«بسم الله الرحمن الرحیم»
,,
زَمهَر
یعنی سرمای شدید
یعنی جایی که فرد درگیر بقاست!
یعنی که اینکه از درون آسیب دیدی و حس میکنی کسی نیست که تو رو بفهمه..خالی و یخ زده:)
یعنی که زندگی سخت و پر از فشار...
دائم با مانع روبهرو بشی!
یعنی بی پناهی....
دنیای سرد و بی رحم
یعنی شب طولانی و بی پایان...
یعنی راهی که برف همه چیز اون رو پوشنده...
یعنی سرمای مطلق
زمهر یعنی رنجی سرد، طولانی، خاموش و عمیق؛
جایی که انسان هم با بیرون میجنگد هم با درون خودش.
,,
https://eitaa.com/TaNiN_RaZ
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورقیکم
,,
روای:آغاز پاییز بود فصلِ دلتنگی ها...سرمایی که ذره ذره به روز ها اضافه میشد و در دلها خانه میکرد.
قلبهایی که به درد و رنج مبتلا هستند.
ده روز از نبود فرمانده میان تیم میگذشت.سایت در سکوت فرو رفته...
هیچکس حال و حوصله کار کردن را ندارد.دلهایشان پر از غم ....
دلتنگی که ده روز آرامش را ربوده بود.
لبهایی که به سختی لبخند روی آنها شکل میگرفت...
چشمانی که با به یاد آوردن خاطرات روزهایی خوب و شاد و دردهای که گذراند پر از اشک میشد.
دل تنگ بودند....خسته هم..
به سمت اتاق عبدی قدم برمیداشت.برای لحظه جلوی اتاق فرمانده ایستاد..لبخندی پر درد روی لبهایش نقش بست.
راهش را ادامه داد؛بغض را تنفس را بسته بود.سخت بزاق دهانش را پایین فرستاد.
در زد بعداز اجازه وارد شد.
_سلام آقا
_سلام رسول جان
چند قدم به جلو رفت و پوشه را به دستان عبدی سپرد.
_کاری با من ندارید؟
لبخندی مهربان و پدرانه زد:نه پسرم...فقط فردا قرار فرمانده جدید براتون بیاد
سرش را ناگهنانی بالا آورد.گوشهایش درست شنیده بود؟! جایگزین برای او؟امکان نداشت به این زودی برایش جایگزین بگذارند!
_اینقدر زود؟!
دستش روی شانه اش نشست:میدونم براتون سخته ولی نمیتونیم که اینطوری ادامه بدیم.
_بله حق با شماست.
با اجازه از اتاق خارج شد.لبخند تلخی زد آرام در اتاق را فرمانده را باز کرد.
برق اتاق را روشن کرد.
بوی عطرش در فضا مانده بود.
خاطرات مانند فیلم از جلوی چشمانش میگذشت.
بغضی که تا آن لحظه مهارش کرده بود، حالا بی اجازه او روی گونههایش میلغزید.
اشکها از هم سبقت میگرفتند.
دوست داشت یک خواب باشد.او تنها فرماندهاش نبود.او برایش از برادر با ارزش تر..از پدر مهربان تر..از خانواده دوست داشتنی تر:)
قلبش به درد میآمد وقتی اتاق را بدون او میدید.
کنار در نشست و زانوهایش را در آغوش کشید.
دیگر کسی نبود به او بگوید«تنها نیستی»
دیگر کسی نبود تهدیدش کند که لباس گرم بپوشد.
_کاش زود تر میرسیدم پیشت...کاش جای تو من بودم.
دوست داشت از اینجا برود ولی درد تنهاییاش را چه کند.
برخاست آرام تر از گذشته قدم برمیداشت.
بی توجه به داوود که از او سوال میپرسد سایت را ترک میکند.
دل میخواست برای مدتی تنها باشد تا کنار بیاید با خودش....با تنهاییاش...با دردهایش:)
دستش را بلند کرد و تاکسی گرفت مانند این ده روز مقصد گلزار شهدا بود.
هیچ کجا برایش مانند آنجا آرامش نداشت.تنها جایی بود که حس تنهاییاش از بین میرفت.
عقربهی ثانیه شمار روی صفحه ساعت به تندی حرکت میکرد.
کنار مزارش روی خاکها نشست...با انگشتانش با سنگ ریزهها بازی میکرد.
