eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
60 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
اما ندارمت:))
کسی پارت میخواد؟
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و نهم •• «سایت» سعید:همه پشت میز رسول جمع شده بودیم.اینکه خودش نبود تا برامون توضیح بده سخت بود. یه استاد رسول که بیشتر نداریم:) علی:من با آقای عبدی صحبت کردم. داوود:خب؟ علی:فعلا تا یه خبر بهمون بدن ما نمیتونم دست به کاری بزنیم فرشید همون طور که با دستاش بازی می‌کرد:اگه نتونن چی؟ علی:نمیدونم فرشید:پس بازم باید صبر کنیم. ......... بردیا:صبح شده بود.کنار رسول نشستم دستش رو گرفتم. _خوبی؟سرت درد میکنن هنوزم؟ لبخند تلخی زد:نه خوبم الان. صداش گرفته بود چند باری سرفه کرد:الان وقت سرما خوردنه؟! خندید با صدای مرصاد از اتاق خارج شدم. آراد:با رفتنشون از جام بلند شدم باید یه کاری می‌کردم اینجوری نمی‌شد. از وجود کیارش این جا وحشت دارم. نیاز داشتم یکم قدم بزنم پس رفتم بیرون. یکم راه رفتم و به اطراف نگاه می‌کردم چقدر اینجا همه ساکت و آرومن. هیچ کس با کسی کاری نداره....با دیدن کیارش اینجا خشکم زد. راهی برای فرار از این مهلکه پیدا نمی کردم.اگه من رو می دیدن تمام زحماتمون به هدر می‌رفت! روای:با دیدنش اینجا و در این شرایط ترس و استرس در وجودش رخنه کرد. نفس هایش تند تر از قبل شده بود و قلبش بی مهابا در سینه می کوبید.. پشت درختی پناه گرفت. باید هرچه زود تر به اتاق برمی‌گشت. با رفتن کیارش به سرعت به اتاق بازگشت. درب را بست.نفس عمیقی کشید. به سمت پادری رفت دوباره مشغول بررسی آن شد. پادری را چرخاند کلافه سرش را با دست پوشاند.طرح های عجیب پشت پادری توجه‌اش را جلب کرد. خطوط که نقشه بود چرا دیروز این را ندیده بود. بلند شد و کاغذی و خودکاری برداشت.طرح ها و خطوط را دقیق می‌کشید. بعد از چندین دقیقا برگه را بالا گرفت: ایوللل صدای در بلند شد. آراد:با صدای در نگاهی به ساعت انداختم هنوز زود بود که بیان.سریع نقشه رو زیر بالشت تختم گذاشتم وسایل رو سر جاش برگردوندم .پیچ گوشی رو از روی میز برداشتم و داخل آستین لباسم مخفی کرد. امیدوارم فقط کیارش نباشه که... نفس عمیقی کشیدم به سمت در رفتم... °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و نهم •• «سایت» سعید:همه پشت میز رسول جمع شده بودیم.اینکه خودش ن
پ.ن:یه استاد رسول که بیشتر نداریم:))) پ.ن:بازم باید صبر کنیم🥲 پ.ن:الان وقت سرما خوردنه؟🤔 پ.ن:از این شهرک متنفرم😐 پ.ن:ترس و استرس در وجودش رخنه کرد.😥 پ.ن:خب مگه مجبوری بیای بیرون؟!😐 پ.ن:نقشه داریم الان😌 پ.ن:پیچ گوشتی... پ.ن: کی پشت دره؟!🤨 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
حی علی اصلاة
حی علی خیابان
ماه کامل امشب🥺♥️
شب اینجوریه که بهت میگه : ممنون از اینکه کلِ روز قوی بودی حالا وقتشه نقابِِ قوی بودن رو برداری و با خستگی‌هات بخوابی...
_رئیس به کسی که سر یه جاسوس رو بیار پاداش خوبی میده قدم به عقب برداشت.(اسم طرف)چاقوی را از کلاف دراورد....
00:00 اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
بسم‌الله سلام صبح بخیر