«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سوم
,,
نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد،او وارد شد.
مردی با قامتی بلند و استوار..چهرهاش، جدی و مصمم، گویی از ابتدا برای فرماندهی ساخته شده بود.
نگاهی گذرا به اطراف انداخت و در نهایت، بر روی رسول ثابت ماند.
آرام و محکم قدم برمیداشت راهش را به سمت اتاق عبدی کجکرد.
رسول احساس کرد پاهایش دیگر توان ایستادن ندارند. روی صندلی سقوط کرد. بغضی سنگین در گلویش جا خشک کرده بود و بدنش میلرزید…
از چه؟
از نبود فرمانده؟
از نگاه جدی فرمانده جدید؟
از سرمای قلبش؟
زمان را فراموش کرده بود..نمیدانست چند دقیقه گذشت که صدای عبدی در فضا پیچید برای جلسهی آشنایی با فرمانده جدید!
همراه با بقیه از پله ها بالا رفتن وارد اتاق کنفرانس شدند.
مرد همراه عبدی وارد اتاق شدند.
عبدی با صدای بلند و محکم لب زد:فرمانده جدیدتون آقا محمد محسنی...خودتون رو معرفی کنید.
_داوود محمدی
_فرشید کلهر
_سعید مرتضوی
_رسول...صدری
عبدی تنهایشان گذاشت
حال او و تیم تنها بودند.فضا سنگین تر شده بود.محمد قدمهای کوتاهی به سمت میز...
_سلام روزتون بخیر
محمد یک دستش را لبه میز گذاشت و ادامه داد:بهتون تسلیت میگم... امیدوارم غم اخرتون باشه
محمد نگاهش را روی تیم چرخاند و در نهایت روی رسول ثابت ماند.
رسول دستانش را مشت کرده روی پاهای نگهداشته بود. انگار میخواست تمام احساسات فروخوردهاش را در همین مشتها خلاصه کند.
محمد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:میدونم که این روزا سخته، ولی باید قوی باشیم. مسئولیت بزرگی به دوش ماست و باید با همدلی و تلاش، از پسش بربیایم.
او مکثی کرد و انگار دنبال کلمات مناسب میگشت:من اینجا نیستم که فقط فرماندهی کنم، بلکه اومدم تا کنار شما باشم. هدف مشترکمون رو فراموش نکنیم. این پرونده، از هر چیز دیگهای مهمتره.
نگاه داوود هم به رسول دوخته شده بود؛ انگار منتظر واکنشی از او بود. اما رسول سکوت کرده بود. سکوتی که از پشت آن بغضی مهار شده حس میشد. تندتر از قبل پلک میزد. سرش را پایین انداخته بود. اما قطرهاشکی سمج از چشمانش سر خورد و روی شلوارش افتاد.
محمد دستی به موهایش کشید:میتونید برید سرکارتون..فقط گزارش پرونده قبل رو برام بیارید.
با نگاهش، تیم را تا دمِ در بدرقه کرد. اعضای تیم یکییکی بیرون رفتند و سکوتی کوتاه در اتاق ماند.
محمد وسایلش را از روی میز برداشت و به سمت اتاق جدیدش رفت؛ اتاقی که هنوز بوی ناآشنای جابهجایی میداد.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سوم ,, نگاهها همه به درِ ورودی دوخته شد.بعد،او وارد شد. مردی
اتاقی که هنوز بوی ناآشنایی جابهجایی میداد.:)
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,