«طَـنـیـن»
_با جنازه داخل اتاق چیکار کنیم؟!اگه.. اگه...تا الان..فهمیده باشن... #اسپویل
به نظرتون دیالوگ کیه؟!
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و ششم
••
بردیا:با حرفهای رسول جاخوردم.
_مطمئنی؟
سری تکون داد.امروز یکم عجیب بود حال نداشت.سرفهای کرد:چی کار کنیم؟
_نمیدونم فقط تا امشب باید صبر کنیم
چند قدم بهش نزدیک شدم دستم روی پیشونیش گذاشتم:تو تب داری!
تک خندهای کرد:اره فک کنم سرما خوردم
مرصاد:إِذَا اِنْتَهَيْتُمْ مِنْ عَمَلِكُمْ فَاذْهَبُوا إِلَى الغُرْفَةِ.(اگه کارتون تموم شد برید اتاق.)
سری تکون دادم همراه رسول به سمت اتاق رفتیم.
_بریم بیمارستان؟
آراد:نه خوبم
«سایت»
فرشید:با دست روی میز ضرب گرفته بودم.سایت ساکت بود و نبود رسول و آقامحمد تو ذوق میزد.۱۲ روزه که هیچی خبری ازشون نداریم.
بلند شدم به سمت میز داوود رفتم.
_داوود؟...آقا داوود...دهقان فداکار
رد نگاهش رو گرفتم به میز رسول رسیدم.
لبخندی به این نگرانیش زدم.دستم روی شونش گذاشتم.
نگاه خستش به سمت چرخید.
_نگران نباش همه چیز خوب پیش میره.
داوود:به نظرت سالم برمیگردن؟!
_داوود چرا یه همچین فکری میکنی؟تو نمیدونی آقامحمد حواسش به همه چیز هست؟!
لبخند غم ناکی زد:آقا محمد که مواظب هست ولی رسول نه
تک خندهای کردم
سعید:اینجا چه خبره؟!
_هیچی سعید جان
داوود:کیس مورد نظر مادرت چی شد؟
آخ از دست تو رسول...
سعید:کیس چی؟
داوود:کیس ازدواج
سعید پس گردنی زد:همه میدونن بعد من آخرین نفر باید بفهمم
_رسول بهت گفته نه؟!من رسول و گیر بیارم
سعید چشم غرهای رفت: پاشید برید سرکارتون!
_قهر نکن بهت نمیاد آقا سعید
علی با عجله از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق آقای عبدی دوید.شونهای بالا انداختم راهم رو سمت میزم کج کردم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و ششم •• بردیا:با حرفهای رسول جاخوردم. _مطمئنی؟ سری تکون داد.ام
پ.ن:رسول سرما خورده🤧
پ.ن:اندر احوالات سایت🫤
پ.ن:سالم برمیگردن😥
سوال ما هم همینه آقا داوود🤔
پ.ن:کیس ازدواج فرشید🙄
پ.ن:علی ورا عجله داشت؟
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••