_سلام آقا...خوش میگذره بدون ما؟
جاتون خوبه نه؟
چشمهی جوشان چشمانش دوباره جوشید.
_آقا...عمو من حالم خوب نیست...میدونستی من تنهام و جز شما چ اقاجون کسی رو ندارم بازم تنهام گذاشت:)درست مثل همه!
میدونی داره براتون جایگزین میاد؟من نمیخوام..دلم نمیخواهد جز شما کسی دیگر رو به عنوان فرمانده ببینم.
حواست بهم باشه.
بارون پاییز شروع به باریدن کرده بود،همانند پسر موفرفری که دلتنگ عمویش بود.دلتنگ پناهش بود.
خسته بود از همه چیز و همه کس...
از رفتار های خانوادهای که او را تردد میکردند...اما چارهای نداشت باید تلاش میکرد..باید زندگی را هرچند سخت را زندگی میکرد.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورقیکم ,, روای:آغاز پاییز بود فصلِ دلتنگی ها...سرمایی که ذره ذره
باید زندگی هر چند سخت را زندگی میکرد
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
[صائبتبریزی]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق دوم
,,
صدای رعدوبرق او را به خود آورد.آرام از جا برخاست.قطرات سرد باران بر روی موهای آشفتهاش نشسته بودند و حس سرما را به او میداد.
دست برد،موهای خیساش را به عقب راند.
گوشیاش در جیب به لرزه افتاد...بیتوجه به آن قدم هایش را تندتر کرد؛
لرزش دوباره تکرار شد،بدون آنکه نگاه به نام نمایان شده روی صفحه بیاندازد، تماس را وصل کرد.
_بله؟
صدایش گرفته و خسته بود
_رسول خوبی؟
داوود بود....همان کسی که در سختترین لحظهها رهایش نکرده بود.
_خوبم داوود
اما صدایش چیز دیگری را فریاد میزد.
_میام دنبالت
_نه..میام سایت
پیش از آنکه داوود فرصتی برای اعتراض بیاید تماس را قطع کرد.
حتی داوود هم نمیتوانست حالش را بفهمد…یا شاید هم نمیخواست کسی بفهمد.
باد سرد پاییزی،با خشم میوزید و شاخه های درختان را نوازش میکرد.
پاییز تازه از راه رسیده بود....
اما سرمای زمستان زود تر از موعدش امده بود!
چیزی نمانده بود...چیزی نمانده بود تا فرمانده جدید بیاید.
دلش نمیخواست او را ببیند.دلش نمیخواست او را در اتاق فرماندهاش ببیند.
اما چاره چه بود؟
تیم بدون فرمانده، مانند کشتی بدون ساکن میان دریای خروشان که سرگردان است
با ورودش به سایت، نگاهها یکییکی به سمتش چرخیدند.لحظهای مکث نکرد. فقط لبخندی زورکی روی لب نشاند؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک عادت بود تا نشانی از حالِ خوب...
به سمت میزش قدم برداشت.
چند نفری سلام کردند. او هم با تکان کوتاه سر جواب داد.
دستش را روی پشتی صندلی گذاشت و نشست. صفحهی مانیتور روبهرویش روشن بود، اما نگاهش جایی دورتر از آن پرسه میزد.
فکرش هنوز پیش همان جمله مانده بود:فرماندهی جدید…
نمیخواست به آن فکر کند، اما ان فکرها ولکن نبودند.
هر بار که اسمش در ذهنش میآمد، چیزی در سینهاش سنگینتر میشد. نه از ترسِ تغییر… از چیزی عمیقتر. از اینکه قرار بود کسی بیاید و جایی را بگیرد که هنوز برایش، خالی بود.
انگشتهایش را روی لبهی میز فشرد.
پاییز از راه رسیده بود، اما سرمایی که در دلش افتاده بود، از جنس فصل نبود.
در همان لحظه صدای پای چند نفر از راهرو بلند شد.سکوتِ کوتاه و ناآشنایی میان سایت افتاد.
رسول بیاختیار سر بلند کرد.چند نفر از بچهها از جا برخاستند. نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد، او وارد شد....
,,
ادامه دارد
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق دوم ,, صدای رعدوبرق او را به خود آورد.آرام از جا برخاست.قطر
سرمایی که در دلش افتاده بود،از جنس فصل نبود:)
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,