاد یه پادری دستبافت رو بیاره اتاق داخل اون نقشهست
_زحمت کشیده الان بشینم معما رمز گشایی کنیم
پوکر نگاه کرد:فردا اون پادری رو میاره
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و چهارم •• روای:بعد از گذشت دقایقی وارد اتاق شد.تنها نور کم سوی
پ.ن: رسول خسته🥲
پ.ن: سنسورهای حرکتی😬
پ.ن:سایه که هویت نداره🧐
پ.ن:مرصاد کم حرف...
پ.ن: اخراجیها😅
پ.ن:ایول😐
پ.ن:کوچک ترین جسم....
پ.ن:هفت خانِ رستمه😔
پ.ن:زحمت کشیده الان بشینم معما رمز گشایی کنیم🤣
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
چون ممبرا قشنگم با حرفاشون منو ذوق زده کردن😍
میخوام یه پارت دیگه هم بدم😉
فقط باید تایپ کنم😁
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و پنجم
••
مرصاد اومد سمتمون:إِنَّا نَتَأَخَّرُ عَن بَقِيَّةِ المَجْمُوعَاتِ، وَأَن تَجْلِسُوا فَتَحْتَدِثُوا! لَقَدْ أَسَفْتُ عَلَيْكُمْ.(از بقیه گروه ها عقبیم بعد نشستید حرف میزنید!متاسفم براتون.)
بردیا:عَفْوًا(ببخشید)
سری به نشونهی تاسف تکون داد و رفت:واسه وی معذرت خواهی میکنی؟!
بردیا:آراد لطفا اینجا سربهسر هیچکس نزار سعی کن یه بارم که شده به حرفم گوش کنی.
بردیا:بدون اینکه حرفی بزنه گذاشت رفت.دیگه واقعا نمیدونم چی کار کنم از دستت رسول.
دستی به موهام کشیدم وسایل روی میز رو جمع کردم.فکر درگیر حرفهای امین بود.
باید یه راهی پیدا میکردیم بریم از اینجا مسئله مرصاد بود اون خیلی حواس جمعِ اگه بخوایم از اتاق بریم بیرون قطعا لو میده.
باید با امین حرف میزدم.اون اطلاعات خیلی با ارزش بودن پس حتی شده باید یکیمون هم شده از اینجا بزنه بیرون.
.....
آراد:کنار محمد نشستم و مشغول تمیز کرد اسلحه ها شدم.
_امین نیومده؟الان سه شنبه ست و هنوز اون فردا نیومده هااا چهار روزمون رفت کلا پنج روز وقت داریم.
بردیا:اگه اون نیاد مجبوریم خودمون بریم.
_هیچی دیگه دستی دستی خودمون بریم دم تیغ
بردیا:میگی چی کار کنیم؟
سری تکون دادم سمت جیپ رفتیم با دیدن مرصاد یه پسر که قیافهش آشنا بود...نه امکان نداره...اون یعنی...نه...پشت جیپ روی دو پام نشستم.اگه منو ببینه لو رفتیم.... محمد با تعجب به من نگاه میکرد.
باید چی کار میکردیم؟!اگه...اگه یه درصد منو رو ببینه دیگه هیچ کاری برای برگشتمون نمیتونیم بکنیم.
نگاه کردم که رفته بودن
بردیا:چی کار میکنی؟
_یادته گفتم یه پسره از بخش سابیری یه دفعه رفته...اون اینجاست...اون منو میشناسه دانشگاه باهم بودیم...تو رو خدا یه کاری کن اگه....اگه ببین منو جون هر دو مون و پرنده به خطر میافته.
°°
ادامه دارد....