eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
53 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
:))))))
بسم‌الله سلام صبح بخیر😍
می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل نشانم می‌رود [سعدی]
پارت بعدی ساعت ۲
جناب عطار چقدر حق گفتن!:)
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق چهارم ,, رسول آرام از پله ها پایین آمد.دستش را به نرده گرفته...نفس هایش سنگین بود.به سمت میزش قدم برداشت. آرام و بی صدا کشوی میز را باز کرد. برگه هایی را در آورد و مربط کرد. نگاهی به طبقه بالا انداخت.دستی به موهایش کشید. بغضی که در گلویش جا خشک کرده بود را به زحمت فرو فرستاد. فرو بردنی که بیشتر از هر چیز، درد داشت تا آرامش. دو دل بود که برود یا بماند‌. غریبیِ محمد هنوز در دلش سنگینی می‌کرد.به سمت پله ها قدم برداشت.پایش را روی پله اول گذاشت اما دلش راه نمی‌داد...بی حرکت ایستاد،نفس کلافه‌ای کشید.محکم تر از قبل قدم برداشت. کمی بعد،پشت در ایستاده بود.در زد و وارد شد.لحظه‌ای از حرکت ایستاد سرمای خاطرات دوباره وارد دلش شد. آرام با صدای گرفته:سلام چند قدم به جلو برداشت سرش پایین بود.برگه ها رو جلو آورد و روی میز گذاشت. _گزارش پرونده قبلی محمد لبخندی روی لب‌هایش نشست:ممنون... قبل از اینکه جمله به پایان برساند:اگر اطلاعات کامل می‌خواید رو سیستم هست. با اجازه‌ای گفت و اتاق را ترک کرد.نفس عمیقی کشید.... عقربه‌های ساعت به سرعت می‌گذشتن... شب شده بود...باران شدت گرفته بود. ابرها می‌باریدن.آسمان تیر شده... رسول به سمت خروجی می‌رفت.که با صدای بوق خودرو سرش را بالا آورد. نگاهی به ماشین انداخت و به راهش ادامه داد. بار دیگر صدای بوق ذهنش را بهم ریخت.به صاحب ماشین نگاه کرد. به سمتش قدم برداشت. _کاری دارید؟ محمد نگاهی به او انداخت:بشین برسونمت. سردی صدایش دلش را لرزاند:ممنون‌خودم میرم لبخندی روی لب‌هایش نشاند:تو این هوا که نمیشه. به ناچار قبول کرد... ,, ادامه دارد:)
✉️ شهید رئیسی، الگوی تلاش خستگی‌ناپذیر برای ملت و حفظ استقلال کشور شد 📝 در رابطه‌ی بین مسئولین و مردم، خصوصیات مثبت تأثیرگذار، موجب قدردانی متقابل می‌شود. اینگونه بود که بدرقه‌ی شهید رئیسی تا جوار مولا و مخدومش حضرت ابِی‌الحسنِ‌الرّضا صلوات‌الله و سلامه ‌علیه با شکوه کم نظیری صورت گرفت. دوران ناتمام ریاست جمهوری آن شهید، مقیاسی از تلاش و دلسوزی برای ملت و کشور در عین حفظ استقلال آن را فراهم ساخت. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت دومین سالگرد شهادت شهید رئیسی و بزرگداشت شهدای خدمت 🗓 ۳۰/اردیبهشت/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
بسم‌الله سلام😍
گر بیایی و پرسی: چه بردی اندر خاک؟    ز خاک نعره بر آرم که آرزوی تو را [بیدل‌دهلوی]
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق پنجم ,, صدا مداوم برف پاکن ها سکوت بین شان رو میشکند.رسول سرش را به شیشه تکیه داده و به قطرات که روی شیشه می‌دویدند خیره شده بود. نگاه محمد به جاده بود اما هرازگاهی نیم نگاهی به رسول می انداخت.میخواست چیزی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند ارام گفت:منم یکبار با حسی که الان داری مواجه شدم. سرش را به سمت محمد چرخاند،پرسشگر نگاهش کرد. ادامه داد:می‌فهمم خیلی سخته.میدونم جای کسی اومدم که براتون جایگزینی نداره...نیومدم که جاشون رو پر کنم چون من مثل ایشون نیستم..من فقط قرار کنارتون باشم. لحظه سکوت برقرار شد.صدای برف پاکن ها بلندتر از قبل به گوش می‌رسید...دستی به موهایش کشید.نگاهش را به محمد دوخت:ممنون،من همین جا پیاده می‌شم. محمد خواست چیزی بگوید که رسول پیش دستی کرد:هیچ وقت جا شو نمیگیری با این حرفا هم نمیتونی دلم رو با خودت صاف کنی. ماشین گوشه‌ی خیابان ایستاد.رسول در را باز کرد و پیاده شد.سرما و بوی خاک نم‌خورده ریه هاش را نوازش می‌کرد. محمد فقط به رفتنش نگاه می‌کرد.دستانش روی فرمان بود.او فقط میخواست همدردی کند.میخواست بگوید تو تنها نیستی.حرف‌های رسول مدائم در ذهنش می‌چرخید. سکوت کابین ماشین پر شده بود از پژواک صدا‌های ذهنش.رسول از دید چشمانش خارج شد بود. نفس کلافه‌ای کشید پایش را روی گاز فشرد.او فقط نگران بود.. نگران حالِ رسول.. باران به پایان رسیده بود.رسول اما در خیابان ها پرسه میزد.جسم در خیابان ها بود اما روحش نه!جایی در آن ماشین کنار محمد و حرف هایش....میفهمید که در تلاش است تا کمکش کند اما به کمکش نیاز نداشت... به خود آمد..جلوی در خانه‌ بود.لبخند تلخی روی لب هایش نشست.با کلید در را باز کرد...هجمه‌ای از خاطرات به سمتش امدند..هرجا که می‌رفت رد پایی از خاطرات عمویش بود. بدون نگاه به خانه به سمت اتاق رفت و در را بست...کنار در نشست. ,, ادامه دارد:)