گر بیایی و پرسی: چه بردی اندر خاک؟
ز خاک نعره بر آرم که آرزوی تو را
[بیدلدهلوی]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق پنجم
,,
صدا مداوم برف پاکن ها سکوت بین شان رو میشکند.رسول سرش را به شیشه تکیه داده و به قطرات که روی شیشه میدویدند خیره شده بود.
نگاه محمد به جاده بود اما هرازگاهی نیم نگاهی به رسول می انداخت.میخواست چیزی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند
ارام گفت:منم یکبار با حسی که الان داری مواجه شدم.
سرش را به سمت محمد چرخاند،پرسشگر نگاهش کرد.
ادامه داد:میفهمم خیلی سخته.میدونم جای کسی اومدم که براتون جایگزینی نداره...نیومدم که جاشون رو پر کنم چون من مثل ایشون نیستم..من فقط قرار کنارتون باشم.
لحظه سکوت برقرار شد.صدای برف پاکن ها بلندتر از قبل به گوش میرسید...دستی به موهایش کشید.نگاهش را به محمد دوخت:ممنون،من همین جا پیاده میشم.
محمد خواست چیزی بگوید که رسول پیش دستی کرد:هیچ وقت جا شو نمیگیری با این حرفا هم نمیتونی دلم رو با خودت صاف کنی.
ماشین گوشهی خیابان ایستاد.رسول در را باز کرد و پیاده شد.سرما و بوی خاک نمخورده ریه هاش را نوازش میکرد.
محمد فقط به رفتنش نگاه میکرد.دستانش روی فرمان بود.او فقط میخواست همدردی کند.میخواست بگوید تو تنها نیستی.حرفهای رسول مدائم در ذهنش میچرخید.
سکوت کابین ماشین پر شده بود از پژواک صداهای ذهنش.رسول از دید چشمانش خارج شد بود.
نفس کلافهای کشید پایش را روی گاز فشرد.او فقط نگران بود.. نگران حالِ رسول..
باران به پایان رسیده بود.رسول اما در خیابان ها پرسه میزد.جسم در خیابان ها بود اما روحش نه!جایی در آن ماشین کنار محمد و حرف هایش....میفهمید که در تلاش است تا کمکش کند اما به کمکش نیاز نداشت...
به خود آمد..جلوی در خانه بود.لبخند تلخی روی لب هایش نشست.با کلید در را باز کرد...هجمهای از خاطرات به سمتش امدند..هرجا که میرفت رد پایی از خاطرات عمویش بود.
بدون نگاه به خانه به سمت اتاق رفت و در را بست...کنار در نشست.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق پنجم ,, صدا مداوم برف پاکن ها سکوت بین شان رو میشکند.رسول سرش
هر جا که میرفت رد پایی از خاطرات عمویش بود!)
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4302886
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,